|
|
نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
براساس سرگذشت الهه ريحانه قاسم رشيدي اوليـن روز تعطيلات تابستاني بود؛ زمانـي كـه از مدتها پيش انتظارش را ميكشيدم. فـكـر مـيكـردم با تمام شدن امتحان بچهها بعد از مدتها ميتوانيم روزهاي شادي را با هم بگذرانيم. سفر بـرويم و خـوش باشيـم. كـلي هم نقشه برايـش داشتم. اما همين كه حرف تعطيلي پيـش آمد سها و سامان گفتند كه از قبل برنامههايشان را گذاشتهاند. سامان مـيخواسـت با دوسـتانش بـه يـك تور آمـوزشي عـكاسي طـبيعـت برود و طبق معمـول در كـيفيـت و اهمـيت آن اغراق مـيكرد و ميگفت با شركت در اين دوره كـلي جلـو مـيافتـد و حرفهاي ميشود و بعدش راحتتر ميتواند پروژههاي چند ميليوني از ناشرها بگيرد و وضع مالي اش از اين رو به آن رو خواهد شد و... سها هم بيآنكه قبلاً يك كلمه به من گفته باشد به مادربزرگاش قول داده بود به ديدنش برود و دو هـفتهي تـمام را در رشت كنارش بمـاند. بعـد از آن هـم تـرم تابسـتاني و كـلاسهـاي فشـرده آغاز ميشدند. البته دختـرم اصـرار مـيكرد همراهاش بروم. ميگفت به هيچ وجه نميخواسته تنهايم بگذارد اما من آنقدر افسرده و غمگين بودم كه حـتي به يادش نياوردم مادربزرگشان آخـرين بـار، چـه برخورد زنندهاي با من داشتـه و اگـر به خـاطر آنها و نيازشان به ارتباط با گذشته و خانوادهي پدرشان نبود، هيچ وقت اسمـش را هـم نميآوردم. به نـظرم بچـههـا دچـار عذاب وجدان شده بـودند چون هر دو قبل از رفتن ميگفتند اگر بخواهم به سرعت برنامههايشان را لغو ميكنند اما من با لبخند هر دويشان را راهـي كـردم. بايـد مـيپـذيرفتم تنهايي سـرنوشـتم اسـت و بـه آنهـا ربـطي ندارد كه هـشت سـال گـذشـتـه را وقـفشان كـردهام و حتي يك لحظه را به خودم و دل مشـغوليهايم اختـصاص ندادهام. خودم اين طور خواسته بودم. يعـني نميتوانستم جور ديگري رفتار كنـم. بعد از مرگ سروش عذاب وجدان مسير دومي پيش رويم باقي نگذاشته بود. همان طور كه گفتم رفتن بچهها حس بدي را در قلبم ايجاد كرد اما بـدتر از آن آمـدن مـريم ـ دوستـم ـ بود. همين كـه شنيد تنها هسـتم شـال و كـلاه كـرد و آمـد اينجا. مـيگـفت مـيخواهد مرا از اين زندگي ايــزولـهاي كـه خـودم بـراي خــودم سـاختهام بيرون ببرد. ميگفت: «توي آينه نـگاه كـن مـگر چند ساله هستي؟ درست است در زندگي شكست خوردي اما ببين امـثال تـو ثريـا و گلي هستند كه يكي در دانشـگـاه درس مـيدهـد و مقالههاي علمياش را روي دست ميبرند و آن يكي روي پروژهي دكترايش كار ميكند و تازه ميخواهد بين خواستگارهايش يكي را انـتخاب كـند. آن وقت تو نشستهاي و غمـبرك گـرفتهاي كه سها و سامان بدون مشورت رفتهاند، نكند يادت رفته از همه زرنگتر بودي؟» مثلاً به خيال خودش داشت كمك ميكرد و ميخواست تكانم دهـد تـا حـركـت كنـم. اما بـرعكـس، حرفها و مقـايسـههــا و يـادآوريهايش بـاعـث بـدتر شـدن حالم مـيشـد. خـدا خـواست كه همان شب شوهر مريم تلفن زد و گفت برايشان مهمان ناخواندهاي از شهرستان آمده و او اجباراً رفت وگرنه اگر دو، سه روزي ديگر مـيماند و فهرست ناكـاميهايم را مدام در نظـرم مـيآورد، معلوم نبود چه اتفاقي مـيافتاد. آن شب تنها شام خوردم. شام كه چـه عـرض كنـم چند تكه نان با پنير و هـندوانه. اصلاً هيچ وقـت عـادت نـداشتـم بـراي خـودم غذا درسـت كـنـم. اگـر بـچـههـا و سـروش نبـودنـد، يـك چـيـزي سـرهم ميكردم تا گرسنه نمانم و اين عادت، هنوز هم باقي مـانده بود. خوب يادم هست كه شوهر مـرحومم اصلاً با اين رويه موافق نبود. هـميشه ميگفت: «به خودت ارزش بده. مادر و همسري كه خودش را دوست نداشته باشد نميتواند عشق تمام و كمال به خانوادهاش بدهد.» اما من حرف او را ميگذاشتم پاي خودخواهي مردانهاش. ميگفتم نميتوانم يك لقمهاي را كه داريم براي خودم بردارم، بچهها بيشتر احتياج دارند. اما او سعي ميكرد به من بفهماند نياز فرزندانمان فقط امكانات مادي نيست و روحـيـه و شـادي براي آنهـا مفيدتر و باارزشتـر و مـاندگـارتر خواهد بود. و بحث هميشه از يك چنين جايي بالا ميگرفت. همسرم را به بيدست و پا بودن متـهم مـيكـردم اينـكه نتـوانسته نصف برادرهاي خودش پول در بياورد و سروش هم عصباني ميشد و ميگفت مجبورم نكرده بود زنش بشوم و ميتوانستم با يكي از آنهايي كه هميشه موفقيتشان را توي سرش ميكوبم ازدواج كنم و... ميپرسيد آخرش چي؟ معلوم است ديگر قهر، بداخلاقي، تشنج در فضاي خانه. اگر آدم دنبال جنبههاي منفي باشد، بالاخره چيزي پيدا ميكند و من در پانزده سال زندگي مشترك مان در اين كار كاملاً استاد شده بودم. خدا از سر تقصيراتم بگذرد. در اكثر مواقع، من آغاز كننده بودم و كـاري ميكردم كه بحث شروع شود. از شما چه پنهان دلم خنك ميشد وقتي آرامش عميق سروش را به هم مـيزدم و كـمـي از احساسات پرتـلاطـمـم را به او منتقل ميكردم. اصلاً متوجه نبودم كسي كه بيش از همه آسيب مـيبينـد نه من هستم و نه همسرم. اين بچههاي بيچاره بودند كه بهاي خودخواهي ما را ميپرداختند. پسرم تا كلاس پنجم دبستان شب ادراري داشت و دخترم حتي حالا با كوچكترين صدايي از جا ميپرد و ميترسد و توانايي اظهار وجود در جمع را ندارد. و از هر فضايي كه بحث در آن باشد ولو بحث علمي فرار ميكند. بالاخره هـم كـارمان به طـلاق كشيد. يعني به نزديكي آن. ميپرسيد چرا؟ علت آخرين دعوايمان آنقدر مسخره بود كه رويم نميشود برايتان بگويم. چيزي مثل درخواست طلاق هايي كه گـاهي در صفحهي حـوادث روزنـامه مـيخوانيم و باور نميكـنيم به خـاطر چنين مسئلهي كوچكي هم بشود يك زندگي را به هم زد. اما اختلاف درست مثل يك گلولهي برف است كه در سراشيبي يك زندگي ميغلطد و لحظه به لحظه بزرگتر ميشود. حـرف جدايي را خودم پيش كشيدم، ميخواستم مثل هميشه خودم را شيرين كنم. اما سروش كه انگار واقعاً خسته شده بود آن را تـوي هـوا گـرفت. ميرفتيم دادگاه و ميآمديم و من به همه ميگفتم از اينكه دارم از دسـت او راحـت ميشوم خيلي خيلي خوشحالم و سروش را عامل عقب مـانـدن خـودم از زنـدگـي مـيدانم و ميخواهم بعد از جدايي نشان دهم چه تواناييهايي دارم. واقعيت اين بودكه ما به اصرار بزرگترها و بدون احساس اوليه نسبت به هم ازدواج كرده بوديم و من كه از نوجواني در خيال يك عشق پرسوز و گداز به سر ميبردم، در هفده سالگي و قبل از گـرفتن ديپـلم مجبور شده بودم زندگي منطـقي و سـادهي سروش را بپذيرم كه با آرزوها و جـاهطلبيهايم يك دنيا فاصله داشت. مشـكـل وقـتي چند برابر شد كه شـوهرم اجـازه نداد درس بخوانم. من شـاگرد اول مـدرسـهيمان بودم و اميد زيادي به ادامهي تحصيل داشتم. در ابتدا هم از سروش قول گرفته بودم مانعم نشود اما بعد از عروسي، شوهرم گفت نظرش عـوض شـده و تـرجيـح ميدهد همسري خـانهدار داشته باشد. تعهد كتبي نگرفته بوديم و خانوادهام با اينكه جا خورده بودند ميگفتند نبايد سخت بگيرم. چـرا كه ليسانس يا فوق ليسانس تأثيري در زنـدگـي ندارد. آنهـا درك نميكردند كـه اين بدقولي، اعتماد مرا سلب ميكند و باعث افسردگيام در دراز مدت ميشود. البته ايراد از من هم بود، قطعاً ميشد از هر شرايطي استفاده كرد و لذت برد و حتي با مـهرباني و آرامش سروش را نرم كرد. اما مـن كـه تمام موفقيت و خوشبختي را در رفتن به دانشگاه در همان زمان ميديدم و خيال ميكردم شوهرم امكان شادكامي را براي ابد از من گرفته، دسـت به مقابله به مـثـل مـيزدم. حـتي تـولد بـچـهها هم نتوانست ذرهاي از تلخيام بكاهد و كار به آنجايي رسيد كه قبلاً تعريف كردم. دو روز به آخرين جلسهي دادگاه مانده بود كه خبر دادند سروش در بيمارستان بستري شده. او هـميشه بيكله رانندگي ميكرد و اين بار كـار دسـت خـودش داده بود. فوت او در چهل و يك سالگي نقطهي پاياني براي تمام كشمكشهايمان شد و شروعي براي دردسـرهاي تازه. مادر شوهرم كه دلش از مـن و رفـتـارم خـون بود، نميخواست بگـذارد سـرپرسـتي بچـههـا را بگـيرم و پسرهايش هم از او طرفداري ميكردند. مجبور شدم شكايت ديگري را به جريان بينـدازم و از طريق قانون سها و سامان را پيـش خـودم بياورم كه تازه آن هم داستان ديگري بود؛ سروش هميشه مخارج زندگي را تأمين كرده بود و حالا من با ديپلم تجربي چـه كـاري از دستم بر ميآمد؟ شب و روز كـار كـردم. تـرشـي انـداختـم، شيـريني پخـتم، لـباس دوخـتـم و نگـذاشتم دستم پيـش كـسي دراز شود و بچههايم احساس كمـبود كـنند. آنـقـدر كـار مـيكردم كه شـبها از شدت خستگي و درد دست و پا نـميتوانستم به خواب بروم. گاهي واقعاً كـم مـيآوردم. بـچـههـا بـه نـوجـواني رسـيده بودنـد و هـزار و يـك مـشكـل و خـواسـته داشـتـنـد و مـن دسـت تـنـهـا نمـيدانستم چه كنم. اما لطف خدا هميشه شـامل حـالم بود و كمك كرد تا از بحران بگـذرم. هـر دو فـرزندم وارد دانـشـگاه دولتـي شـدنـد. شـريـكي پيـدا كـردم كه پذيـرفت سرمايهگذاري كند تا با هم يك مـركز كـوچك تهيهي غذا باز كنيم. تمام مسـئوليـت كـار با من بود. خيلي زحمت كشـيدم تـا در منـطـقه معروف شديم و به سـود رسيـديم و اين اولين تفريحي بود كه مـيخـواستـم داشتـه باشـم و به اين شكل در آمـده بود. بعداً هم كم و بيش اوضاع به همـيـن منـوال بـود. پـسـرم كـه اصـلاً كـكاش هـم نـمـيگـزيد. فـقـط گاهي دختـرم كـه مـيخـواست دلم را به دست بـياورد؛ بـا مـن مـيماند اما كمك زيادي نميكرد. تنها شده بودم و در پنجمين دهه از عمرم خود را در پـايـان راه ميديدم. بچهها به درآمدم نياز داشتند، هر روز صبح زود بلند مـيشـدم و سـركار ميرفتم وگرنه حتي حـس بلند شدن از جايم را هم نداشتم. اين وسـط، مـريم هـم قوز بالا قوز بود. با تلفـنهـا و ديدارهايش يك ذره اعتماد به نفـس باقيمـاندهي مرا هم ميگرفت. بعد از هر گفت و گو كاملاً باورم ميشد از همه بـيعرضهتر و بدبـختتر هستم و راهي نـدارم جز نشـستن و چشم دوختن به عبور روزهـاي تـكراري و بدون عمق. از هيچ چـيزي خـوشحال نميشدم. حتي بهترين خـبرها برايم بيتفاوت بود. من شادي و اميـدواري را از يـاد برده بودم. موضوع ازدواج سـهـا كـه پيـش آمده، بريدم. به خصـوص كـه همزمان متوجه شدم سامان هـم درصدد اسـت كارهاي مهاجرتش را درسـت كنـد. من تا آن وقت فقط به خاطر بچـههـا زنـدگـي كـرده بـودم و حقيقتاً نمـيدانسـتم در نبودشان چه كاري بايد انـجـام دهـم. خـواستـگـارهـاي دخـترم مـيآمـدنـد و مـيرفتـند و همه چيز نشان مـيداد آنها زوج سعادتمندي خواهند شد. امـا مـن برعكس تمام مادرها يا دست كم آنچه از هر مادري انتظار ميرود، غمگين و دلمرده بودم و نميتوانستم اندوهم را پنهان كنم. احساسم ميگفت كنترل زندگي را از دسـت دادهام و همين روزهاست كه مثل راننـدهي ناشي چپ كنم و بزنم زير همه چيز. اطرافيانم مدام توصيه ميكردند پيش دكتر روانپزشك بروم ولي من ميدانستم كـه افسردگيام فقط با خوردن دارو رفع نـميشود. گيرم يك دوره درماني را پشت سـر مـيگـذاشـتـم وقـتـي داروها قطع ميشد، دوباره شرايطام به حالت نخست بـر مـيگشـت و مگر ميشد تا آخر عمر قـرص مـصـرف كـرد. مـن دنبـال معجزه مـيگـشتـم و مـعجزه يك روز ظهر اتفاق افـتاد. منشي مان مريض بود و من بعد از سـرو سامان دادن كارهاي اصلي آشپزخانه پشت تلفن نشسته بودم كه صداي آشنايي را از پشت خط شنيدم. خانمي غذا سفارش داد و بعدش پرسيد كه آيا ميتواند با خانم مدير صحبت كند يا نه. كاشف به عمل آمد او از دوسـتـان قـديمـم اسـت. يكي از همسايههاي سالهاي اول ازدواجم كه همديگر را گم كرده بوديم و خـبري از هم نداشتيم. خلاصه كلي از پيدا كردن هم خـوشحال شديم و قراري گذاشتيم. شيوا خيلـي سـرحال و شـادابتر از من به نظر مـيرسيـد آن هـم در حـالـي كه مشكلات بـزرگتري را به دوش مـيكـشـيد. بيماري صعب العلاج شوهرش يكياش بود. وقتي حـال و وضعم را ديد گفت كه او روزهاي بـدتري را پـشـت سر گذاشته اما بالاخره فهـميده كـه فقـط خـودش مـيتـواند اين قفـس اندوه را بشكند و پرواز كند. شيوا با مهرباني تجربياتش را در اختيارم گذاشت. گفـت اگر ميخواهم از عمرم استفاده كنم بايد به خودم بيايم، وگرنه اوضاع روز به روز بدتر ميشود. او يادم داد در وجودم به دنبال نكات مثبت بگردم. بالاخره با تمام عيبها و نقصها، من صاحب حسهايي هم بودم كه ارزش زيادي داشتنـد. بايد به خـودم افتـخـار مـيكـردم كـه تـوانستهام شرافتمندانه نيازهاي خانوادهام را برطرف كنم و بچههايي صالح تربيت نمايم. من اين صفات را نوشتم و روي يخچال، فرمان ماشين و دستشويي خانه چسباندم تا هـر وقت شروع به ملامت خود كردم، به ياد بياورم كه آنقدرها هم وضعم بد نيست. باتوصيهي شيوا از مريم و بقيهي كساني كه فقط شكستها را به يادم ميآوردند فاصله گرفتم و به جاي آنها با افراد مثبت صميمي شدم و به عينه ديدم چطور شادي و افكار خوب مسري است. گام بعدي پس انداز پـول بود. طي تمام سالهاي تنهايي، من لحظهاي به خودم فكر نكرده و بها نداده بـودم ولـي حـالا كـه بچهها ديگر داشتند مستقـل مـيشـدند، وقتـش بـود كـه براي خواستههاي فراموش شدهام اهميت قائل شـوم و زماني را براي كارهايي كه هميشه دوسـت داشتـم ولي امكان انجامش را به دسـت نـمـيآوردم، اختـصـاص دهـم. عـجيب بود ولي حتي خواندن چند صفحه كـتاب در يك روز ميتوانست كلي تأثير بگذارد. با همين چند دستور كوچك حالم كلي بهتر شد. بعد از يكي، دو ماه ميديدم كه انگار من هم ميتوانم زنده باشم و به اين باور برسم كه با جدا شدن بچهها دنيا تمام نمـيشود چـه بسـا كم شدن مسئوليتها، امـكانهاي جديدي براي تحصيل ـ كاري كـه هنـوز حسـرتش را ميكشيدم ـ فراهم ميآورد. اعتراف ميكنم كه با ترس و لرز دفترچه و منابع دورههاي فراگير پيام نور را گرفتم امـا وقـت گـذاشـتـم و زحـمـت كـشيدم و تـوانـستـم دانـشجـوي رشـتـهي زبـان شـوم. حالا خيلي بـهترم. اطرافيانم هم ايـن تـغيير را احساس ميكنند و من بعد از سـالهـاي سال دارم از ته دل ميخندم. تـازه ميفهمم شـادي گرانبهاتـرين گنجي است كـه بدون پرداخت هزينه ميتوان تهيه كرد، فقط كافيست بخواهيم و اراده كنيم.
|