|
|
تولد دوباره با تو
براساس سرگذشت محمد ریحانه قاسم رشیدی دو ماهي بود سر موضوع ازدواج من و بيـتا تـوي خانهي مان جنگ راه افتاد بود. مـامـان كـه خـودش يـك عمر از ازدواج بـدون عـلاقهي قبلي شاكي بود و روزي صد بار باعث و باني بدبختياش را نفرين ميكرد، طرفدار من و انتخابم بود و بابا و بقيه مخالفم، و همهي اينها در حالي رخ مـيداد كه روح بيتا از اين ماجرا خبر هم نـداشـت و نـمـيتـوانسـت حدس بزند چـطور شيـفـتهاش شدهام. به نظر خودم شـرايطـم براي ازدواج مناسب بود. هر چنـد او بـه خـانوادهي تحـصيلكرده و پولداري تعلق داشت و آنها به مناسبت شـغل، آقـاي مهندس ـ پدرش ـ زماني سـري توي سرها داشتند و با از ما بهتران مـعاشـرت و رفـت و آمـد مـيكردند اما مـدتها از آن دوران ميگذشت. بعد از جدايي والدين بيتا، درِ خانهي پررفت و آمدشان هم بسته شده بود و مهندس روز به روز خـمـودهتـر بـه نـظـر مـيرسيد. بـعضيهـا مـيگفتند معتاد شده اما من باورم نميشد. به نظرم فقط افسرده بود. آخر اگر هيچ كس نداند ما كه همسايهي ديـوار بـه ديـوارشان بوديم، ميدانستيم چقدر خـانمـش را دوسـت داشت. پس طبيعي بود كه اينقدر آشـفته شود. آنها را خـيلي كـم مـيديـديم. آخـر خانهي دو طـبقهشان را اجاره داده و آپارتماني در محلهاي ديگر كرايه كرده بودند. اما همان ديدارهاي گاه و بيگاه كافي بود تا مـرا در دام عـشق بيـتا گـرفتار كند. بـالاخره بعد از آن همه جنجال، مامان تـوانـسـت بـقـيه را مجاب كند و خواهرم فرشته مأمور شد تا به بيتا زنگ بزند و به بهانهي جشن تولد دخـتـرش و حـضـور هـمكـلاسيهاي قـديميشـان، او را دعوت كند و به اين ترتيب باب آشنايي مجدد را بگشايد. دل تـوي دلم نبود. ميترسيدم نيايد. اما آمد و ارتــبـاطـي آغـاز شـد كـه آرزويـش را ميكشيدم. به نظر ميرسيد بيتا از فضاي خـانوادهي ما خوشش ميآيد. او عاشق بـچههـاي خواهرم بود و از اينكه سينا و سـتاره او را خـالـه صـدا ميزدند، كلي كـيف ميكرد. يك بار به فرشته گفته بود پـدر و مادرش را به خاطر اينكه نخواسته بودند سختي بزرگ كردن بچهاي ديگر را بپـذيـرنـد و باعث تنها ماندن او شدهاند نمـيبخشد و اگر زماني خودش ازدواج كـند، حداقل دو بچه ميآورد تا به عاقبت و تنـهايـي خـودش دچـار نشود. با اين حـال، خـواهرم ميگفت بيتا خيلي در مـورد آينده، نااميد است و باور ندارد كه بتـواند وارد زنـدگي مشترك شود. فكر مـيكـردم شـايـد تـا به حال خواستگار منـاسبي نداشته يا فرد مورد علاقهاش با ديدن اوضاع آشفتهي خانوادهي آنها پا به فـرار گـذاشتـه. ولـي براي من تمام اين مسـائـل حـل شـده بـود. مـن بيـتـا را ميخواستم و حاضر بودم هر كاري كه بخواهند و لازم بدانند انجام دهم تا اعتمادشان جلب شود. طبـيعي اسـت كـه خـودم مـسـتقيماً خواستگاري نكردم، فرشته با بيتا حرف زد. امـا او همان لحظهي اول گفته بود نميتواند و اين ازدواج درست نيست. خواهرم اصرار كرده بود كه حداقل كمي فكر كند و چند جلسهاي وقت بگذارد تا با عقايد هم آشنا شويم و بعداً تصميم بگيريم چون امكان داشت بعداً پشيمان شويم. بيتا ظاهراً كمي نرم شده بود. بعد از آن، ما به خواستگاري رفتيم. شـايـد از نـظـر خيـلـيهـا، بـيتا نميتوانست مورد مناسبي باشد اما مـن عـاشق مهربانياش بودم. او آنقدر هواي پدرش و زندگيشان را داشـت كـه بيـا و ببين. چنين دختـري قـطعاً همسر و مادر با تـدبيـر و مهـرباني هم ميشد. هـرچه بيشـتر ميشناختمش بيشتر نسبت به درستي تصميمام يقين پيدا ميكردم. اما جـواب بيتا همچنان منفي بود. آخر سر يـك روز گفت نميتواند ادامه دهد چون دارد وابـسته مـيشود و هر ساعت را به انتظار تماسي از طرف من ميگذراند، در حالي كه ميداند اين كار بيحاصل است و جـز افـسـردگـي و رنج و غصه خوردن نتيجهاي ندارد. از حرفش خيلي عصباني شـدم. آخـر ايـن چـه طرز فكري بود؟ ما نوجـوانهـاي چـهـارده، پانزده سالهاي نبوديـم كـه براي وقت گذراني و سرگرم شـدن، هزار تا دروغ به هم بگوييم و فقط امروز و اين لحظه را ببينيم. حداقل من از طـرف خـودم مطمئن بودم كه ميخواهم يـك عمـر بـا بيتا زندگي كنم، در كنار او خـوشبخت شوم و اين حس خوب را نيز بـه او هـديـه دهـم. بـه نـظرم اصلاً دليل نداشت اتفاق ناخوشايندي كه در زندگي پـدر و مادر او رخ داده براي ما هم تكرار شود و نبايد اين قدر بدبينانه با آينده مواجه مـيشـديـم. مـن براي جـلب اعتماد او حـاضر بودم هر كاري بكنم و تا هر زمان كـه بخواهد منتظر شوم. ولي مسئله فراتر و پيچـيدهتر از اينهـا بود. چيزي كه حتي تصورش را هم نميكردم. راستش خودم را براي شنـيدن داستـان عشقي شكست خورده يا مشـكـلـي خـانـوادگـي آمـاده ميديدم اما نـه بـراي دانستن اعتياد تنها دخـتـري كـه بـه سرش قسم ميخوردم. متأسفانه او تا آن زمان يكي دو بار هم براي ترك اقدام كرده و شكست خورده بود و درنتيجه اطمينان داشت كه نميتواند پاك شـود. مـاتم برده بود. براي چند لحظه نميدانستم چه كار بايد بكنم. بعد يك باره يادم افتاد نبايد برخوردم جوري باشد كه بيتا از اين هم كه هست نااميدتر شود. سعي كردم دلگرمي بدهم و بگويم قطعاً راههـايي هـسـت و كـسانـي مـيتـوانند كـمـكـش كنـنـد. امـا او كه شاهد شوك اوليهام شده بود ميخواست تنها باشد. راز او را بـه دوش كـشيـدم. قول دادم به كسـي نگويم و نگفتم. در جواب همه، پاسـخهـاي من درآوردي تحويل دادم و منتظر شدم تا ببينم آيا احساس و نظرم پس از اطلاع از واقعيت هم عوض ميشود يا نه. عجيب بود ولي هنوز دوستش داشتم. نمـيدانسـتم چرا و چطور آلوده شده، اما ايـمـان داشـتـم عـشـق پـاك و بـدون چـشمداشت و اميد به لطف خدا ميتواند نـجات بخـش باشـد. مـن داستان واقعي مردي را خوانده بودم كه پس از سي و چند سال اعتياد و مدتها كارتن خوابي توانسته بود وجود خود را پاك كند. اگر او و امـثال او توانسته بودند، چرا بيتا كه كـمـتـر از يـك سـال از آلــودگـياش مـيگـذشت، نميتوانست؟ البته در اين ميـان فكرهاي احمقانه و خطرناك هم به سـرم ميزد. مثلاً يك بار فكر كردم شايد بهتر باشد من هم مصرف كنم و بعد با هم تصـميم بـه تـرك بگيريم تا او تنها نباشد و... بعد حول و بلا افتاد به جانم كه نكند او بعداً مجدداً به مواد رو بياورد. آن وقت تكـليـف مـن و زندگيمان چه ميشد؟ مـيدانـستـم كـه دوستش دارم اما بعد از روزها بررسي به اين نتيجه رسيده بودم كه بيتا را پاك ميخواهم، نه حتي با ذرهاي آلودگي يا احتمال بازگشت. به خودش گفتم و قول دادم همه طوره حـمايتش كـنـم و خـواستم تا با هم از گروهها و افرادي كه در اين زمينه تجربه و تخصص دارند كمك بخواهيم، مشاوره بگـيريم و با بزرگـترهايي كه قابل اعتماد هـستـنـد هـم صـحـبـت كـنـيم و ياري بخـواهيم. به نظر من خيلي وقتها پنهان كـردن مشـكـل و نـگـرفتـن كمك فشار مسائل را چند برابر ميكرد. بيتا ميگفت نميخواهد از كساني كه اطلاعات علمي و تخصصي ندارند ياري بخواهد و من به سـختي تـوانستـم به او بقبولانم حمايت عــاطــفـي و دلـســوزيهـاي بـدون چـشمـداشـت، گـاهـي از گـرانتـرين مـشاورهها مفيدتر و مؤثرتر هستند. اول رفتيم پيش يك مشاور. او ما را به مركزي مـعرفـي كـرد كـه در زمينهي ترك اعتياد سابقـهي مـوفقي داشت، به خصوص كه افراد را تـحت پـوشش قرار ميداد و رها نـمينمـود. سـپس با بزرگترها صادقانه حـرف زديم. سخت بود، خيلي سخت. در سال هشتاد و هشت ما روزهاي دشوار زيـادي را پـشت سر گذاشتيم. گاهي به نظر ميرسيد ابرهاي رنج، هرگز از روي خورشيد خوشبختي كنار نميروند و ما رنگ شادي را نميبينيم. اما به لطف خدا بيتا سرانجام توانست پاك شود. الان كـه برايتان نامه مينويسم. صد و سه روز از تولد دوبارهي او ميگذرد. ما دو هفـته است كه نامزد شدهايم و براي فـرداهاي مشترك مان دهها برنامه داريم. مـيدانـم وظـيفـهي مـن در قـبـال بيتا، سنگينتر از وظيفهي مرداني است كه در شرايط معمولي تشكيل خانواده ميدهند اما اميدم به خداست. خدايي كه هيچگاه درخـواسـت دردمنـدانـهي بنـدگانش را نـشنيده نمـيگـذارد و از مـهـربـانترين مادرها، مهربانتر است.
|