|
|
من او را دوست داشتم...
براساس سرگذشت شهره و علی وقتي در را به روي همسرم علي باز كردم از فرط خشم چهرهام كبود بود و در شرف انفجار بودم... علي با ديدن حال و روزم بريده بريده گفت: «ببخشيد كه كمي دير كردم، راستش...» اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد چون به هيچ وجه دوست نداشتم عذر و بهانههاي تكرارياش را بشنوم. با عصبانيت تمام از دور رو برگرداندم و در حـالي كـه به سمـت آشـپزخـانه ميرفتم تغيركـنان گفتم: «بچهها در اتاق نشيمن هستـند. از چـند سـاعـت قـبل منتظرت بودند و مدام بهانهات را ميگرفتند.» در آشـپزخانه در حالي كه سعي داشتم سـرم را به شـسـتن ظـروف گـرم كنـم دسـتهايم ميلرزيدند و هيچ كنترلي بر روي خـود نداشتم. بشقابها محكم به هم ميخوردند و بغض راه گلويم را بسته بود. در همان حال صداي شادمانهي دو دخترمان را ميشنيدم كه از ديدن پدرشان كلي ذوق كرده بودند و يك صدا بابا، بابا ميگفتند. در حالي كه قيافههاي شادشان را در ذهنم مجسم ميكردم كه براي پريدن به آغوش پدرشان با هم رقابت ميكردند، دوباره خشم تمام وجودم را فرا گرفت. نالهاي از گلويم خارج شد و زيرلب گفتم: «حيف...» از نظر من علي قـهرمـان روياهـاي دختـرانمـان نبود و ليـاقت آن هـمه مـحبت و استقبال گرم از سـوي آنـان را نـداشـت. چـرا؟ چـون مـدتهـا بـود كـه حـسي زنـانه به من ميگفت كه همسرم ديگر دوستم ندارد و به من خيانت ميكند... مـن و علي از دو ماه قبل پس از يازده سـال زنـدگـي زناشويي تصميم خود را بـراي جـدايـي گـرفته بـوديم. در واقع جـدايي خواستهي من بود چون به شدت بـه او شـك كـرده بودم. همسرم تكنسين بـرق بود و از پنج سال قبل در يكي از شهرستانها مشغول به كار شده بود چون در شهر خودمان نتوانسته بود كار درست و حسابي و پر درآمدي پيدا كند. سرانجام پس از ماهها بيكاري و جست و جو براي كـار مناسب، در شهرستاني دور كاري به او پيشنهاد شده بود. همين باعث شد كه راه زندگيمان از هم جدا شود. او ساكن شهرستان شد و ما در شهر زادگاهمان مانديم. اواخر هفته پيش ما ميآمد ولي اين براي ما كافي نبود. مجبور بودم به خـاطر مـدرسهي دختر بزرگمان در شهر خـودمـان بـمانم و علي براي چرخاندن چـرخ زنـدگيمان و پرداخت بدهيهاي سنگيني كه داشتيم به شهرستان برود. اين تنـها راه چارهي منطقي به نظر ميرسيد. اما... پـس از گـذشت چند ماه و وجود فاصلـهي مكاني زيادي كه بينمان قرار داشـت كمكم ديو شك و ترديد به جانم افتاد. هر روز بيشتر از روز قبل به همسرم شـك مـيكردم. آيا دلش براي من تنگ مـيشد؟ آيا نسبت به زندگيمان وفادار بـاقي مـيماند؟ آيا ممكن بود وسوسهي بـيوفايي به جانش بيفتد و دختري جوان و زيبـا توجهش را به خود جلب كند؟ اين افـكار مسـمـوم و سيـاه مـرا از خـواب و خـوراك انـداخته بودند و هرچه تلاش ميكردم نميتوانستم از شرشان خلاص شـوم. هـر وقـت هـمسرم با من تماس مـيگـرفت با شنيدن لحن پكر و گرفتهام فـوراً متـوجه جريان ميشد و ميگفت: «گلي جان خواهش ميكنم افكار بد را از ذهنت بيـرون كـن. بـاور كن اينجا تمام مـدت كـار ميكنم تا شما در رفاه باشيد. هرگز به تو خيانت نخواهم كرد، مطمئن باش.» اما چگونه ميتوانستم حرفهايش را باور كنم؟ منظورم اين است كه اگر واقعاً صداقت داشت و آنقدر به من علاقهمند بود پس چرا هرگز حلقهي ازدواجش را در انگـشتش نـميانداخت؟ و وقتي اين سـؤال را از او ميپرسيدم با خونسردي پاسـخ ميداد: «به خاطر رعـايت نكات ايـمني. ميداني كه همـيشه در حال برق كاري هستم و استفاده از هر گونه فلز در حيـن كـار ميتواند خطـر بـزرگي ايجاد كنـد.» امـا دل مـن آرام نـميگرفت و نمـيتوانسـتـم ايـن عـذر را بپـذيرم. و بدبخـتانه هـرچـه بـدگمـانتـر ميشدم احـساس وابسـتگـي بيـشتري نسبت به همـسرم پيـدا مـيكردم و بيشتر به او پيله ميكردم. اين باعث ميشد كه هر وقت علي به خانه ميآمد جر و بحث بيشتري با هم داشته باشيم و فاصله و سردي بيشتري بينمان ايجاد ميكرد، در حالي كه قلبم بـراي هـمسـرم مـيتپيد و فكر از دست دادنـش ديـوانهام ميكرد. در همين حال چـون نتـوانسته بوديم اقساط وام بانكي خـانهمـان را بـه مـوقع بپردازيم خطر از دست دادن خانه تهديدمان ميكرد. مشـكلات مـالـي مـرا پرخاشگرتر و تنـدخوتر كـرده بـودند. هر وقت علي به خـانه مـيآمد ميپرسيدم: «حالا چه بايد بـكنيـم؟» و او كـه از مـن عـصـبيتـر و كـلافهتر بود فرياد ميزد: «من نميدانم! نهايت تلاشم را به كار بستهام و از طلوع خـورشيد تا آخـر شب كار ميكنم. كار ديـگري از دستم ساخته نيست، دست از سرم بردار...» و يـك سال بعد همان بلايي بر سرمان آمـد كـه از آن وحشـت داشتيم و آواره شـديم. حـالا كه گذشته را مرور ميكنم مـيبيـنم كـه آن موقعيت بهترين فرصت براي رفتن پيش همسرم و زندگي در كنار او بـود. اما از زندگي در شهري كوچك و دور افـتـاده بـه شـدت نـفـرت داشتم و نمـيخـواسـتم از خانواده و اقوامم دور باشـم. پـس حـاضر به زندگي در اتاقي اجـارهاي در محلهاي پايين شدم. اما فكر زندگي در شهرستان را از سرم دور كردم. تقصـير خـودم بود. نبايد ميگذاشتم فـاصـلهي بين خودم و همسرم آنقدر زياد شـود چـون دوري سـردي ميآورد. به خـوبي معلوم بود كه همسرم مثل گذشته بـه من علاقه ندارد و دير به دير به ما سر ميزد. هر وقت كه پيشمان ميآمد كسل و بـيحوصله بود انگار اصلاً دلش برايمان تنگ نميشد. سرانجام يك روز كـه مثـل هـميشـه بـا هـم جر و بحث ميكرديم هــمسرم گــفت: «راستـش احساس ميكنم ما به درد هم نمـيخوريم و ازدواجمان از ابتدا اشتباه بـود. مـن و تـو بـراي هـم سـاخـتـه نشـدهايم...» حتي نگذاشتم حرفش تمام شـود. مثل ديوانهها داد و فرياد به راه انـداختم و تا ميتوانستم بد و بيراه نثارش كـردم. وحشت وجودم را پر كرده بود. طـي آن سالها وحشت از دست دادن او آرامـش را از مـن گـرفتـه بـود و حـالا احساس ميكردم كه شك و ترديدهايم به حقـيقت پيـوسـتهانـد و هـمسرم به زن ديگـري علاقهمند شده و من از چشمش افتـادهام. او مـيخواست حرف بزند اما اجـازه نـدادم و فـريـاد زدم: «ديـگـر نميخواهم تو را ببينم.هيچوقت!» مـطمئن بودم كه پاي زن ديگري در ميان اسـت و حتي يك لحظه هم خود را جاي همسرم نگذاشتم. دلم نميخواست هيچ حـرفي در مـورد رقيب عشقيام بشنوم. گفتـم: «طلاق و فقط طلاق!» و براي رسيـدن به خواستهام دو پايم را در يك كفـش كردم. درخواست طلاق دادم. من تسـليم ديو سياه شك و ترديد شده بودم به خـيال اينـكه عـلي به من خيانت كرده حـاضر نبودم يك كلام با او حرف بزنم. فكـر مـيكـردم هرگز نميتوانم او را ببخـشم و بر بـخـت سـياه خـود لعـنت مـيفرستـادم و اشـك و گـريه، همدم و مونس دائمي من شده بود. سـرانجام علي هم به طلاق رضايت داد و چـند مـاه بـعد از هـم جـدا شـديم. اما برخـلاف تـصـورم به جـاي آنكـه پس از سـالهاي سـال حـس شيرين و خوشايند آرامـش را تجربه كنم احساس بدبختي و درمـاندگـي مـيكـردم چـون هنوز هم ديوانهوار به علي علاقهمند بودم و حالا كه او را عملاً از دست داده بودم، هيچ نقطهي شاد و مثبتي در زندگيام حس نميكردم. مـن چـه كرده بودم؟ چرا با دستان خود دخترانم را از نعمت محبت پدر و خود را از سـايهي هـمسري زحمتكش محروم كرده بودم؟ چرا اجازه داده بودم شك و تـرديد و افكار منفي و پوچ فكرم را از كار بيندازند و مرا گمراه كنند؟ دخترانمان كه عـاشق پدرشان بودند ديگر مانند گذشته شـاد نبودنـد و بـهانهگيـر و حـساس شده بـودنـد. تـازه ميفهميدم كه چقدر عاشق همسرم بودم اما ديگر دير شده بود و براي همـيشه او را از دست داده بودم. چند ماه بـعد از جـدايي همسرم، او كاري در شهر خـودمان پيـدا كرد و برگشت. خوشحال شدم و با خود فكر كردم: «اگر هم پاي زن ديگري در ميان بوده باشد حالا ديگر همـه چـيز تمـام شده است!» همچنان تـصور مـيكـردم كـه هـمسرم با زن ديگـري ارتباط دارد و حـالا كه به آن زمـان فـكر ميكنم شرم و خجالت وجودم را فرا ميگيرد... امـا خيلي زود شادماني از وجودم رخـت بر بست و به خود يادآور شدم: «ما از هم جدا شدهايم...» با هم قرار گذاشته بـوديـم كـه بـه خاطر فرزندانمان با هم دوست باشيم. به همين دليل هر وقت به دنـبال بچهها ميآمد با يك فنجان چاي و شيـريني خانگي از او پذيرايي ميكردم. به مرور يخمان باز شد و گاهي با هم درد دل ميكرديم. روزي علي گفت: «از اينكه تو را از دسـت دادم بـه شـدت پـشيمـانم. متأسفانه نگذاشتي با تو حرف بزنم و زود تصميمي عجولانه و نسنجيده گرفتي. تو بهترين اتفاق زندگي من بودي.» با حيرت نگاهم به او ثابت ماند و اشك از چشمانم جـاري شـد. عـلـي گـفـت: «نبـايــد مـيگـذاشـتيم فاصـلهي مكـاني بينمان جـدايي و سـردي بيـندازد. مـن به خاطر آسـايش و رفاه شما راهي شهرستان شدم امـا نتيجه برعكس شد. من هنوز هم مانند گذشتـه دوسـتت دارم و هـرگـز فـكر زن ديـگـري به ذهـنم خطـور نـكرده است.» به هقهق افتاده بودم. صداقت كلام او را حالا كاملاً باور داشتـم. چـرا بيجهت به او شك كرده بودم؟ در نگاهش صداقت موج ميزد. از او عـذرخـواهي كـردم و تصميم گرفتيم دوباره شانس خود را امتحان كنيم، اما هر دو ميدانسـتـيم كـه كار آساني نبود. بايد دوبـاره كنـار آمـدن با يـكـديگـر را ياد مـيگرفتيم و من بر مشكل اعتماد به نفس ضعيـف، پـاك كردن افكار منفي، حس وابستگي بيمارگونه و بدگمانيام غلبه ميكردم. پس به مشاور مراجعه كردم. چند ماه بعد آنقـدر جرأت و جسـارت در خود ديدم تا فكر ازدواج مجدد با علي را به ذهنم راه دهـم. دختـرانمـان از ايـن تصـميممان استقبال كردند و دوباره برق شـادمـانـي در چـشمانشان هويدا شد. مهمتر از همه مستقل بودن را ياد گرفتم. پس از سالها خانه نشيني و فكر و خيال كاري در بيرون از خانه براي خود دست و پـا كـردم. پـولهـايمـان را روي هــم گـذاشتـيم و خـانهاي كوچك اما راحت رهن كرديم. روزي در جلسهي مدرسهي دخترم بودم كه معلم انشاي او مرا صدا زد و انشاي دخترم را نشانم داد. موضوع انشا اين بود: «بزرگترين آرزوي تان چيست؟» و دخترم انشاي خود را با اين جمله شروع كرده بود: «بزرگترين آرزوي من اين است كه پدر و مادرم دوباره با هم ازدواج كنند...» بغض راه گلويم را بست. من و علي دوباره با هم پيوند زناشويي بستيم و من با دستاني لرزان حلقهي ازدواجمان را داخل انگشت او كردم. پس از آن با خـود عهد بـستم كه در همه حال همراه همسرم باشم و هر زمان كه افكار سياه و منفي به ذهنم راه پيدا كردند فوراً آنها را از خـودم دور كنـم و هرگز به وفاداري و صـداقت هـمسـرم شـك نـكنـم. حالا سالهاست كه خانوادهي شاد و سعادتمند هستيم و از هر فرصتي براي ابراز علاقه به يكديگر استفاده ميكنيم. در مشكلات و بحرانها پشت يكديگر را خالي نميكنيم و من از ديدن برق حلقهي ازدواجمان روي انگـشت همـسرم احسـاس خـوشبـختي ميكنم! مـن و همـسرم از فرصت دومي كه در اختيارمان قرار گرفت نهايت استفاده را ميكنيم و خداوند بزرگ را بابت آن شاكر هستيم. اميدوارم شما هرگز مرتكب اشتباه من نشويد...
|