|
|
آشیانه ای برای بال های خسته
براساس سرگذشت فریبا چراغ اتاقم را خاموش كرده بودم كه يعـني مـن خـوابم، كسي مزاحمم نشود. مـامان اينـها هم به همين حساب، يواش حرف ميزدند و صداي تلويزيون را كم كرده بودند. اما با وجود تمام اين احتياط ها من باز هم ميتوانستم به راحتي بحث بين مامان و خواهرم را دنبال كنم. برادرم هم گاهي اظهارنظر ميكرد، اما پدر ساكت بود. مطمئناً طبق معمول سر جاي نرم و راحت خودش خوابش برده بود كه چيـزي نمـيگفت. وگـرنه او هـم قطعاً ملامتم ميكرد. حقّم بود. بدتر از اينها هم حقّم بود. نداي وجدانم كه هميشه گواهي مـيداد كـارهـايم اشتباه بوده داشت كَرَم مـيكـرد. بـه خاطر همين هم با وجود آن هـمه خـستگـي نميتوانستم پلك هايم را روي هم بگذارم و سيستم شنواييام چند برابر مـعـمـول قـوي شـده و اسـتـراق سـمـع مـيكـرد. هـمهي بحث سر گلههاي مادر شوهرم و خـواهرهايش دور ميزد. يك بـار هم اسـم پدر محمدحسين به گوشم خـورد. اما هيچكس از نامزدم حرف نزد. خـدايا، چقدر اين پسر آقا و باشخصيت و صبور بود! اصلاً به خاطر همين ويژگيها بود كه به او علاقه پيدا كرده بودم و ته دلم، آنجا كه فقط خودم بودم و خدا، آرزو ميكردم يك روز به خواستگاريام بيايد. موقعيتهاي مالي و اجـتماعـي خـيلي از خواستگارهاي قبليام بهـتر و بـالاتر از او بـود، امـا قـلـب مـن گـواهـي مـــيداد محمدحسين چيزي دارد كه اغلب مردم از آن بيبهرهاند و زني كه بتواند او را تحت تأثير قرار بدهد و مورد عشـقش قـرار بگيرد قـطـعـًا خـوشبـخـت مـيشود. به خاطر همـين، وقتـي شـنيـدم مـيخـواهـنـد بـراي گـفــت و گــو بــه خـانهيمان بيايند، خيلي خـوشحال شدم. نـميگويم ذوق زده، چـون ذوقزدگي مال سـنين شانزده هفده سـالگي است و براي دخـتـر بيـسـت و شـش هفـت سالهاي در موقعيت من كه درست از روز اتمام مدرسه كار كرده و حالا صاحب يك دفتر آگهي و تبليغات بود و به خاطر شكل كارش دهها آدم را در سنين و موقعيتهاي مختلف ديده و محك زده، هول شدن و دست و پا گم كردن معني نداشت. مـحـمـدحــسـيـن يـكي از مـعــدود جـوانهـايي بـود كـه در عـيـن مـوفقـيت تحصيلي به استقلال مالي هم رسيده بود و چشم به داراييهاي خانوادهاش نداشت. او حتي با برادرهايش هم فرق ميكرد. دو بـرادرش، عملاً داشـتند از جيب و درآمد همسـران خـود كه يكي پزشك متخصص بــود و ديــگــري مـهـنـدس عـمـران، مـيخوردند، اما محمدحسين از همان اول روشن كرد خط مشي او اين نيست و خودش را مكلف به تأمين مخارج زندگي ميداند و روي درآمــد مــن حسـاب نـمـيكـنــد و چشمداشتي به آن ندارد. او حتي گفت كه مرا در ادامه دادن شغلم يا كنار گذاشتن آن آزاد ميگذارد و فكر نميكند به قيّم و تصميم گيرنده احتياج داشته باشم. ما خيلي زود با هم به توافـق رسـيديـم و ديـديـم نـگاه و رفـتـار مشـتـركـي داريـم. هـردويمـان ميخواستيم در آرامش زندگي كنيم و باعث پيـشرفت طـرف مـقـابل شـويـم. بـراي راستگـويي و مـهرباني ارزش قـائـل بوديم و آرزويمان بـود زوج نمـونهي فـاميل شويم و براي رسـيدن به ايـن هـدف حـاضر بوديم هر كـاري لازم اسـت انجام دهيم. به نظرم مشـكل از برخورد بزرگترهاي من شروع شد. آنها گيج و دستپاچه شدند. نه كه تا آن وقـت دخـتـر شـوهـر نـداده بـودنــد، نميدانستند بايد چه كار كنند. با اينكه عمـهام كه شناخت بيشتري از فاميل مـحمـدحـسين داشـت، بـارها بـه آنـها يادآوري كرد با عـجله جـواب ندهند اما پدر و مادرم خيلي سـريع گفتند موافقند. البته آن زمان هيچ مسـئلهاي پيش نيامد، اما چند مـاه بعد، وقتي ميـانهي مـن و مـادر شـوهرم سـر مسـائـل ديگـري شكرآب شد، اين موضوع را زد تـوي سـرم و گـفـت آنقدر براي خانوادهام ارزش نـداشتـهام كـه كـمي طاقت بياورند و وقـت صـرف كنند و از هول حليم نيفتند توي ديگ! بگذريم. بگـذاريد هـمه چيز را همانطور كه اتفاق افـتاده تـعـريـف كنـم. ما نـامزد شـديـم و خـدايـياش هـم مشكل عـمدهاي با هم نـداشتيم. فقط محمدحسين از اول گـفت كـه به رابطهي من و اعضاي فاميلش كاري ندارد و فكر ميكند خودم بايد آن را تنـظيم كـنم. حرفش به نظر منطقي ميرسيد، اما كـمي بعـد داستان شروع شد. مـادرشوهر مـن از صبح تا شب مشغول مقايسه كردن عروسهاي ديگرش با من بود. مـدام از درآمـد آنـهـا، سـلـيقـهيشـان در خــانــهداري و مـهـمـان داري و ســطــح خـانـوادگيشان ميگفت؛ طوري كه يعني هيـچ چيز نيستي و نميدانم چرا پسرم از بين ايـن هـمـه دخـتر كـه سـرتر بـودنـد، تـو را پسـنديده. اوايـل جـوابش را نميدادم، اما بـالاخره صبرم تـمام شد و شروع كردم به جـواب دادن. نگـوييد اشـتباه كردم. چون حـالا مـيدانـم نـبـايد تـوي ايـن حـلـقــه مـيافتادم و باعث سـبكـي خودم ميشدم، ولي كاري است كه شده. اولين روزي كه حرفمان بالا گـرفـت تـوي ماشين بوديم و بـه مـجلس پـاتـخـتي عروس دايي نامزدم مـيرفـتـيـم كـه مـادر او از تـشــخــصّ خـانوادهي مهناز ـ عـروس برادرش ـ گفت و گـفت و گفت. جملههايش شايد به ظاهر سـاده بـودند، امـا مـن نيـش پشـت شـان را خـوب حــس مـيكـردم. وقـتي گفت پسر برادرش شش ماه آزگار ميرفته و ميآمده و آنـهـا جواب نمـيدادند تا نـشان بـدهنـد چـقدر بـراي دخـترشان اهمـيت قائلـند، خـيلي به من برخورد. بالاخره هر دختري بـراي پـدر و مـادرش عـزيـز اسـت. بـعـد هـم اصلاً مـقـايسهي بين من با مهناز كه هشـت سـال كوچكتر بود و تازه داشت ترم اول دانشـگاه را ميگذراند صحيح نبود. ولي دهنـم بـيمـوقع بـاز شـد و هـر دو آنقـدر عـصبي شـديـم كـه كم مانده بود راننده به ماشين جـلويي بزند. خُب، بله! وضع مالي پدر مـهناز بهتر از پدر من بود. سعيده و ليلا جـاريهـايم هـم بيشـتر از مـن پول در مـيآوردند، امـا اينكه دليل بهتر بودن شان نـميشـد. اگـر دسـت من بود اصلاً به آن مـهـمـانـي نـمـيرفـتـم و وسـط راه بـر مـيگـشتم، امـا دسـت مـن نبود. خيـلي به خودم فشار آوردم تا نيم ساعت نشستم و بعـد بـه بـهـانهاي زدم بيـرون. هـمان موقع به مـحـمدحسين گـفتم بـا مـادرش صحبت كنـد، ولي نامزدم كه نميخواست حريم بـزرگتـرش بشـكنـد، گـفت نميتواند و نـميخـواهـد بـه مسـائـل زنـانه بپردازد و خـلاصه ماجرا ادامه پيدا كرد و به جايي رسيـد كـه ديـدم دارم بـراي تمـام كـردن كــنـايـههـا و سـركـوفــتهـاي مـادر مـحمدحسين از خواستگارهاي قبليام تعـريف ميكنم. از اينكه چه وضع مالي خوبي داشتند و چه خانوادههاي باكلاسي و... اوايـل فـقط وقتـي تـنها بوديم و خيلي ناراحت ميشدم گريز ميزدم به گذشته، اما بـه تدريج قبح اين گفت و گوها ريخت و ديـگـر حتـي پيـش نـامـزدم و پـدرش هـم راحـت از آدمهـايي مـيگـفـتم كه روزي خـودم ردّشان كرده بودم، اما حالا وانمود مـيكردم حـسرتشان را مـيخورم. خدا شـاهد اسـت كـه واقعاً اين طور نبود. ولي بـراي اينـكه پـيـش مـادرش كـم نياورم، مـجبور بودم اين طوري وانمود كنم. من مـتوجه نمـيشدم با اين كار چقدر نامزد نازنينم را ناراحت ميكنم. او هم كه كلاً آدم تـوداري بود، حرفي نميزد، اما حس مـيكـردم روز به روز دارد از من دور و دورتر ميشـود. شـايد اگر ميتوانستيم زودتـر برويـم سر زنـدگي مشتركمان، مسئله تمام ميشد و با آرامشي كه كنار هم به دست ميآورديم، ميتوانستم با تحمل و درايـت بيـشتري بحـران را پـشت سـر بگـذارم. امـا يـك گـرفـتاري مالي براي محمدحسين پيش آمد كه برنامهيمان را عقب انداخت. از طرف خانوادهام تحت فـشار بـودم. براي كمك به نامزدم سخت كـار ميكردم و ديگر طاقت حرفهاي سـخيـف بعضـيها را نـداشتم. تصميم گـرفته بودم كمتر ببينمش تا پرم به پرش نگـيرد، ولي خُب هر چه دور ميشدم باز مـشكـلي پيـش مـيآمـد. مـن اشتباه فكر مـيكردم كه فقط اگر از نظر مالي پشتيبان مـحمدحسين باشم، وظيفهام را انجام دادهام، در حـالـي كـه او بيشتر از پول و درآمد من به عشق و همراهيام نياز داشت و من نميفهميدم. بازگشـت نـوهي عـمـوي نامزدم از آمـريكـا تلنـگـري بـود كه به آن احتياج داشـتم. مهـدخـت دختر زيبا، قدبلند و خوش برخوردي بود كه از پنج سال قبل، با جدا شدن پدر و مادرش پيش پدرش زندگي ميكرد. من هيچ وقت مهدخت را نديده بودم، از خيليها در موردش شنيده بودم، اما اصلاً نميتوانستم حدس بزنم زماني بين او و محمدحسين احساسي وجود داشته. مادر گـفت نبـايد به خواستگارهايم بنازم، چـون پـدر مـهدخـت حاضر بوده نه فقط دختـرش را به محمدحسين بدهد، بلكه يـك زندگي حاضر و آماده نيز توي ايران يا هـر جاي ديگر دنيا برايشان فراهم كند و نـامزد مـن هم بدش نميآمده، اما آخر سـر فـقـط بـه خـاطر تـرس از مـشـكـلات احـتمالي بچههايشان از ازدواج منصرف شـده. واي كـه تـيـغ حـسد چـه جـوري مـيتـواند قلب آدم را زخمي كند! با اينكه مـيدانستم محمدحسين چيزي را از من پنهـان نمـيكـنـد و اگـر واقـعاً عشقي به مهـدخت داشته باشد به من ميگويد و نميگذارد توي توهم احساسش به خودم بـمـانـم، ولـي حـالـم خيـلي بد شد. به خصوص كه ياد اظهارنظر اخير نامزدم در مورد فوايد ازدواجهاي فاميلي افتادم و او بـه خـواهـرش تـوصيـه مـيكرد اگر حتي پنـجـاه درصـد بـا پسـرعـمهي شـان كـه خـواستـگـارش بوده توافق دارد، دست دسـت نكـند و جواب بله را بدهد. چون بخـش عـمـدهاي از مـشكلات به خاطر تـفاوتهاي فـرهنگي اسـت كه توي اين نـوع ازدواج يـا وجـود ندارد و يا خيلي كمـتر است. تـازه ميشد مشاورهي ژنتيك رفت و احتمال خطر را بررسي كرد و بعداً تصـميم قطعي گرفت. كه آن هم به نظر مـيرسـيـد بـه خـاطـر وجـود نـداشـتن مشـكـلات ارثـي در خانـوادهي همسرم، تـقريباً منـتفـي بـاشـد. فـكر از دست دادن مـحـمدحـسـين پشتـم را لـرزاند. خُـب، هـمهي ايـن حـرفهـا در مورد خودش و مـهـدخـت هـم صـدق مـيكرد. او اگر مـيخواست ميتوانست نامزدي مان را به هـم بزند و دنبال يك زندگي راحتتر و مرفهتر برود. در آن صورت من ميمردم. واقـعاً بـدون عشـق ادامه دادن بيمعنا مـيشد. بلند شدم و يك راست رفتم محلّ كـارش. از نـزديكيهاي آنجا زنگ زدم. گـفت جلسهاي دارد كه يكي دو ساعت ديـگر تمام ميشود. روي نيمكت سرد و يخ زدهي بلوار نزديك دفترشان نشستم و حـسـابي فـكـر كـردم. مـن كـه اينقدر از احتمـال تـوجـه نـامزدم به دخـتـر ديگري نـاراحـت شـده بـودم، چرا مدام با پيش كـشيدن حـرف خـواستگارهايم آزارش ميدادم. كارم اصلاً صحيح نبود. همانجا تصميم گرفتم كه اگر موضوع مهدخت واقـعـيـت نـداشـت و مـحـمـدحـسـيـن نمـيخواست تركم كند، رفتارم را تغيير دهم و بيدليل باعث ناراحتي خودم و او نشـوم. در مورد مادر نامزدم هم بايد او را ميپـذيرفتـم و از كـنـارش مـيگـذشتم و حـرفهايش را به دل نميگرفتم. هـمان كاري كه دو تا جاريام انجام ميدادند. با پاهايي لرزان از پلهها بالا رفتم. خندهي قشـنگي كه با ديدن من چهرهي نامزدم را پوشاند، دلم را گرم كرد. همه چيز را به او گفـتم. گـفتـم كـه چـقـدر متأسفم و چه جـوري فـهـميدم كـه برايم مهم است و نـميخـواهـم به هيچ قيمتي از دستش بـدهم. او هم مرا از نگراني در آورد. گفت كه هيچ وقت عاشق مهدخت نبوده و فقط بـزرگـترهـا ميخواستهاند آنها را به هم بـرسـانند. آرام گـرفتم، مثـل پرندهاي كه بـعـد از مدتها لانـهاش را پيدا ميكند و بالهاي خستهاش را به گرماي خاشاك آن تـكيـه مـيدهـد. ديـگـر هيـچ چـيـزي نميتوانست ناراحتم كند. من بزرگترين گنج دنيا را داشتم.
|