|
|
به همزاد مهربانم
از وقتـي مشـكـلات خـانـوادهيمان شروع شده بود، حوصلهي هيچ كدام از دوستانم را نداشتـم. مـا مسائلمان را با هيـچ كـس در ميـان نگذاشته بوديم، اما مشـخص بـود كـه هـمـه به نوعي باخبر شدهاند و من احساس ميكردم بچهها با حرفهايشان دارند فخر ميفروشند. بـه هميـن دلـيل اكثراً از روبهرو شدن و مكالمه با آنها در ميرفتم و اگر به اجبار در چنـين وضعي قرار ميگرفتم، تا يكي دو روز حـالم بد ميشد. چند بار مامان پرسيـد چه حـرفهـايي رد و بدل شده و سپـس به عنوان ناظري بيطرف گفت كه اين مكالمهها، همان صحبتهاي عادي قـديمـي اسـت و فـقـط «مـن» حـساس شدهام. شايد هم همين طور بود. امـا آيـا كـسـانـي كـه ادعـاي رفاقت داشـتند، نميبايست ميفهميدند كه من آدم قديم نيستم و در شرايط عادي هم قرار ندارم؟ دوست داشتم ديواري دور خودم بكـشم و براي ابد از همهي آنچه رخ داده بـود، دور شوم. وانمود ميكردم ميلي به بـازگـشت به روزهاي آرام ندارم، اما در خـواب تقـريباً هر شب به زمان از دست رفتهاي سفـر مـيكردم كه تجسم آن تمام وجودم را غرق در شادي و نشاط ميكرد و فقط بيدار شدن يادم ميآورد كه در كابوسي جمعي گير افتادهايم. تنها كسي كـه با وجود تمام بداخلاقيها همچنان كـنارم مـانده و مثل هميشه به دوستياش ادامـه ميداد، فرشته بود. او هيچ وقت به حرفهاي مردم اشاره نميكرد و به رويم نمـيآورد، انـگار نـه انـگار. اما سربسته مـيفهـماند كـه همه جوره كنارم است و مـيتـوانـم با او درد دل كنم. ولـي مـن ترجـيح ميدادم قفل زبانم را بسته نگه دارم. فرشته يا هر كس ديگري چه كاري مـيتـوانسـت بكـنـد؟ اتـفاقـي كـه نبايد ميافتاد، رخ داده بود. تا سه ماه پيش مـفهوم غـم بـراي مـن مـعنايي انتـزاعي داشـت؛ مـاجرايي نـاگـوار كه فقط براي غـريبههـا رخ مـيداد؛ كسانـي كـه حتماً مستحقش بودند. آنقدر از اول عـمرم در رفـاه و شادي غوطه خورده بودم كه فكر مـيكردم حقّم است تا آخر زندگي شاد باشم. وضع مالي عالي، فضاي آرام خانه و آرزوهايي كه هيچ كدام غيرقابل دسترسي بـه نـظر نمـيرسيـدنـد. بـا اينكه وضع تحـصيليام خيـلي جالب نبود، اما به هر ضـرب و زوري در دانـشگاه غيرانتفاعي قبـول شـده و داشـتم درسـم را در يـك رشـتهي دهـن پر كن ادامه ميدادم. البته خـودم مـيدانستم هـيچ عـلاقهاي به آن شغل ندارم، اما قرار نبود كار كنم. من به رامين ـ پسر مورد علاقهام كه خواستگارم هـم بود و خـانـوادهاش اصـرار شديدي بـراي ازدواجمان داشتـند ـ گفته بودم كه آرامشم را با رفتن به سركار بهم نخواهم زد. رامـين هم با خوشحالي پذيرفته بود. چون خودش هم اساساً از زنهاي شاغل خـوشش نـميآمد و اعـتقاد داشـت كار بـيرون، زن را پير و بيانرژي ميكند، در حـالي كـه او دوسـت داشت من هميشه جوان و سرحال باشم. ولـي حـالا ورشـكـستـگـي پـدرم و مشكـلات خـانواده باعث شده بود تا به درآمـد مـن نيازمند شويم. نه تنها من كه دانـشجـوي سـال سـوم بـودم، بـلـكـه خـواهرهاي كوچكترم و مادرم هم به هر دري مـيزدند تـا پول در بياورند. بابا به تـهران رفـته در شـركـت يكي از دوستان قديمي مشغول شده بود. خيلي گذشت تا فهـميديم پيك و تحصيلدار دفتر بوده و چـكها را جابجا ميكرده. من يكي اگر همان موقع ميدانستم، بي بر و برگرد از نـاراحتـي مـريـض ميشدم. همهي اين اتـفاقات ناگوار فقط به يك دليل رخ داده بود: بلندپروازي. ده سـال قـبل، پدر با پول حاصل از بازخريد خدمتش ـ كاري كه مامان هرگز با آن موافقت نداشت ـ كسب و كاري راه انـداخـته و يك مرتبه به كلّي سود رسيده بـود. قبـل از آن وضع خوبي داشتيم، اما مثـل همه خـانوادهي كارمندهاي عالي رتبه بــا بـعـضـي محـدوديـتهـا روبــهرو بوديم. پدر ميخواست به آرزوهاي دور و درازش بـرسـد و آنـقدر اعتماد به نفس داشت كه در چهل و هشت سالگي بتواند از نقطهي صفر آغاز كند. او نمـيتوانسـت بپذيرد فواره همين طـور كـه بـالا مـيرود، سـرازيـر هـم ميشود. بالاخره معاملههاي پرسود و با ريسـك بالا، ما را به خاك سياه نشاند. خانهيمان را كه در اصل رهني بود، پس داده و در منـزل پـدربـزرگ زنـدگــي مـيكـرديم و همـگـي از صبح تا شب مـيدويديم تا آبروداري كنيم. من يك سـال مرخصي تحصيلي گرفته بودم، چون نميتوانستيم شهريه را بدهيم. عـــلاوه بــر ايــن، اصـلاً دلــم نميخواست حتي براي يك بار هم شده در دانشكده با رامين چشم در چشـم شوم. آن همه ابراز محبت كـجا و فرار كردن پس از اطلاع از مشـكـلات كجا؟ شايد پيش خـودش فـكـر كـرده بـود اين ازدواج بـار خـانـوادهي مـا را روي دوشـــش مـيانـدازد! شـايد هم لقمهي چربتري گيرش آمده بود. نميدانم. هـر چـنـد مـا رسمـاً هيچ تـعهـدي نسـبـت بـه هم نـداشـتيم، امـا ادب و انـسانيت حكم ميكرد او و خانوادهاش دست كم علت رفتار خود را تـوضـيح دهـنـد. نـه اينـكه مـا را روزهـا چـشـم انـــتـظـار بگـذارند. خـلاصه هيچ نقطهي مثبتي در زندگيام نمـيديدم. آرزوهاي شيرينم با يـك اشـاره ناپـديد شـده و بـه جايشان واقعـيت تلـخ و بـيرحـم نشـسته بود. نـااميديام زماني كامل شد كه به دست و پـا درد شـديـدي مبـتلا شـدم. طوري كه شـبهـا حتـي نمـيتوانستم پتو را روي خودم بكشم. پس از آزمايشهاي متعدد فـهميدم به آرتريدروماتـوييد ابتـلا دارم. پزشكم گفت كه با مصـرف دقيق داروها و پيگيري درمان تا پايـان عمر ميتوانم وضعيتي نسبتاً عادي داشـته باشـم. امـا مـن كـه همـيشه تا ته مـسائـل مـيرفـتـم و هـمان روز اول، تصـاوير دسـت و پـاهـاي دفرمه شدهي بـيـمـاران را در سايتهاي پزشكي ديده بـودم و آيندهي خودم را در چنان وضعي تصـوير مـيكـردم، مـيخواستم بدانم منظورش از «نسبتاً» چيست؟ آنقدر دكتر را سـؤال پيچ كردم كه با عصبانيت مرا از مطبش بيرون انداخت. داشـتـم مـيگـفـتـم كـه شـده بـودم كلـكسيون بدبختي و كسي حوصلهام را نــداشــت، جـز فـرشــتـه كـه آن روز مـيخواست خبر عجيبي را به من بدهد. او در محل كارش با زن جواني آشنا شده بـود هم اسم و هم سنّ من كه اتفاقاً از چـند سـال قبل به آرتريدروماتوييد ابتلا داشـت و با وجود مشـكلات خانوادگي شديد، با روحيهاي بسيار شـاد و پـراميد به جنـگ مصائب مـيرفـت و نـمـيگـذاشـت تـا خسـتگي و كار و تر و خشك كردن دو تـا بـچـهي كـوچك، بيماري و مسـئوليـتهـاي خـانهداري خم به ابرويش بياورد. فرشته اصرار داشت ما را بـا هم آشنا كند. ميگفت اين دوستي به نـفع مـن است تا از اين پيلهي عزلت در بـيايـم و بـفهـمـم كـه برخلاف انتظارم زنـدگيبزم نيست و به جز عدهي بسيار مـعدودي ـ كه آنها هم قطعاً مشكلاتي از نـوع ديـگر دارنـد ـ بقيه به سختي تلاش ميكنند. به فرشته گفتم: «اگر دوستت از آن آدمهـايي اسـت كـه فقـط نصـيحـت مـيكنـند، حوصلهاش را ندارم.» اما او مطـمئنم كـرد كـه ستاره اين طور نبوده و نيسـت و نـخواهد بود، برعكس آنقدر انرژي مثبت دارد كه از مكالمه با او خسته نمـيشـوم. فـرشتـه راسـت ميگفت؛ ستـاره يا همان همزاد عجيب من، دقيقاً در نقـطهي مقابل روحيات و دنيايم قرار داشت. اگر من در دوران تـجـرّد و در كــنــار خـانـوادهام بـه مشـكل برخورده بودم، ستـاره پس از ازدواجي عاشقانه و طرد ضمني از طرف تمام بستگان و آشنايانش با بحران شديدمالي مواجه شده و مجبور بــود صــبـح خـيلـي زود بــچـههـاي كـوچـولويش را بيـدار كرده و با وجود گـريههـاي شـديـدشـان، آنها را به مهد بـسپارد و خـودش دو شيـفت كار كند تا دوشـادوش شـوهـرش چرخ زندگي را بـچـرخـانـد. فـقـط مـن ميدانستم درد رماتيسم در منطقهي مرطوبي مثل شهر ما چـه بر سر ستـاره ميآورد. اما او فقط به عـشق بـچـهها و همسرش و اطمينان از كـوتـاه بـودن عـمـر سـختـيهـا، پيش مـيرفت و مـثل بولدوزر مشكلات را له مـيكـرد و نـميگذاشت تا چهرهاش با اخم زشت شود. آشـنايـي بـا سـتاره بـهـترين چـيزي بـود كه ميتوانست رخ بـدهد. تا آن روز دور و بر من فقط پر بود از افـرادي كـه دور از بـحـران، روزگار مـيگـذراندنـد. بـه همين دليل خودم را خيـلي خيلي بدبخت ميديدم. اما ستاره نـشانم داد خـوشبـختي هـميشه با رفاه و آسايش مادي نسبت ندارد و اين ما هستيم كه به حوادث معنا و امتياز ميدهيم. مثلاً مـن بايـد به خاطر شناختن رامين خدا را شـكر مـيكردم كه از ازدواجي نامناسب نـجات يافته بودم. اين اولين باري بود كه بـه چنـين تفـسيـري فكر ميكردم و اين جدايي را مثبت ميديدم. من از ستاره ياد گرفتم دست از گله و شكايت بردارم و به جـاي انتـظـار از ديـگـران، فـقـط بـه دسـتهاي خـودم تكيـه كنم و مهمتر از همه، توكل به خدا را از ياد نبرم. عجيب اينـكه وقتي با نگاه مثبت به دنيا و مسائل نگـاه كردم، آرام آرام همه چيز بهتر شد. پدر با كمك دوستان، قرضهايش را داد و به خانه برگشت. خودم توانستم درسم را تـمام كنـم و بيماريام نيز به تدريج خـاموش شد و تحت كنترل در آمد. حالا در آستانهي زيباترين بهار زنـدگـيام، بهاري كه بـعـد از دو سـال سخت خـانـوادهام دوبـاره زيـر سقـف خـانهي كوچك و اجـارهاي «خـودمان» دور هـم جـمـع شـــده، لازم مـيدانـم از ستارهي عزيز و از فـرشـتـهي مـهربـان تشكر كنم. بـدون كـمـك آنـها قـطعاً نمـيتوانستم بحران را پشت سر بـگـذارم و احـسـاس دانهاي را داشـته باشم كه زير خاك، منتظر قطـرات بـاران نشـسته تا سبزينگي خـود را جـشن بگيرد. من سبزي و طـراوت امـروزم را مـديـون ايـن دو عـزيز هسـتـم و خداي خوبم كه هيچ وقـت بنـدههـايـش را رها نميكند و هميـشه به ياد ماست، حتي اگر ما او را از ياد ببريم.
|