|
|
سلام به فردا
«چهل سالگي چه معنايي دارد؟» اين سؤالي بود كه طيّ يكي دو سال گذشته خيلي دربارهاش فكر ميكردم و كمكم به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد آن را آغازي براي بازنشستگي و دوران پيري خود فرض كنـم. ميگـوييد چـهل سـالـههـايــي را مـيشـناسيـد كـه اول خطّند، تازه ازدواج كردهاند و بچههاي كوچكي دارند و با چشمان كنجكاو و شاد آنها زندگي را تجربه ميكنند. ميدانم. من هم اين دسته از زنها را ميشناسم. اصلاً دوست صميمي خودم كه فقط دو ماه با من اختلاف سني دارد، از همين دسته است؛ آدمهايي كه خيلي دير دارند مراحل زندگي را ميگذرانند و براي سپري كردن آن سخت عجولند. اما براي كسي در موقعيت من كه در هفده سالگي مادر شده و در سي و نه سالگي پسرش را داماد كرده و تنها مانده، چهل سالگي فقط ميتوانست يك معنا داشته باشد: آغاز يك پايان. همسرم مدام به من اخطار ميداد مراقب خودم باشم تا افسرده نشوم. آخر ما زمينهي ابتلا به افسردگي را داشتيم. مادرم سالهاي زيادي با اين بيماري دست به گريبان بود و خواهر بزرگم هم از افسردگي فصلي رنج ميبرد. خود من هم اغلب خُلق ناشادي داشتم. كافي بود دري به تخته بخورد و كوچكترين مسئلهاي تعادل زندگيام را به هم بزند كه بروم توي مود منفي. بعد از ازدواج زود هنگام عليرضا هم ميلم به تنها ماندن و دوري گزيدن از جمع بيشتر شده بود و خودم به خوبي احساس ميكردم كه با سرعت دارم به درهي نااميدي سقوط ميكنم و هيچ جوري نميتوانم جلوي اين واقـعـه را بـگيـرم. در واقـع اگـر گــروه دوستانهيمان نبود و كارهايي كه از خيلي قبـل انجامشان را تقبّل كرده بوديم و بايد انـجامشـان مـيدادم، زودتر از آنكه بقيه تصورّش را بكنند، قيد از خانه بيرون آمدن را ميزدم و اگر عروسي يا عزايي پيش نميآمد از پيلهي تنهاييام خارج نميشدم. اما خيريه، خانهي مامانم نبود كه هر وقت دلـم مـيخـواست مـيرفتم و اگر ميلم نميكشيد، با يك تلفن سر و ته قضيه را هم ميآوردم. آنجا حضور من مؤثر و باارزش بود. مـا تعدادي خانوادهي بيسرپرست را تحـت پوشش داشتيم. سيـسموني و جهاز درست ميكرديم و هزينهي تحصيل بچهها را ميداديم. نه كه فكر كنيد خودمان تمام ايـن هـزينه را مـيپرداختيم، نه! ما فقط جمـعآوري كنـنـدهي كـمـكها از افراد نيكوكار بوديم؛ همين و بس. قصدم از گفتن اين موضوع خودستايي نيست، چون عميقاً معتقدم خداي مهربان مـرا به طـرف ايـن مـسير سوق داده و من كارهاي نبوده و نيستم. اما خود خدا شاهد اسـت كـه فقـط هنگام انجام اين وظايف احـساس آرامـش مـيكردم و غصهها، ترسها و اندوهها فراموشم ميشد و از ياد مـيبردم كـه چـطور فرصتهاي زندگي گـذشـتهاند و مـن به نقطهاي كه صميمانه آرزويش را مـيكردم، نرسيدهام. داستان زندگي من يكي از آن قصههاي پرشور قديمي است كه با عشق و عاشقي سر راه مدرسه شكل گرفته و ادامه پيدا كرده. محمد پسر همسايهيمان بود و من و او شيفتهي يكـديگر. با اينكه خانههايمان بيشتر از چهـار در بـا هـم فاصـله نداشتند، اما ما نميتوانستيم با هـم حرف بزنيم و ارتباط داشته باشيم. فقط گاهي دور از چشم بقيه، با نگاه به هم ميگفتيم چه احساسي داريم. محمد خيلي زود بلافاصله بعد از گرفتن ديپـلـم رفـت خـدمـت تـا بـتوانـد بــه خواستگاريام بيايد. چون توي محل همه ميدانستند پدر من به پسري كه سربازي نرفته دختر نميدهد. از شانس بد محمد افتاد اشنويه و اين فاصله و دوري عشق ما را شعله ورتر كرد. طوري كه وقتي در پايان دورهي سه ماههي آموزشي به مرخصي آمد، آنقدر لاغر شده بود كه پدر و مادرش از روي ناچاري حرفش را پذيرفتند و به خواستگاري آمدند. خانوادهي من از اينكه دختر مجرد را توي خانه نگه دارند، خوششان نميآمد و هـمين كـه ديدنـد محمد پسر پـاك و سالمي است و پدرش هـمه چيــز را تـقبّل مـيكند، دسـت دست نكردند و ما را به عقد هم در آوردند. قرار بود بعد از پايان سربازي محمّد عروسي بگيريم، اما توي همان دوران عقد متوجه شديم داريم بچه دار مـيشويم! توفـاني به پـا شـد آن طرفش ناپيدا. والدين من ميگفتند آبرويشان را بردهايم و پدر و مادر محمد هم رو ترش كرده بودند كه شـما خـودتـان بچـهايـد، بچـه را ميخواهيد چه كار؟ ما هم با آنها هم عقيـده بوديم، ولي ديگر نميشد كـاري كـرد. مهمان عزيزي داشـت از راه مـيرسـيـد، مـيبـايـسـت به استـقبالش مـيرفتيم. به سرعت جشن عروسيمان را گرفتند و من با لباسي كه برشهايش سعي در پنـهان كردن شكمم داشت با مهمانها عـكس يـادگاري مـيگرفتم. فقط شانس آورده بودم كه ويار نداشتم، چون در آن صورت كاملاً انگشت نما ميشدم. پنج ماه بعـد از عـروسيمـان در حـالي كه همسرم هنوز در اشنويه بود، عليرضاي عزيزم به دنيا آمـد و تـمـام زندگـيام را زير و رو كرد. سـالهـاي كـودكي پسرم زيباترين دوران عـمرم بود. صداي اولين خندههايش هنوز تـوي گـوشـم اسـت و تصـوير نخستين گامهايش پيش چشمم. من و عليرضا پيش خانوادهي همسرم زندگي ميكرديم و آنها واقعاً كمكم بودند، وگرنه من به عنوان يك زن هفده ساله هيچ اطلاعاتي در مورد بچهداري نداشتم. پس از بازگشت محمد، من و او و پسرمان يك خانوادهي واقعي شديم و تمام انرژي و عمرمان را گذاشتيم تا فرزندمان را به بهترين نحو ممكن تربيت كنيم؛ كاري كه همهي پدر و مادرها با جان و دل و عاشقانه انجام ميدهند. من و محمد همپاي عليرضا بزرگ شديم. خيلي خام و بيتجربه بوديم و حسابي سر آن بيچاره بلا آورديم تا كمي راه و چاه را ياد گـرفتيـم. شـايـد به خـاطر همين هم ميخواستيم بچههاي ديگري داشته باشيم تا دسـت كم اشتباهات خود را به شكلي جـبران نماييم. از وقتي عليرضا پنج ساله شد، ما براي ورود عضو جديد خانواده آمـاده بوديم، امـا خـدا نخواست و درمان بيثمر ماند. خنده دار و در عين حال عصبي كننده بود، وقتي نميخواستيم و امكانش را نداشتيم، صاحب فرزند شده بوديم و حالا نميتوانستيم. مدتي درمان كرديم، اما بعد از كنـار قضـيه گذشتيم و به رضاي خدا و تقديرمان رضايت داديم. من درسم را خواندم و با فعاليت در خيريه، وقت آزادم را پر كردم. محمد هم با تلاش توانست روز به روز موقعيت شغلي بهتري به دست بياورد. فرزند ما به لطف خدا همه چيز داشت جز خواهر يا برادري كه در زمان نبود ما همراهش شود و تنهايياش را پر كند. به نظـرم عليرضا خيلي عميق اين تنهايي را احساس مـيكرد، چون همين كه وارد دانشگـاه شد گـفت كـه ميخواهد ازدواج كـند و تشكيل خانواده دهد. هرچند من و پدرش هـم در سـنين پايـين عـروسي كـرده بوديـم، امـا حـالا اين تـصـميم را صحيح نـميديديم. شايد به اين خاطر كه بچههاي نـسل ما مسئوليتهاي زيادي را در خانه به عـهده داشتند و زود پخته و آبديده ميشدند، امـا پسـر يـكي يكـدانهاي مثل عليرضا كه هميشه لقمهي حاضر و آماده توي دهانش گـذاشـته بـوديم چطور ميتوانست از پس زنـدگـي بـربـيايد؟ ولـي او ايـن حرفهاي منطقي را نميپذيرفت. ميخواست با حورا ـ هـمكـلاسياش ـ ازدواج كـند. مـيگفت نـمـيخـواهـد بـه حـرام بـيفـتـد. وقـتـي حـرفهايش را شنيديم در دل به او آفرين گفتيم و تشويقش كرديم تا شغلي پيدا كند و كمكم بتواند معني استقلال و مسئوليت را بچـشد. بـا خـانـوادهي حـورا هم ارتباطي دوسـتانه برقرار كرديم تا آنها همديگر را در محيطي سالم بشناسند. اين طوري بود كه در سـي و نه سالـگي مادر شوهر شدم. مراسم عـروسي آنـها شـادتـرين و در عـيـن حـال غمگينترين جشن تمام عمرم بود. مـيديـدم حـاصـل زنـدگـيام دارد پر ميگيرد و اين غم شيرين جانم را پر ميكرد. و حالا در آغاز چهل سالگي با خبر خوش حـضور مسافر كوچكمان روبهرو بودم. فـكر در آغـوش گـرفتن نوزاد پسرم حسّ زيبـايي را در قلبم ايجاد ميكرد. احساسي كه تا آن روز نداشتم. ميدانستم مادر حورا در دادن سيسموني كم نميگذارد، اما خـودم هم دلم ميخواست براي نوهام خـريد كنم. پس هر هفته يكي دو بار به خـيابانهـا مـيرفتم و چيزهايي را كه مـيدانـستـم هـنـوز تهـيه نـكردهاند ميخريدم. يكي از همين روزها بود كه مـوقـع خـريد سرم گيج رفت. بوي بلالي كه در پاساژ پيچيده بود، دلم را به هم ميزد. زود به خانه برگشتم و استراحت كـردم. ولي وقتي صبح فردا با همان تهوع بيـدار شـدم، سـريـع بـه مـطـب دكـتـر خانوادگيمان رفتم. او يك سري سؤال كرد و چند تا آزمايش نوشت كه تست بارداري هم جزءشان بود. خندهام گرفت. به خودم گفتم دكتر آلزايمر گرفته. يادش رفته ما چقدر درمـان كرديم. حالا مگر ممكن است در اين سن باردار باشم. اما وقتي خدا بخواهد همه چيـز ممكـن مـيشود، چون جواب تست مـثبت در آمد. من و محمد با شگفتي، شادي و سـردرگمي بـا اين اتفاق مواجه شديم، بيشتـر از تـرس برخورد فرزندمان، حورا و خـانوادهي هـمسرش و بـقيه. ولي آرام آرام مسئله را با خودمان حل كرديم. آن مهمان ناخوانده جزيي از وجود ما بود. مهمان عزيز ما كه خدا ديرهنگام اما درست به وقتش به ما داده بـود و بايـد بـه خـوبي از او نـگـهداري مـيكرديم. دخترم چهار ماه بعد از نوهيمان به دنيا خواهد آمد. او از همين حالا نور اميد را در قلبم روشن كرده. ديگر از افسردگي خبـري نيست. من با فرشتهي كوچكمان به فـردا سـلامي دوبـاره خواهم كرد و دوباره جـوان خـواهم شد. سال 89 زيباترين سال زندگيام خواهد بود. اميدوارم شما هم در سال جديد بهترين شاديها را پيش رو داشته باشيد.
|