|
|
«تو» همیشه در قلب ما زنده هستی
مبينا چند بار به موبايلم زنگ زد تا يادم بـياورد قـاب عـكـسي جـديـد بـخـرم. مـيدانسـتم براي چي ميخواهد ولي به رويش نياوردم. موقع برگشتن به خانه، توي اين ترافيك اعصاب خردكن اسفند راهم را دور كردم و به عكاسي بزرگي كه قاب هاي متنوع دارد، رفتم تا بهترين را براي دخترم و عزيزم بخرم. آخر دو سال اسـت تـصوير زيبـاي سـيماي مهربانم هـمپاي هـفت سيـن شده يا بهتر بگويم مهمترين بخش آن. مبينا و سعيد هر كدام چـنـد تـا عـكـس از مـادرشـان را در اتـاقهايشان دارند. دخترمان هنوز هم شـبها بدون در آغوش گرفتن عكس مـادر مـرحـومـش بـه خـواب نميرود. بزرگترها ميگويند بايد مانعش شوم و كاري كنم تا به زندگي بدون او عادت كند. اما من كه بهتر از هر كسي ميدانم دلتنگي چه درد وحشتناكي است، به اين توصيهها اهميت نميدهم و آزادش ميگذارم تا حسّ خود را بروز دهد. دختر سيزده سالهي ما حق دارد مادرش را بخواهد. من كه مردي سي و نه ساله و سرد و گرم چشيده هستم گاهي ميبينم كـمبود هـمسرم مثل فقدان اكسيژن راه نفـسم را بـسته. آن وقت مثل بچههاي مادر گم كرده، در به در دنبال نشانهاي از او مـيگردم. سر كمد ميروم و با نگاه كردن به لباسهاي معدود او كه هميشه آنـها را تميز و با سليقه مورد استفاده قرار مـيداد يا بـا بـوييدن عطـرش كمي آرام مـيگـيرم. پـس چطور مـيتوانم انتظار داشته باشم مبينا اين فقدان بزرگ را از ياد ببرد و به آن عادت كند؟ اميدوارم به حرفم نخـنديد و مـرا بـه خـيالاتـي شـدن متهم نكنيد، چون ميخواهم رازي را برايتان بگـويم كه حتي پدر و مادرم هم از آن خبر نـدارنـد. شـايـد بـاورتان نشـود، امـا غيرممكن است من و بچهها به مشكلي بر بخوريم و سيما سريع به خوابمان نيايد و مثل زماني كه با هم زندگي ميكرديم، مهر و عاطفهي بيپايانش را همراه با راهنماييهاي عملي به ما هديه ندهد. ارتباط ما بعد از سفر ابدي او به قدري تنگاتنگ شده كه گـاهـي حـس مـيكـنـم، اگـر در زمـان حـيـاتـش مـيتوانستم چـيزي را پنـهان كنم، حالا هرگز چنين امكاني در اختيارم نيـست. هـر چند آن موقع هم به خودم اجازه نميدادم دست به كار مخفيانهاي بزنم؛ يعني رابطهيمان به شكلي نبود كه بخواهيم همديگر را دور بزنيم. در يك كلام فقط ميتوانم بگويم هر چند با عشق و عاشقي ازدواج نكرده بوديم، اما در طول سالهاي زندگي مشتركمان چنان عاشق هم شديم كه تحمل يك لحظه دوري يكديگر را نداشتيم و همواره چنان با هم رفتار ميكرديم كه غريبهها باورشان نميشد صاحب دو فرزند بزرگيم و فاميل و دوستان به ما لقب تازه عروس و داماد را داده بودند. خوشبختي ما با گذر زمان عميقتر و كاملتر ميشد. اما از آنجا كه هيچ كس نميتواند از تقدير فرار كند، سيماي نازنين هم ناغافل ما را تنها گذاشت و رفت. سرنوشت من و مبينا و سعيد هم اين بود كه با غم نداشتن او سر كنيم. مادرم تا زماني كه زنده بود روزي صد بار سمانه ـ دختر داييام ـ را كه باعث آشنايي ما شد دعا ميكرد. من بيست و پنج سال بيشتر نداشتم و چند وقتي از استخدامم ميگذشت كه مادر و خواهرهايم تصميم گرفتند مقدمات ازدواجم را فراهم كنند. بيرغبتي برادر بزرگترم به ازدواج و سختگيري بيش از حدّش در انتخاب همسر آنها را به اين فكر انداخته بود كه بايد هرچه زودتر دست مرا بند كنند تا به وضع او دچار نشوم. طبق معمول، به افراد قابل اعتماد سپـردند كـه اگـر دخـتر مـناسبـي سراغ دارند، بگويند و سمانه، سيما را معرفي كرد. پيش از خواستگاري او، چند جاي ديگر هم رفته بوديم. بقيه هم كم و بيش دخـترهاي خوبي به نظر ميرسيدند، اما سـيما يك چيز ديگر بود و به قول معروف «آني» داشـت كه بقيه از داشتنش بيبهره بـودند. كـدبانوگري مادرش و نجابت و سخـتكوشيشان نظر ما را جلب كرد. امـا مهـمتر از هـمهي اينها مهرباني سيما بـود. دلـم مـيلـرزيـد از تـصـور داشتن همسري كه ذره ذرهي كارهاي خانه را با عشق و محبت انجام دهد و بقيه را بيشتر از خـودش دوست بدارد. به نظرم چنين دختـري قطـعاً ميتوانست مادر نمونهاي شـود. حـدسـم هـم درسـت بـود. طيّ سالهاي بعد سيما چنان مادري شد كه حـداقل در فاميل ما نمونهي مشابهاش را كمتر ميتوان ديد. البته او آنقدر حواسش جمع بود كه از وظايف همسرياش هم كـم نگـذارد. امـا من به شخصه از ديدن شـكل رابطـهي او با بچهها ـ چه وقتي خـيلي كوچك بودند و چه در سالهاي نـوجوانيشـان ـ حقـيقتاً لذت ميبردم. سيما دوست و همراه هر سهي ما بود و خانوادهيمان بر پايهي وجود او شكل مـيگـرفـت. حـتـي در سـخـتتـرين تـوفـانهـاي حـوادث، او بـا ايـمـان محـكمش، ستون و تكيهگاه ميشد و به يـادم ميآورد كه بايد به خدا توكل كنم، هـر لحظه از او ياري بگيرم و در هر كاري آخـرت را در نظـر بياورم. بيماري مادرم بـزنـگـاه زنـدگـي مـا بـود و يـكـي از سخـتترين دوراني كه گذرانديم. برادر بـزرگم كه تازه ازدواج كرده بود و بچهي نـوزاد داشـت از هـمان اول گـفـت كه نـميتواند مسئوليتي قبول كند و حداكثر مـاهي پنجاه هزار تومان براي هزينههاي نگهداري ميدهد و به اين ترتيب خودش را كشـيد كنـار. من ماندم و دو خواهرم. بـرنـامهاي چرخشي گذاشتيم تا به كسي فـشار نيايد. امـا آنـها هم به تدريج بهانه آوردند. مهمـتر اينـكه مـادر پيـششان راحت نبـود. خدا شـاهد است كه گاهي تحمل شـرايط براي من سخت ميشد، اما سيما با گشـادهرويي مـراقب مادر بود و از گل نـازكتـر به او نمـيگفـت. انگار نه انگار خـسته مـيشـد و فـشار مسئوليت رمقي بـراي كـارهـاي شـخصـياش بـاقــي نمـيگـذاشت. وقتي مادر از دنيا رفت و مشـخص شد در وصيتنامهاش يك سوم امـوال خـود را به بچههاي ما بخشيده، قيامتي به پا شد. خواهرهايم پيش دوست و غريبه ميگفتند كه سيما و من زير پاي آن مـرحوم نشـسته و مجبورش كردهايم و... حـرف هـاي شرمآوري در مورد ما مـيگـفتنـد كـه حتـي به ياد آوردنشان اعـصاب را خـرد مـيكنـد. اما سيما در مقـابل هـمه سكـوت كـرد و هيچ وقت درصدد پاسخگويي و مقابله به مثل و اين جـور برنامـهها برنيامد. وقتي هم موقع تقسـيم اموال رسيد فقط به من گفت كه دوست ندارد مالي كه چشم صد نفر به آن اسـت وارد زنـدگـيمـان شـود. چـون بچههاي مان اگر عرضه داشته باشند به همـه جـا مـيرسند وگرنه پول ـ آن هم ارثـيـهاي ايـن چـنيـنـي ـ تـغيـيري در سـرنـوشـتشـان نـخـواهد داد. ايــن بلندنظري در حالي بود كه ما تازه با قسط و قرض و قوله آپارتمان كوچكي خريده و تا خرخره مقروض بوديم و براي اينكه بچـهها احساس ناراحتي و فشار نكنند، حسـابي رياضـت ميكشيديم. سيماي عـزيز من چنين گلي بود. بيدليل نيست كه در مراسم عزايش خواهرها و اقوامم بـه همـان شدت نزديكان همسرم، گريه مـيكـردنـد و ضـجـه مـيزدنـد. مرگ ناگهاني او زلزلهاي بود كه زندگي ما را زيـر و رو كرد. تنها پس از سفر ابدياش بـود كـه فهميدم از يك ماه پيش متوجه بيـماري سخت و لاعلاج خود شده و در سكوت از اين زمان محدود بهره برده و من غافل و درگير روزمرگي، حتي شك هم نكرده بودم. راستش وقتي فهميدم موضوع به اين مهمي را از من قايم كرده خيلي ناراحت شـدم، امـا همان اوايل يك شب آمد به خـوابم و گفت كه چون خيلي دير شده بـود و هيـچ اميـدي بـراي درمان وجود نداشتـه، تصميم گرفته اين مدت را در آرامـش و خيـلـي عـادي سـپري كـند و متـأسف است كه خودش به تنهايي براي هردويمان تعيين تكليف كرده. او جاي دفتـرچـهاي را كـه قـرضهـا و نـماز و روزههـاي قـضايش را در آن نوشته بود گـفـت و خـواست تا آنها را ادا كنم و مراقب بچههايمان باشم، به خصوص سـعيـد كـه تودارتر اسـت و كمتر حرف دلـش را به زبـان مـيآورد. بـه عـكس همـسرم نـگاه مـيكنم. سيما ميخندد. فكر ميكنم چقدر عجيب است... مـن در عـرض دو سـال كـلي پير و شـكسته شدهام، اما او همين طور جوان بـاقي مـانده و مـيماند. شايد تنها حُسن زود از دست دادن او اين باشـد كه هرچه زمـان بـگـذرد، جـواني و شـادابي سيما بيشتر به نظرم خواهد آمد. او در قلب من همـيشه سي و سه ساله باقي خواهد ماند و عزيزترين همسر دنيا.
|