|
|
یک قدم تا رویا
براساس سرگذشت آوا تمامي اسامي و مشاغل عنوان شده در اين سرگذشت، به منظور حفظ حريم خصوصي افراد، تغيير يافتهاند. هـمه مـيدانسـتنـد من به بازيگري، شـهــرت و زرق و بـرق آن عـلاقه دارم. هفـتهاي نـبود كـه بخـش زيادي از پول توجـيبيام را صـرف خريدن مجلههايي كه تصوير هنرپيشههاي مورد علاقهام را داشتند، نكنم و هيچ ماهي بدون ديدن خـواب سـتارهها نميگذشت. صد البته كه عـكس خـودم را كـنار آنها بر سر در سينـماهـا مـيديـدم يـا در صـحنههاي فيلـمبرداري همـبازيشان بودم و يا به عنوان همسر در كنارشان! رابطهام با مامان و بابا آنقدر صميمانه بود كه همهي روياها و آرزوهايم را برايشان ميگفتم. آنها هم مخالفت نـمـيكـردنـد و زبـان بـه تـمـسـخــر نمـيگشودند، امّا حسّم ميگفت كه اين هـدف را جـدي نميگيـرند و صرفاً يك هوس زودگذر نوجواني تلقي ميكنند. به نظرم به همين دليل بود كه وقتي گفتم مـيخواهم به هنرستان بروم با بدترين واكنش شان مواجه شدم. تا آن روز هر دويشان را همزمان آنقدر عصبي نديده بـودم. هـميشه، وقـتي يكـيشان كنترل خـود را از دست ميداد، ديگري تعادل را بـرقرار ميكرد. امّا ايـن داستان با تمام ماجراهاي قبلي زندگي ما فرق ميكرد. والـدينـم حاضر بودن هر كاري بكنند تا مـن از اين تصميـم چشم بپوشم. خيلي حـرف زديـم. آخـر سـر بـه ايـن نتيـجه رسيديم كه هنرستان نروم و همانطور كه مشاورم پيشنهاد داده، رشتهي رياضي را ادامه دهم و بعد از گرفتن ليسانس اگر همچنان به بازيگري و سينما علاقه داشتم با شركت در كلاسهاي بازيگري يا در كنكور هنر وارد اين عرصه شوم. راستش پذيرش اين شرايط براي من اصلاً آسان نبـود، امّا مـيدانستم راه ديگري ندارم. والـدينـم چندين و چـند مـثال برايم از كساني زدند كه وارد اين عرصه شده، ولـي نتوانـسته بـودند ادامـه دهند. دنياي سيـنما بـيرحـمتـر از آنـي بـود كـه در روياهاي سادهام ميشناختم. پيش خودم فكر كردم: «راست ميگويند. اگر حسّ من ماندگار باشد تا بيست و دو سالگي از بين نميرود وگـرنه دليـلي ندارد تمام سـرمايهام را روي آن بـگـذارم.» با اين همـه، ذرهاي از عشق من به ستارهها و دنيـاي آنها و مراودات شان كاسته نشد. هرچند وقت يك بار مثل بعضي دخترها، عاشق و شيفتهي يكيشان ميشدم. به هزار در ميزدم تا شماره تلفن يا ايميلش را پيدا كنم. سر اين موضوع بارها گول خوردم. بچههاي مدرسه شمارههايي را ميدادند كه بعد از يكي دو تماس متوجه ميشدم، به فرد مورد نظرم تعلق ندارد. گاهي مادر دلش براي من ميسوخت و حـاضـر مـيشـد مـرا بـه صـحـنههـاي فيلـمبرداري ببرد. مـيرفتيم و از دور به آنها نگاه ميكرديم و من حتي به حال و موقعيت آبدارچيهايي كه براي فرد مورد عــلاقـهام چـاي مـيبـردنـد، غـبـطــه ميخوردم. بعضي اوقات آنقدر به خودم جرأت ميدادم كه از منشي صحنههاي خانم ميخواستم تا كاغذي را براي امضا به آنها بدهند. امّا از اين جلوتر نميرفتم. هميشه بعد از گذشت چند ماه تب و تاب مـن هم فرو مينشست تا بعد ستارهاي ديگر از راه برسـد و عقل و هوش مرا با خـودش ببرد. خـيليها سعي ميكردند نصيحتم كنند. مثلاً دختر خالهام هر وقت مرا ميديد به خيال خودش كلي برايم دل ميسوزاند. امّا اين حرفها حتي ذرهاي نظرم را عوض نميكرد. حالا كه فكر ميكنم ميبينم والدينم از شدت علاقهي من خبر داشتند و به همين دليل چيزي نـمـيگـفـتنـد و مسـتقـيمـاً اظهار نظر نميكردند تا رو در روي هم قرار نگيريم و دوستي با ارزش مان از بين نرود. چه مـيشد كرد؟! زندگي ما كاملاً نقطهي مـقـابـل دنـيايـي بـود كـه آرزويـش را مـيكشيدم. والدين من با كتابها و سي ديهاي موسيقي كلاسيك خود دلخوش بـودند. مادرم بيـش از زيـبايي و شيـك پـوشي به سـلامـتي و مناسب بودن يك لبـاس اهمـيت مـيداد و هيچ وقت اهل آرايـش و ايـن جـور كـارهـا نـبود. حتي عكسهاي جوانياش هم حرص مرا در مـيآورد. آخـر او چطور ميتوانست اين قـدر ساده باشد؟ من دلـم مـيخواست دقيقـاً برعـكس او زندگي كنم. هر روز خودم را به يك قيافهي جديد در بياورم و از جـوانـيام لـذت بـبرم. وقـتـي ايـن حـرفها را به مامان گفتم، خيلي آرام جـواب داد: «از كـجـا مـيدانـي مـن از جوانيام لذت نبردهام؟ همانقدر كه عـدهاي از حضور در مهمانيهاي شلوغ خوششان ميآيد، من هم از نشستن در كـنار رودخانهاي آرام و گوش دادن به نـواي آرام مـوسيـقـي لـذت مـيبردم و مــيبــرم.» حـرفـي كـه مـن هـرگــز نـميتوانستم درك كنم! گذشت. من به دورهي پيش دانشگاهي رسيدم. سالي كه بايد حسابي انرژي ميگذاشتم و آيندهام را رقم ميزدم. امّا همه چيز برخلاف انتظارم پيش رفت. آمـدن سارا به مدرسهيمان تمام ذهنيّت مرا تغيير داد و تمركزم را از بين برد. سارا همان روزنهي ورود به عالم هـنرمندان بـود كه من سالها دنبالش ميگشتم. خواهر سارا به عنوان گريمور در پروژههاي سينما فعاليت ميكرد و او و هـمسرش دوستان زيادي در اين عرصه داشـتند. من خيلي زود با سارا جور شدم و از وقـتي حـس و حالم را ديد، قول داد مـرا سر صـحنهي فيلمبرداري ببرد و از خواهرش بخواهد تا با هنرپيشهها آشنايم كنـد. ديـگر روي زمـين بند نبودم. از خـوشي نميدانستم چه كار كنم. مامانم چـند بار سـارا و خـواهـرش سحر را به خـانهيمان دعوت كرد و بعد، اجازه داد آنـجا بروم. بـالاخره هم يك روز من به همراه سحر سر پروژهاي رفتم كه بارها و بارها خبرهايش را دنبال كرده بودم. همه چيز جادويي به نظر ميرسيد؛ مناسبات، كارها و روابط افراد. البته انگار من براي بقـيه وجـود نـداشتـم، چـون نگـاهـم نمـيكـردند. ولي بالاخره يك نفر به من لـبخند زد؛ كـسي كه هميشه بازياش را تحسين ميكردم؛ هنرپيشهاي معروف. دو سه هفته بعد در مهماني منزل سـحر، «او» هـم بود. اين بار به همه معرفي شديم و او با اينكه بيشتر از يازده سال از من مسنتر بود خيلي گرم تحويلم گرفت و اين، آغاز ارتباطي شد فراتر از رويـاهـاي مـن. بـه خـانـه كه برگشتم با هيجان تمام به مامانم گفتم چه كسي شـمارهاش را داد و او را در جريان همه چـيز قرار دادم. اين اولين باري بود كه چنين حادثهاي را تجربه ميكردم و نميتوانستم خودم را كنترل كنم. تمام اهداف آيندهام در برابر يك نگاه «او» از بيـن رفته بود. شب توي تختم به قول و قـرارم با پـدر و مـادر فكـر ميكردم و به اينـكه اگر ازدواجمان سر بگيرد، شايد مجـبور نشوم، استرس كنكور را تحمل كنـم. مـيبينـيد با يـك گـفـت و گـوي معمولي تا كجاها رفته بودم؟! نميدانم آيا فقط من اين طوريام يا همهي دخترها اينقدر زود تحت تأثير قرار ميگيرند؟ در هر حال ارتباط ما ادامه پيدا كرد. گاهي با هـم تماس ميگرفتيم و يكي دو بار در منزل سـحر همـديگـر را ديديم. او كه مايلـم با اسـم مستعار عطا معرفياش كنـم، با چـنان شـور و شـوقـي بـا مـن برخـورد مـيكرد و از آينده ميگفت كه مـحوش مـيشدم. البته كاملاً حواسش جـمع بـود كـه قولي ندهد و خودش را متـعهـد نـكـند. در مقابل، رفتارم نشان ميداد كه حسابي پايبندش شدهام. درس و كنـكـور كـاملاً از يادم رفتـه بود و در نهايت ناباوري ميديدم كه پدر و مادرم مثـل گذشته، سخت نميگيرند و اصرار نمـيكننـد كـه درسـم را بخوانم. من با خيال راحت با روياهايم سر ميكردم و با غروري كه آشنايي با عطا و تحت تأثير قـرار دادن او، در روح نـوجـوانم ايجاد كرده بود. اصلاً نفهميدم آن سال زمستان چـطـوري گـذشـت و بـهـار رسيد. سر جـلـسـهي كنـكـور رفتـم، امّا آمادگي نداشـتم و برعكس ديگر داوطلبان هيچ اسـترسي هـم احساس نميكردم. بيشتر براي خالي نبودن عريضه در كـنكـور حـاضر شـدم. رويم نـميشـد به مامان و بابا بگويم، نميروم. اين كمترين كاري بود كه ميبايست انجام دهم. فـريفتهي عـطا، روزهـايـي را ميگذراندم كه مـيتوانستنـد خـيلي مهم باشند، امّا در انتـظار يك تماس يا پيامك ناقابل با ترس فـرامـوش شـدن از طـرف او سپـري ميشدند. عطا فقط يك بار به من گفت با تمـام دخـترهايي كه قبلاً شناخته، فرق دارم و موجود خاصّي هستم؛ معصوم و متفـاوت. امّا مـن كـه بـه تـدريج متوجه نگاههاي سرگردان و علاقهمند او روي دخترهاي بيگانه ميشدم، نميدانم چرا احساس ميكردم ممكن است يكي از راه برسد و جاي مرا بگيرد. عطا يكي دو بار مرا به آپارتمانش دعوت كرد، براي نشان دادن مجموعهي فيلمهاي كلاسيك و عكسهاي قديمياش. امّا من با وجود كنجكاوي براي ديدن خانهي او، نرفتم. به نـظرم كار صحيـحي نبـود. اگـر عـطا واقعـاً مـرا دوست داشت و قصدش خير بـود، ميتوانست با والدينم صحبت كند و بـه ارتبـاط مـان شكل قانوني و شرعي بـدهـد. آن وقـت به راحتي ميتوانستم به هر جايي كه دوست داشت بـروم. او حتي ميتوانست من و پدر و مـادرم را با هم دعوت كند، ولي اصلاً تـوي اين خـطها نبـود. فكر ميكنم بهانه تراشيهاي من، عصبياش كرد. شايد عادت نداشت «نه» بشنود، آن هم از يك دختر مدرسهاي. ولي من كاري را انجام دادم كـه به درستـياش ايمان داشتم. تابسـتان رسيد. نتايج اعلام شد و من در نهايت تعجب اسمم را در ميان افرادي كه امكان انتخاب رشته داشتند، ديدم. امّا تا آمدم پز بدهم كه نخوانده قبولم، رتبهام رسيد. چيزي كه مايهي آبروريزي بود و تعداد رقمهايش ناگفتني. جـزء آخـرين نفـرهـا بـودم و عـملاً شـانسي براي قبولي نداشتم. امّا باز هم غـصه نـميخـوردم. قـولهاي عطا در مـورد معرفي من به كارگردانها و تصور آينـدهاي كـه مـيتوانستيـم بـا هم داشته باشـيم، جـاي مـوفـقـيت تحـصيلي را مـيگـرفت. امّا اين سراب فقط چـنـد هـفتهي ديـگـر دوام داشت. ارتباط ما روز به روز كمتر و كمتـر شـد. عطا به تماسهايم اهميت نمـيداد. سـرانجـام از سـحر شـنيدم با دختري به مراتب جذابتر و خوش بر و روتـر از مـن آشنا شده. باور نميكردم، امّـا مـن در اصـل چيزي نبودم جز زنگ تفـريحي ميان دو ازدواج پنهاني او از رسـانهها. پذيرش واقعيت خيلي سخت بـود. انـگـار بـيهوا، سيلي محكمي به گـوشـم خـورده باشد. سارا كه رشتهي مـهندسي شيـمي قبول شده بود، با ديدن افـسـردگـي مـن خيـلـي سـاده و بـدون دلـسـوزي گـفـت نـبايد انتظـار ديگري مـيداشتم، چون عطا اساساً به داشتن روابـط متعدد و به قولي دون ژوان بودن معـروف اسـت و ازدواج اولـش هـم به همـين دلـيل از هـم پاشـيده. سارا چيز ديگـري هم گفت: اينكه بايد ياد بگيرم به هـر حرفي اعتماد نكنم. آن سال، من از همكـلاسي هايم جا ماندم. وقتي با گريه به مـامـان و بابـا گـفتم از سادگي خودم مـتأسفم، فهميدم آنها لحظه به لحظه من و عـطا و ارتبـاط مان را زير نظر داشته و مواظب بودهاند تا آسيبي بهمن نـرسـد. والدينم ميخواستند مـن مهمترين درس زندگيام را ياد بگـيرم و ايـن قـدر دنبـال ظـواهر نباشم. چند ماهي طول كشيد تا به وضع عادي برگشتم. الـبته غم و اندوه باقي مانده بود، ولي به جاي آن سرخوشي كودكانه بـا هـوشيـاري به دور و بـرم نگـاه مـيكـردم و ميدانستم كه بايد براي اهـدافم و آيندهام ارزش قائل شوم و جـدي باشـم. درس خواندم و روياي سـينما و سـتاره شدن را كنار گذاشتم. حـالا كـه بـراي شـما نامـه مينويسم دانشـجوي سـال دوم كـامپيوتر هستم و ديگـر هـيچ شـبي خـواب نـميبيـنم كه عكـسم را سـر در سينماها زدهاند. فقط آرزو دارم زنـدگـي آرامي بـا يـك مـرد معـمولي و معقول داشته باشم. كسي كه مـثل لـباس هـايـش، عشقش را عوض نكند.
|