|
|
به دنبال آرامش در جهنم عینی!
خوردن چند قوطي نوشابه و آب ميوهي گازدار پشت سر هم، بلعيدن چند بسته شكلات شيري به بزرگي كف دست و پرسه زدن در خـيـابانهـاي داراي بوتيـكهـاي جـورواجور گـران قـيمت هـمراه با كارت اعـتباري! ممكـن است عجيب و غريب به نظـر برسد، امـا مـن بـراي دور مـانـدن از مشكلاتي كه مربوط به جنس مذكر ميشد معمولاً به اين ترفندها متوسل ميشدم! اما حالا كاسهي صبرم لبريز شده و خسته شده بـودم. از اينـكه دائماً در روابطم با جنس مخالف با بنبست مواجه ميشدم و به نظر مـيرسيـد كـه هـرگـز نـميتوانم نيمهي گمشدهام را پيدا كنم، كلافه شده بودم. از پرخوري و ولخرجي افراط آميز چه سودي عايدم شده بود؟ مسلماً هيچ! ولي مگر من چـه مشكلـي داشـتم كـه نمـيتوانستم به خـواستههايم در زندگي برسم؟ هرچه فكر مـيكـردم كمـتر به نتيجه ميرسيدم و ديگر عقلم به جايي قد نميداد. با سرعت هرچه تمام به سوي سرازيري كند دههي پنجم عمر خود رسيده بودم و هنوز مرد روياهايم را پيدا نكرده بودم. بنابراين به اين نتيجه رسيده بودم كه بايد هرچه زودتر به زندگيام سر و سا مان دهم اما نميدانستم چگونه! پس در حالي كه از سـر استيـصال و درماندگي هـر راهـي را امـتحان مـيكـردم به سـراغ كـتابهاي خودشناسي رفتم و در كلاسهاي مربوط به آن ثبت نام كردم. برايم هم اصلاً مهم نبود كه ديگران در موردم چه فكري ميكردند يا حتي ممكن بود به من بخندند و مسخرهام كنند، چون به شدت نياز داشتم كه زندگيام را سر و سامان دهم، آن هم از هر راهي كه ممكن بود. تا اينكه در ماه مه 2009 در سميناري شـركت كـردم كـه توسـط گورويي (رهبر هندوها) به نام جيمز آرتور راي برگزار شده بـود. او ادعـا ميكرد ميتواند پالايش و پاكسازي روحي و معنوي در افراد صورت دهـد و آنها را به كلي متحول كند. در آن سـمينار او در مورد اردوي پالايش و تزكيهي پنـج روزه مـوسوم به «جنگاور معنوي» صـحبت كرد، آن هـم با كلي آب و تاب! اگـرچه خـاطرنشان كرد: «ايـن برنامه بسيار فـشرده و سخت است، اما پس از اتمام آن، نگرشي كاملاً جديد و نو نسبت به زندگي پيـدا خـواهيد كـرد.» از شنيدن اين جمله وسـوسهاي شـديـد به جـانم افتـاد و دلم مـيخـواست از او بـپرسم: «آيا پس از اين برنامه ميتوان به روياهاي گم شده دست يافت؟» اما جلوي خـود را گرفتم و سكوت كردم. چون به نوعي مسحور و شيفته شده بـودم! پس فوراً براي شركت در اردو اسم نوشتـم و زير آن را امضا كردم. در تاريخ چهارم اكتبر 2009 با هواپيما راهي فونيكس واقع در آريزونا شدم و از آنجا با ماشين به منطقهي اينجل ولي (درهي فرشته) رفتم كه قرار بود اردوي پنج روزهي پالايش در آنـجا برگزار شـود. به محض رسيدن به مـحل از ديدن منظره و چـشم انداز بكر و زيبـاي كـوهسـتاني لبـخنـدي به چهـرهام نشست، سوتي كشيدم و گفتم: «فوق العاده است! بهتر از اين نميشود!» چون فكرش را هم نميكردم كه از چنين مكاني سر در بياورم. يكي از دستياران جيمز لبخندزنان به استـقبالم آمـد و گـفت: «خـوش آمـديد! برنامهي شام تازه آغاز شده است. منتظرتان بوديم.» به دنبال او به سالن غذاخوري رفتم و در آنجا با 50 شركت كنندهي ديگر مواجه شدم كه مشغول گرفتن غذا از بوفه بودند. بعد از صرف شام ما را به اتاقهايمان هدايت كردند. اتاقي كه به من داده شد سه نفره بود، يعني با دو خانم هم اتاقي بودم. يكي از آنها در بدو ورودم لبخندي دوستانه زد و در حالي كه با من دست ميداد خودش را معرفي كرد: «سلام من كربي براون هستم. از آشنايي با شما خوشوقتم.» كربي 37 ساله، زني بلوند و خوش سيما با لبخندي گرم و مهربان بود. او توضيح داد علت ثبتنامش در اردو اين بوده كه در زندگياش هميشه مـشكلاتي متعدد داشته و حالا تصميم گرفته كـه از اين طـريق به همهي مشكلاتش پايان دهـد. مـن هم علت شركت خود در اردوي پالايش را توضيح دادم. به نظر ميرسيد كه وجوه تشابه زيادي با هم داشتيم و طولي نكـشيد كـه مشـتاق بـرقراري ارتبـاطي دوستانه با او شـدم. بـعد با خـوشحـالـي با خود فـكـر كـردم: «فـوقالعاده اسـت! چه دوست خوبي پـيدا كردم!» روز بـعد به محـض طلوع خورشيد جلـسهاي برگزار شد تا بـا جيـمـز 51 سـاله ملاقاتي داشته باشيم. جيـمـز در آن جـلسه كـلي سخنراني كرد و در مـورد تحـقيـقات و مطـالعـات گسـتردهي معنوياش در تبت حرف زد و در پايان به ما اطمينان داد كه طيّ آن پنج روز ما هم از برانگيزش معنوي بالايي برخوردار خواهيم شد. فوقالعاده به نظر ميرسـيد! از شنيدن سخـنان دلـگرم كـننده و روحـيه بخش او موجي از نشاط و اميد به قلبم راه يافت. دو روز بعد در اغتشاش و تلاش مداوم سپري شد. با طلوع آفتاب از خواب بيدار ميشديم و برنامهي غذاييمان فقط شامل ميوهها و سبـزيـجات مـيشـد و شـبها فقط چهار ساعت ميخوابيديم. در طول روز تمرينات يوگـا، ذهن ورزي و تنفـس عمـيق انجام مـيداديم و از مـا خـواسـته مـيشـد كـه تا ميتوانيم در مورد مشكلات خود صحبت كنيم... حتي يك پيادهروي 36 ساعته بدون يك جرعه آب انجام داديم. صبح پنجشنبه آه كشان به كربي گفتم: «خسته و كوفته، درب و داغان شدهام..» واقعاً رمقي در وجودم باقي نمانده بود و احساس ميكردم انگار كوه جابجا كردهام! برنامهها آنقدر فشرده و سنگين بودند كه حتي فرصتي چند دقيقهاي براي حرف زدن پيدا نميكرديم و فقط دلم ميخواست هرچه زودتر اردو به پايان برسد و از آنجا پا به فرار بگذارم. تا اينكه جيمز اعلام كرد: «برنامهي جايگاه عرق ريزان را ميخواهيم برگزار كنيم كه يك رسم قديمي و باستاني بومي آمريكايي است. بايد به مدت دو سـاعت داخـل چـادري بنشـينيم كه پر از قلـوه سـنگهاي داغ و سـوزان است!» اين برنامه به نظرم تا حدي عجيب و غريب و غيرعادي رسيد، اما من كه همهي رسوم را انجام داده بودم نميتوانستم از آن يكي فرار كنم. جيمز ادامه داد: «گرما خيلي شديد و تحمل آن دشوار خواهد بود. اما پس از آن احـساس ميكنيد كه انگار دوباره متولد شـدهايد. حـالا لطفاً لبـاسهـاي مـناسـب بپوشيـد تـا به داخـل چـادر برويـم.» دسـت خودم نبود، اما كمي مضطرب شده بودم. به علت تمرينات ورزشي مداوم و تغذيهي ميوه و سبـزي و كـم خـوري، رمقي در بدنمان باقي نمانده بود و خسته و كوفته بوديم. ولي چـشم انداز نويـدبـخش آن يعني تولدي دوبـاره، قطعاً ارزش امتحان كردنش را داشت. رأس ساعت 30:2 بـعد از ظهر جلوي چادر موقتي صحرايي به يكديگر پيوستيم. چـادر حـدود 5/1 مـتر ارتفـاع داشـت و پـوشيده از پتـوهاي سنـگين، ضخيم و سياه بود. جيمز لبخندزنان در چادر را باز كرد و گفت: «لطفاً داخل شويد.» هر 50 نفر يكي يكي وارد تاريكي مطلق چادر شدند و به شكل دو دايره اطراف چالهاي كه وسط آن قرار داشت جمع شدند. واي! هواي داخل چادر به شدت خفه و دم كرده بود. انگار كه داخل سونايي به شدت داغ و سوزان نشسته بوديـم. جيـمز گفـت: «حـالا مـراسم آغاز مـيشـود.» و اوليـن قلـوهسنگهاي داغ را بـه داخـل چـادر آوردند. جيمز مقدارآب بر روي آنها ريخت و ابري از بخار به هوا بلند شد. با خود گفتم: «هيچ فـرقي بـا سـونا نـدارد!» ولـي داخـل چـادر تاريكي مطلق و هوايش خفقان آور بود و فقط كـورسوي نـوري از صـخرهها بـه چـشم مـيخـورد. بـعـد جـيـمز از مـا خـواست سـرودهاي بومي آمريكا را دم بگيريم. حالا گـرما آنـقدر شديد شده بود كه احساس خفـگي ميكردم؛ انگار پوست بدنم سوزن سـوزن شده و در شرف سوختن بود. در حـالي كه قـطرات ريز و درشت عرق را از روي سـر و صورت و بدنم پاك ميكردم، نـفس زنان گفتم: «خيلي گرم است...» بعد نـاگـهان دچـار سـرگيـجهي شديد شدم. هـراسان و سـراسيـمه با خـود گفـتم: «نه، نمـيتوانـم ادامه دهم!» از جاي خود بلند شـدم و تلوتلو خوران به سمت در رفتم. در هـمان حـال كـه بـه هـر طـرف سكنـدري مـيخوردم، متوجه مردي شدم كه كم مانده بـود به داخل چاله سقوط كند. معلوم بود حـالش آنقـدر خراب است كه مـتوجه نيست خطر بزرگي در كمينش نشسته است. بعد به خود نهيب زدم: «نه! بايد تحمل كني!» بـنابراين سـر جـاي خـود برگشتم روي زمـين نشـستـم و چـند نفس عـميق كـشيدم. اما انگار كه در ميان شـعـلـههـاي سـوزان آتـش نـفـس مـيكشيدم و با هر نفسي كه ميكشيدم قفسهي سينهام گر ميگرفت. هر بيست دقـيقه يك بار مقدار بيشتري قلوه سنگ داغ به داخل چادر ميآوردند. هر مرتبه كه در چـادر بـاز و بسـته ميشد طوري با ولع هـواي تازه را به داخل ريههايم ميفرستادم كـه انـگار در شـرف غرق شدن بودم. ولي انگار كافي نبود، چون فضاي داخل چادر هر لحـظه داغ و داغتر مـيشـد. بـا خود فكر كـردم: «حتماً داخل جهنم هم چنين حسّي تجـربه ميشود!» از نقطه نقطهي بدنم عرق جاري بود و سرم سنگين شده و به دوران افـتاده بـود. هـرچه بخـار بيـشتر مـيشد سرودهاي بيشتري را بايد دم ميگرفتيم. احساس ميكردم چيزي نمانده كه سرم از بدنم جدا شود. وقتي در چادر باز شد و اشعـهاي از نـور به داخل تابيد ناگهان كـربي را ديدم. او مثل بيشتر افراد قوز كـرده بود و سـرش در فاصلهي چند سـانتي متري زمـين قرار داشت. بعد صـداي وحشـت زده و سراسيمهي يكي از افـراد بـه گـوش رسـيـد: «نمـيتوانم نفس بكــشم! نمـيتوانم ادامه دهم!» صداي التـماسآميـز مـردي بود كـه سعي داشت به صورت چهار دست و پا خود را به سمت در چادر بكشاند. يـكي از افراد به نام جيمز شور از جاي خـود بلند شد، در حـالي كـه كسي را روي دست گرفته بود. او فريـاد زد: «اين زن از هوش رفته است!» بعد او را به بيرون از چادر منتقل كرد و چند دقيقهي بعد، سر جاي خود نزديك كربي برگشت. مدام قلوه سنگهاي بيشـتري به داخـل چـادر ميآوردند و گرما شديدتر و غيرقابل تحملتر ميشد. ديوانگي محض بود! صداي از هوش رفتن و نالههاي اطرافيان خود را ميشنيدم. در حالي كه نفسنفس زنان سرود ميخواندند، صدايي ناله مانند و همهمه وار از گلويشان خارج ميشد. از نظر ذهني كاملاً هوشيار بودم، ولي نميتوانستم بدنم را حركت دهم. آيا آن برنامه تمامي نداشت و قرار نبود هرگز به پايان برسد؟ سـپس در لابهلاي مه و بخار صداي جيمز را شنيدم كه اعلام كرد مراسم به پـايان رسـيده اسـت و گفت: «در جهت حركت عقربههاي ساعت از در چادر خارج شويد و بعد احساس خواهيد كرد كه گويي دوباره از شكم مادرانتان متولد شدهايد!» در تاريكي افرادي را ميديدم كه در گوشه و كنار از هوش رفته بودند. بعد نگاهم به كربي افتاد كه هنوز به حالت درازكش روي زمين بود و صداي نالهاي زمزمه وار از گلويش خارج ميشد. آيا خوابش برده بود؟ گيج و منگ و تلوتلوخوران چند قدم برداشتم و به محض خروج از در چادر هواي تازه و فرح بخش مانند كاميوني سنگين و شتابان به من برخورد كرد و با زانو روي زمين افتادم. بعد فردي يك سطل آب به سر و رويم ريخت. در حالي كه با چشمان نيمه باز به اطراف خود نگاه ميكردم از ديدن افراد بيهوش كه دسته دسته از داخـل چـادر بيـرون كـشيده مـيشدند خـشكم زد و وحشـت كـردم. هر لحظه تل بزرگتري از افراد بيهوش در كنارم جمع مـيشـد. با حالتي جنونآميز فرياد كشيدم: «اينجا چه خبر است؟ چـه آشوبي به راه افتاده است؟! خدا به دادمان برسد!» عدهاي دچار تشنـج شده و مايعاتي لزج از بيني و دهانشان خـارج شده بود. برخي بالا آورده بودند و چشمانشان از حدقه بيرون زده بود. هراسان به هر سمت ميدويدم و در حالي كه با يك ظرف روي افراد آب ميريختم، نبضشان را مـيگـرفتم. ولـي نبـض عدهاي نميزد. ناگهان به ياد كربي افتادم و فرياد كشيدم: «كـربي كجاست؟» و ناگهان متوجه او شدم كـه كـف زمين پشت چادر افتاده بود. تكان نمـيخـورد و كـامـلاً بـيحـركت به نظر ميرسيد. همان موقع صداي آژير آمبولانس فـضا را پـر كـرد. امـدادگران 21 نفر را به بيـمارستان بردنـد و بـقيهي مـا را به سالن غـذاخوري راهـنمايي كردند. اثري از جيمز نبود و گويا مزرعه را ترك كرده بود. در حالي كـه هـق هق مـيگريستيم، سعي داشتيم يكديگر را تسلي دهيم. در همان حال كلانتر اعـلام كرد كـه كـربي و مـردي كه ديده بودم يعنـي جيـمز شور 40 ساله جان خود را از دست دادهاند. دو نفر ديگر در وضعيتي وخيم و بحـراني به سـر مـيبردند و حال 17 نفر رضايتبخش اعلام شده بود. در حالي كه وحشت همهي وجودم را فرا گرفته بود، نـجواكنـان پرسـيدم: «كـربي ديـگـر زنده نيسـت؟» سـاعتها به همان حال باقي مانديم، در انتظار پاسخهايي كه هيچ كس قادر نبود در اختيارمان قرار دهد. روز بعد در حالي كه سرم در شرف انفجار و قلبم سنگين و آكنده از خشم و اندوه بود آنجا را ترك كردم. وقتي به خانهام رسيدم، سعي داشتم به خود بقبولانم كه حالم كاملاً خوب است. اما حالت جنون به من دست داده بود كه چرا نتوانسته بودم جان كربي را از مرگ نجات دهم؟ ده روز بعد خبر مرگ سومين قرباني آن مراسم شوم و جهنمي يعني ليز نيومان 49 ساله به گوشم رسيد. پليس تحقيقاتي را در رابطه با قتل آغاز كرده، ولي هنوز فردي را در اين رابطه دستگير نكرده است. خـوشبـخـتانه و بـه شـكر خدا من دچار آسيـب و صدمهي جسماني زيادي نشدهام، امـا از نـظر روحـي و رواني شانس زيادي همـراهـم نبـوده اسـت. چـون هنـوز هم خـاطرات مصيبت بار و وحشتناك و عذاب آور صـحنههاي چندش آور آن روز مثل بالا آوردنهـا، شـيونهـا، نالهها، التماسها و مويـهها طوري مقابلم قرار دارند و در ذهنم رژه ميروند كه انگار همين ديروز بود. من به اميد تولدي دوباره در آن مراسم شركت كردم و واقعاً هم دوباره متولد شدم! اما منِ جديد، منـي اسـت كه شاهد عيني يك تراژدي و فاجعهي وحشتـناك و جان دادن بسياري از افراد بـيگناه بوده است و تا آخر عمر آن صحنهها را از ياد نخواهد برد. اما قسمت من اين بود كه از مهلكه و دام يك شيّاد به تمام معنا جان سالم به در ببرم و اگر بخواهيد بدانيد كه آيا راهحلهايي براي رفع مشكلات زندگيام پيدا كردهام يا نه، بايد بگويم كه قطعاً خير و تصميم گرفتهام در آينـده بـا هـمان شيـوهي خـاصّ خودم يعني خـوردن چند قـوطي نوشـابه و آب ميوهي گـازدار، بلعيدن چند بسته شكلات شيري و پـرسه زدن در خيـابانهـا هـمراه كارتهاي اعتباريام به جنگ مشكلاتم بروم!
|