|
|
روح دل آزرده!
دوباره آن كابوس وحشتناك به سراغم آمده بود. در حالي كه قلبم به شدت ميزد، از خواب پريدم و قطرات درشت عرق را با دستان لرزانم از روي پيشانيام پاك كردم. در خـواب ديده بـودم كه وادار شدهام از روي يك پل باريك و كم عـرض سنگي عـبور كنـم كـه زيـرش درهاي عـميـق و ترسنـاك قـرار داشـت، اگـرچه علتش را نمـيدانستم. حتي نميدانستم چه كسي يا چه نيرويي مرا وادار به عبور از روي آن كرده است. با وجود آنكه دوست نداشتم از روي آن عبـور كنـم، مـيدانستـم براي رسيـدن به آرامـش مجـبور به عبور از آن هـستم. در غيـر ايـن صورت در ورطهي تاريكي مطلق فرو خواهم رفت. به محض آنكه به وسط پل سنگي قديمي رسيدم پايم ليـز خورد و تعادلم را از دست دادم. اگر دسـتـم را بــه نـردههـاي لـغزنـدهي پل نمـيگرفتم قطعاً سقوط كرده بودم. به شدت دلم ميخواست راه آمده را برگردم، اما پشت سرم در تاريكي مطلق قيرگونه فرو رفته بود. وقتي به پايين نگاه كردم در كمال وحشـت متوجه شدم كه پاهايم به علت تاريكـي مـطلق ديده نميشوند. احساس مـيكردم كه بدون پا و چيزي براي چنگ زدن و حفظ تعادلم در ميان زمين و آسمان معلق شدهام... بعد، سكندري خوران در ورطهي تاريكي سقوط كردم. در حـالي كه با آستين بلوز راحتيام پيشانيام را پاك مـيكردم، بـياخـتيار فـريـاد كـشيدم: «پروردگارا! اين چه كابوس وحشتناكي اسـت كه رهايم نميكند؟ از اين كابوس جهـنمي عذابآور به تنگ آمدهام!» بعد متوجه موقعيت مكاني خود شدم و فهميدم كه بياختيار فرياد كشيدهام. همسرم گرتي كه خواب بسيار سبكي داشت بيدار شد و فوراً چراغ كنار تخت را روشن كرد. بعد با لـحـن گـلهمنـد همـيشگـياش گفـت: «پادريك چه خوابي ديدي؟ با صداي بلند فـرياد مـيكشـيدي و كمك ميخواستي. ايـن زن كيـست كـه هميشه در خواب با صداي بلند صدايش ميزني؟ ديگر تحمل ندارم! اگر واقعاً با زني رابطه داري بهتر اسـت دور مرا خط بكشي و ديگر اسمم را هـم نياوري. از اين به بعد هم شبها در اتـاق مـهمان بايد بخوابي!» گرتي حتي فرصـت نداد جوابي بدهم و آنچنان هولم داد كـه از روي تـخت پايين افتادم. گرتي زني درشت اندام و قوي است، با اين حال تصورش را هم نميكردم كه زورش به من برسد! به محض آنكه ميخواستم از روي زمين بلند شوم صداي باز و بسته شدن چند در، يكـي پـس از ديـگري در فـضا طنين انداخت. گـرتـي بـا حيـرت و ترس نگاه معـناداري بـه مـن انداخت و با اينكه يك كـلمه حرف نزد، از نگاهش معلوم بود كه در چه فكري است. گمان كرده بود كه دوباره در پشت خانه را باز گـذاشتـهام. بسـيار خوب! اعتراف ميكنم كه اين اواخر به علت حواس پرتي كـمي فـراموشـكـار شـده بودم و بعضي شبها بعد از برگـشتن از خانهي رفقا در خـانه را باز مـيگـذاشتم، اما آن شب به خانهي دوستانم نرفته بودم. از غروب در كـنار گـرتـي و سـه بـچه گـربهمان مقابل تلويزيون نشسته بودم و حالا هم آن سه بچه گربهي ملوس و شيطان آشپزخانه را با سر و صدايشان روي سرشان گذاشته بودند! معلوم نبود در طبقهي پايين چه خبر است! گـرتـي بـا صـدايـي نجـوا مـانند گفت: «پادريك! سري به آشپزخانه بزن و ببين چه خبر است، قبل از آنكه آرامش ارواح به هم بخورد!» بعد يك دفعه چراغ كنار تخت را خاموش كرد و من در تاريكي گيج و حيران باقـي ماندم، بدون آنكه بدانم چرا گرتي با آن خشونت با من رفتار كرده است. چون گرتي زني معمولاً آرام و خوددار بود. وقتي چشمانم به تاريكي عادت كرد نـگاهي به ساعت ديواري انداختم و ديدم كـه سـاعت شـش صـبح است. به همين علت تصميم گرفتم لباسهايم را عوض كرده و روز را آغاز كنم. دوباره خوابيدن بيفايده بود، چون به خواست گرتي بايد در اتاق مهمان ميخوابيدم و او حتي به من نگـفته بود كـه بايـد در كـدام اتاق مهمان بخـوابم! چـون از وقـتي كه فرزندانمان ازدواج كـرده و رفتـه بـودنـد چنـدين اتاق اضـافي مهـمان در خـانه داشتيم. پليور و شـلواري گـرم پوشيدم، دمپاييهايم را پا كـردم و از پلهها پايين رفتـم تا سري به آشپزخانه بزنم. وقتي به اتاق نشيمن رسيدم حـيرت كردم، چـون همهي درهاي خانه باز بودند به غير از دري كه به حياط خلوت منـتهي مـيشد. مانده بودم كه كدام درها خـود به خود باز و بسته شده بودند. قطعاً صـداي بـاز و بـسته شدن درها از طبقهي پاييـن به گـوش رسيده بود. وارد آشپزخانه شدم در حياط را باز كردم و بچه گربهها را به حياط هدايت نمودم. بعد اجاق گاز را روشن كردم، كتري را روي آن گذاشتم تا بـراي به دسـت آوردن دل گرتي يك فنجان چـاي برايش درست كنم. او عاشق چاي شيرين با كيك برنجي بود. در همان حال چاي را داخل فنجان ريختم، دو تكه كيك برنجـي كنـارش گذاشتم و ميخواستم به طبقهي بالا بروم كه صداي پاهاي گرتي را روي پلكـان شـنيدم. سـيني به دست از آشـپزخانه خـارج شـدم تـا به اصطلاح غـافلگيرش كـنم، اما او را نديدم. به اتاق خواب رفتم اما آنجا هم نبود. قسمتي از تخـت كه گرتي روي آن ميخوابيد مرتب بـود. در حالي كه سمت مرا مرتب نكرده بود. امان از دست اين زنهاي بدقلق! حتماً به شدت از دستم عصباني بود، اما يادم نميآمد كه در خواب اسم زني را به زبان آورده باشم. به اين خيال كه در حمام است سيني چاي و كيك را روي ميز توالت گذاشتم و تخت را مرتب كردم. در همان حال سعي داشتم از گربهي بزرگ محبوب گرتي دور بمانم، چون خيلي خصمانه نگـاهم مـيكـرد و حـالت حمله به خود گـرفـته بـود. نـفـس عـميقـي كـشيدم و ميخواستم به آشپزخانه برگردم كه ناگهان صـداي جـلز و ولز چـيزي سرخ كردني از طبـقهي پاييـن بـه گـوشم رسيد. بعد بوي ژامـبون سـرخ كرده مشامم را پر كرد و اشتهـايم تحـريـك شـد. از پاگرد چراغ آشـپزخانه ديـده مـيشد، اما من چراغ آشپزخانه را روشن نكرده بودم. سراسيمه خود را به آشپزخانه رساندم و گرتي را ديدم كه كنار اجاق گاز ايستاده بود. مشـغول سـرخ كـردن ژامبون داخل مـاهيتابهي چدني محبوبش بود. پرسيدم: «كـي به آشپزخانه آمدي كه تو را نديدم؟ به مـن نگـو كـه دوبـاره از پلههاي پشتي به آشـپزخـانه آمـدهاي! مـيدانـي كـه اصلاً دوسـت نداشتم از آن پلهها استفـاده كني، چـون بسياري از آن پلههاي سنگي شل و ترك خورده هستند و ميترسم اتفاق بدي بيـفتد. هزار مرتبه به تو گفتهام كه آن پلهها خـطرناك هسـتند. اين خانه بسيار قديمي اسـت و نياز به يك بـازسـازي و مـرمت اساسي دارد!» ولـي گـرتي جـوابي نداد. حتـي رويـش را به سمت من برنگرداند. فقـط صـداي جـلز و ولز روغن به گوش رسيد. پس ادامه دادم: «همسر عزيزم! چند بـار بايد يك حرف را به تو گوشزد كنم؟ بـابت اينـكه از خـواب بيدارت كردم هم معـذرت مـيخـواهم. بـاور كـن كابوس وحشتناكي ميديدم و اصلاً يادم نميآيد كه اسم زني را صدا زده باشم. نبايد به خاطر يـك خـواب مرا از خـودت براني!» ولي گـرتي به جـاي جـواب دادن و برگشتن با لحـني سـرد و خشك گفت: «به مرغداني برو و چند تخممرغ برايم بياور. تخممرغ در يخچال نداريم.» ناگهان نگاهم به ميز و صندليهاي وسط آشپزخانه دوخته شد و خاطرات گذشته به ذهنم هجوم آوردند. به ياد سالها قبل افتادم كه پنج فرزندمان از مـدرسـه بـر ميگـشتنـد، پـشت آن مـيز مينشستند و بـا ولع مشغول خوردن نان جـوي خـانگـي و مـرباي غليظ آلبالويي ميشدند كه مادرشان برايشان درست كرده بود. بعد خوراك مرغ ميخوردند و همـيشه از خـوردن دسـر مخـصـوص سيـبشـان لـذت مـيبردنـد. گـرتـي بـا سيبهاي تازهي باغمان دسرهايي لذيذ و مخصوص درست ميكرد. او زني بسيار با سليـقه و كـدبانو بـود. ولـي حـالا همگي بـزرگ شده و خـانه را ترك كرده و دنبال سرنوشت خويش رفته بودند. شايد روزي هـم از راه مـيرسيـد كـه آنـها همراه فرزندانشان پشت همين ميز مينشستند، شـايد... البته شك دارم، چون همگي دور از ما زندگي ميكنند. با صدايي بلند گفتم: «راسـتي، صـبح بخير گرتي عزيزم!» بعد بدون آنكه يك كلمهي ديگر بگويم كاسهي چوبي را از روي ميز برداشتم و به حياط به سوي مرغداني رفتم. آنقدر حواسم پرت بود كه يادم رفته بود با دمپايي خانه به حياط آمدهام! مه صبحگاهي همه جا را پوشانده بود. همين چند روز قبل بود كه گردشگران به ديـدن اين منطقـهي مه گـرفته و رمزآلود آمده بودند. البته هيـچ يـك علت شكل گرفتن مه صـبحگاهي آن منطقه از ايرلند را نمـيدانستند! وقتـي جـلوي در مـرغداني رسيدم صدايي نجوامانند را شنيدم: «پ... ا... د... ر... ي...ك» صـدايي گـنگ و نامفـهوم بود كه چند بار تكرار شد. سرم را به هر طرف چرخاندم تا منبع صدا را پيدا كـنـم، ولـي فـقط صـداي خـش خـش بـرگهاي زرد خزان زده را زير پاهاي خود شنيدم. بعد به شك افتادم. آيا واقعاً صدايي شنيده بودم؟! با اين حال با كنجكاوي به اطراف خود سرك كشيدم و نگاهم به خانه افتاد، اما با شديدتر شدن مه نيمي از آن ديده نمـيشد. خـانهاي بسـيار قـديمي بود كه دست كم صد سال از قدمتش ميگذشت و از آن زمان تا به حال تغيير زيادي را به خود نديده بود. خانه متعلق به پدر و مادرم بود و من كه در آن خانه متولد و بزرگ شده بودم، با تـمام زوايـايـش بـه خـوبي آشـنا بـودم. خـانهاي بـزرگ و پنـج خـوابه بـود؛ سه سرويس بهداشتي داشت و داراي دو سالن پـذيرايي بـزرگ، يك آشپزخانهي دلباز و راحـت و چند اتاق كوچك بود كه از آنها به عنوان انباري استفاده ميكرديم. وقتي بچه بـودم از بـازي در اتـاق زيرشيرواني لذت زيادي ميبردم. با برادرم در حياط به بازي دزد و پلـيس مـيپرداختيم و با تفنگهاي پلاسـتيكي خـود به دزدان خـيالـي شـليك ميكرديم. چـه دوران پـرخاطرهاي بود! حالا گـاهـي كـه ميخواهم پيپ بكشم به اتـاق زيـرشيرواني ميروم و از آنجا به منظرهي زيباي دشت سرسبز خيره ميشوم و آه ميكشم. صـداي بوق بلندي از سمت دريا رشتهي افكـارم را پاره كرد. صداي آشناي بوق يكي از كشتيهاي باربري بود. بـا خود گفتم بايد بعد از خوردن صبحانه سـري به ساحل بزنم، ولي ابتدا ميبايست قـسمتي از باغچه را براي گرتي آماده مـيكـردم تا گياهان محبوبش را بكارد. نـاگـهان صـداي گـاو به گـوشـم خورد. عجـيب بود. چون از زمان شيوع جنون گـاوي هـمهي گـاوهـاي خـود را فروخته بـوديم؛ با اينكه تصميمي دشوار بود. بعد قسمتي از مزرعهي خود را فروخته بوديم تا هتلي در آنجا احداث شود كه قرار بود از همهي تجهيزات و امكانات مدرن و رفاهي جـديـد برخوردار باشد. پـول خـوبي هم بـابـت آن نـصيبمـان شـد، طـوري كـه ميتوانستيم تا مدت زيادي زندگي راحتي داشـته باشيم. اما گرتي دوست دارد همه چيز را تازه تازه در مزرعهاش بكارد و از آنها غـذاهـايي لـذيذ درسـت كـنـد و از مـواد خـوراكي آمـاده اصلاً خوشش نميآيد و تا زمـاني كه گـرتي خـوشحال و راضي باشد من به چيز ديگري اهميت نميدهم، چون همـهي زندگـيام در او خـلاصه ميشود. دوباره به خانه چشم دوختم و متوجه شدم كـه مه صبـحگاهـي غلـيظ خانه را در خود بلعيد و فقط پنجرهي پاگرد از آن باقي ماند. همزمان صداي جيغ بلند وحشتزدهاي را شنيدم. قلبم آنقدر تند ميزد كه انگار چند نفر داخل قفسهي سينهام مشغول طبل زدن بودنـد! دستانم به لرزه افتادند و كاسهي چوبي روي زمين افتاد. تا جايي كه توان در پاهاي پير خود داشتم شروع به دويدن به سـوي خـانه كردم، چـون نگران گرتي بودم. هنوز صداي جيغ بلند گرتي در سرم زنگ ميزد. آشپزخانه خـالي بود. حتي ديگر بوي ژامبون به مشـام نميرسيد. در سـالن را باز كردم و يـك دفـعه همهي چـراغهاي خانه مانند چراغهاي درخت كريسـمس بـه چشمك زدن افتادند. درها دوباره خـود به خود باز و بسته شدند. صـداهايي عـجيب و غريب از زيرزمين به هـوا برخـاسـت و آنـقدر بلند شد كه گــوشهـايـم سـوت مـيكـشيـدنــد. مـيخـواستم پا بـه فـرار بگـذارم، اما نميتوانستم چون ابتدا بايد گرتي را پيدا مـيكردم. از پلـهها بـالا رفتـم و ناگهان گـرتي را روي پلههاي پشت خانه ديدم. لعـنتي! چرا به حرفم گوش نميكرد و از آن پلههاي شوم فاصله نميگرفت؟ خوب مـيدانسـت كـه قـرار اسـت هفتهي بعد عـدهاي براي مرمّت آن پلهها به خانهمان بيايند، پس چرا دوباره روي آن پلهها رفته بـود؟ مـيخـواستـم به سويش بدوم كه نـاگهان پلهاي شـكسـت و گـرتي تعادل خـودش را از دست داد. سرش به تيزي پله خـورد و يك پايش يكوري شد. با حالتي عجـيب به مـن خيـره شـده بـود. انگار مـيخواست چيزي بگويد، اما صدايي از گلـويش خـارج نميشد. دستم را دراز كـردم تا دستش را بگيرم، اما چيزي نبود به غـير از هوا. احسـاس مـيكردم قفسهي سينهام سنگين شده است، طوري كه نفس كشيدن برايم دشوار شده بود. نام خود را شنيدم كه به دفعات تكرار شد: «پادريك، پادريك، پادريك...» گرتي با اشارهي دست از من ميخواست كه پيشش بروم، اما ميدانستم اگر قدم بر روي آن پلههاي شـوم بگـذارم مرگم حتمي است! حالا صـدايي كـه اسـمم را فريـاد ميكشيد از سمت در خانه به گوش ميرسيد. چيزي لبهي شلوارم را گرفت و گرتي را ديدم كه ميخواست مرا به سمت خود بكشد. از فرط وحشت خون در عروقم منجمد شده بود. چـيزي را پشـت خـود حس كردم و وقتي برگشتم جمي را ديدم. جمي پستچي بازنشستهي محل بود كه از مدتها قبل با هـم ارتباط دوستـانهاي داشتيم. او در راه خريد روزنامهي صبح معمولاً سري به من ميزد. فـرياد زدم: «هرچه زودتر آمبولانس خبـر كن! كاري بكن به خاطر خدا، آنجا نايسـت و كمـك كـن!» قـدمـي به جلو برداشـت، دستـم را گـرفت و مرا عقب كـشيد. دستش را كنار زدم و فرياد كشيدم: «جـمي، كمـكم كـن! گـرتي از پلهها افتاده... كمكم كن! كمكش كن!» ناگـهان صـداهـاي عجيب و چراغها يـكي پـس از ديگـري خـاموش شـدند. سكوتي عميق و مرگبار فضاي خـانه را فرا گرفت. دوباره دستم را به سوي گرتي دراز كـردم، اما اثري از او نـبود. بعـد صداي جـمي را شنيدم: «پادريك بيا! ميخواهم برايت چاي دم كنم. هي مرد! گرتي زنده نيـست! كـي مـيخواهي اين حقيقت را باور كنـي؟ او چـهارده سـال قبـل از دنـيا رفـت...» لعـنتي! جـمي در مـورد چـه صـحبت ميكرد؟ منـظورش چه بـود؟ گـرتي زنده بود! او... او يعني گرتي... آه خـداي من! حـق بـا جمي بود. گرتي سـالها قبل از دنيا رفته بود. با صدايي كه براي خودم نيز ناآشنا بود پرسيدم: «جمي! تاريخ دقيق امروز را به من بگو!» جمي به آرامي طوري كه انگار ميخواست شماره تلـفني را به من بگويد، گفت: «چهاردهم فـوريه... يعـني سالـگرد مـرگ گـرتي.» ناگـهان احـساس كردم كه هوا به شدت سـرد شـد و چيزي نرم به پوست صورتم خـورد. بعـد بـوي عـطر مخـصـوص و شامهنواز گرتي فضا را پر كرد. بعد صداي گـوشنـوازش را شـنيـدم كـه مـيگـفت: «پادريك! بايد زودتر از اينها پلههاي پشت خـانه را درسـت مـيكـردي... تقصير تو بود، فقط تقصير تو! وگرنه مـن حالا زنده و در كـنارت بـودم. عزيزم! سال آينده در روز ولـنتاين دوبـاره بـه ديـدنـت خواهم آمد.دوستت دارم!»
|