|
|
روح در صندوقچه!
در حالي كه براي قفل كردن در مغازهي عتيـقه فـروشيمـان آمـاده مـيشـدم زيپ كاپـشنم را بالا كشـيدم و شـال گـردنم را محكـم دور گردنم بستم. نميدانم چرا به شدت سردم بود، ولي اين احساس سرماي عجيب و غريب هيچ ارتباطي به شرايط جوّي نداشت. چون اواسط فصل تابستان بود و قطعاً هر كس مرا با كاپشن و شال گردن ميديد خندهاش ميگرفت و فكر ميكرد عقلم را از دست دادهام! اما هيچ كس از وضعيت خاص و استثنايي مغازهي ما خبر نداشت. به علت خاص و نامعلومي مدتها بود كه هواي داخل مغازهمان در هر فصل از سال و هر زمان از شبانهروز به شدت و به نحو غريبي سرد بود، طوري كه مجـبور بـوديـم در چـلّهي تـابسـتـان هـم لبـاسهـاي گـرم بپـوشـيم و گـاهي حتي بخاري روشن كنيم. علت آن وضعيت هم به هيچ وجه مشخص نبود! با وجود آنكه به سـختـي در تـلاش بـودم تا منكـر حقيـقتي ترسنـاك شـوم كـه در مـغازهمـان جـريان داشـت، بالاخره بايد با آن مواجه ميشدم ديـر يا زود! بـله، كـاملاً مشخص بود كه مغازهي عتيقهفروشي ما روح زده شده است! يعني يك روح در جايي از مغازهي ما زندگي ميكرد كه دوست داشت به نحوي از حضورش آگاه شويم و من كه تا سـر حدّ مـرگ از ارواح مـيترسيدم ناچار بودم هر صبح به مغازه بروم و تا شب در آنجا كارهاي مشتريانمان را راه بيندازم. فقط براي آنكه تنها نباشم هر مرتبه از پسر يا دختر يا همسرم درخواست ميكردم كه همراهم به مغازه بيايند و به بهانههاي مختلف سعي ميكردم آنها را در مغازه نگه دارم. مـيترسـيدم اگـر تنـها شوم آن روح ناشـناس بلايي بر سرم بياورد! همه چيز از سـه سـال قبـل شـروع شده بود. يعني يك شب كه من و همسرم آلن در ساعات پاياني شب ميخواستيم در مغازهمان را قفل كنيم و كركرهها را پايين بكشيم... ناگهان چند صـداي عـجيب همـزمـان به گـوشمـان رسـيد... تق! شـترق! بنگ! وحشت زده فريـاد زدم: «صداي چه بود؟ نكند دزد وارد مغازه شده است؟ خداي من!» سر و صدا طوري بود كه انگار دري چند مرتبه باز و بستـه شده است. آلن هم به تصور اينكه دزد در مغازه است مرا دعوت به سكوت كرد و پاورچين پاورچين به مغازه برگشت و به ته سالن رفت. من هم كه از فرط ترس مثل بيد ميلرزيدم، سر جاي خود ايستاده و منتظر بودم تـا در صـورت لـزوم با صداي بلند درخـواست كمك كنم و داد و فرياد به راه بيندازم. امـا چند دقيقهي بعد آلن برگشت در حـالي كه گيج و منگ به نظر ميرسيد. بعـد با لحني متحير گفت: «خيلي عجيب اسـت! همهي درها و پنجرهها را بررسي كردم. همه قفل بودند و هيچ خبري نبود.» عجيب بود، اما كاري از دست ما ساخته نبود. به اين خيـال كـه شـايد دچار توهّم شـدهايم به خـانه برگـشتيم و سعي كرديم ماجـرا را فراموش كنيم. اما از آن پس هر شـب كه ميخواستيم در مغازه را قفل كنيم هـمان سـر و صـداهاي عجيب و غريب از داخل مغازه به گوش ميرسيد. من كه به وجود ارواح هيچ اعتقادي نداشتم كمكم باور كردم كه روحي در مغازهي ما است و قصـد ترك آنـجا را ندارد. شـايـد بـه مـن بخنـديد، امـا حقـيقت همين بود. كار به جـايي رسـيد كه از فرط وحشت قادر نبودم به تنـهايي در مغـازه را قفـل كنـم. به همين دليل آن كار را به آلن و پسرمان جيمز محول كـردم. در ابتـدا به غيـر از سـر و صداهاي گوشخراش و گاهي كر كنندهي شبيه باز و بـسته شدن درهـا، اتفاق ديگري نميافتاد. اما از شش ماه قبل رخدادهاي عجيب و غريب ديگري هم به آن اضافه شدند! يك شـب درسـت وقـت قفل كردن در مغازه، جـيمز فريادكـشان و وحشت زده به سمتم دويـد و نـفس نفـسزنان پرسيد: «مامان! شـما هم آن را ديدي؟» من كه جلوي در مـغازه ايستاده بودم ابرويي بالا انداختم و با تعجـب پرسـيدم: «چـه چيـزي؟ جـريـان چيست؟» و پسرم گفت: «همان سايهي سياهي كه چند لحظه قبل به سمت در مغازه آمد!» وحشت در صدايش موج ميزد و اين از پسر 24 ساله و شجاع من بعيد بود. با اينكه خودم هم به شدت ترسيده بودم ، ولـي نـميخواستـم به آن اعتـراف كنـم و جــويــده جـويـده گـفـتــم: «چــيـزي نـيـسـت. شـايـد خيـالاتـي شدهاي.» آن شـب هم گذشت، ولي از آن پس ترس و وحــشت شـديـدي وجـودم را در بــر گـرفــت. چـون بــاز هـم اتـفــاقـات عجــيبتري به وقوع پيوست. چند هفته بعد، يك گلدان ايتاليايي بسيار گران قيمت كه روي قفسهاي قرار داشت يك دفعه خود به خـود كـف زمين افتاد و هزار تكه شد. همـسرم به اين خـيال كه كار پسرمان بوده خنـديد و گفـت: «پسـرجـان! اگر از آن گلدان خوشت نميآمد كافي بود يك كلمه حـرف بزني. دليلي نداشت كه عمداً آن را بشـكني!» اما جيمز تأكيد داشت: «پدر! باور كنـيد كار من نبود. من اصلاً نزديك آن قفـسه نشـدم.» اما آلن كه عصباني شده و كاملاً معـلوم بود كـه حـرف جيمز را باور نكـرده بود، با بدخلقي گـفت: «تو هم مثل مادرت خرافاتي شدهاي! حتماً ميخواهي به من بگويي كار يك روح بوده، اين طور نيست؟ فقط اين را بدان كه من به هيچ وجه اين مزخرفات را باور ندارم. از اين به بعد هم يا حواست را بيشتر جمع كن و يا اصلاً به مـغازه نيا!» حالا من هم كه كاملاً كنترل خـود را از دست داده بودم و ميدانستم حق با پسرم است، گفتم: «تحمل اين وضعيت غيرممكن است! من مطمئنم كه روحي در اين مغازه وجود دارد و تا زماني كه اينجا بمـاند كسـب و كـارمان از رونق ميافتد و هـيچ مشترياي به مغازهمان نميآيد.» بعد براي اثبات حرف خود افزودم: «همين چند شـب پـيش بود كه مشغول صحبت با يك مشتـري بودم كـه ناگهان صدايي شنيدم. به انتـهاي مـغازه رفتـم و نـاگـهان با سايهي سياهي مواجه شدم. اما وقتي رو برگرداندم هيـچ كـس آنـجا نبـود. حـالا بـاور مـيكني كه مغازهمان روح زده شده اسـت؟» آلـن كـه با حيرت نگاهم ميكرد و ميدانسـت كـه هـرگـز دروغ نمـيگويم نـفس عـميقي كشـيد و گفت: «خُب، راستش كـمـي تـرسنـاك اسـت. چـاره چيـسـت؟» در هـمـان حـال دخـتـر 29 سـالهمان هم وارد بحث شد و منمن كنان گفـت: «تازه پدر من هم بايد چيزي به شما بگـويم. جـريان دودكش را به ياد داريد؟» چـند ماه قـبل من ودخترم داون و آلن براي بـررسـي وضـعيـت دودكـش متـصـل بـه شومينهاي عتيقه به قسمت عقب مغازه رفته بوديم. آلـن بـا چراغ قوهاش همه جا را بـررسي كـرده بود، اما چيزي پيدا نشد. در همين حال دوان سه ضربه به دودكش زد و ناگهـان صـداي سـه ضـربه از داخل آن به گوشمان رسيد. انگار كه كسي جوابمان را داده بود! گفتم: «آلن! كمكم اوضاع از كـنترل خـارج شـده اسـت. بـايد چارهاي بـينديشيم وگرنه همهي مشتريانمان را از دسـت خـواهيم داد.» آلن آهي كشيد و در حـالي كـه مـعلوم بود كاملاً متقاعد شده، گـفت: «بسـيار خـوب! هر كاري كه لازم مـيداني انجـام بـده.» مـن هم بدون فوت وقت با يكي از مشتريانمان به نام مادي جريان را در ميان گذاشتم كه مدعي بود از قدرتهاي دورآگاهانه برخوردار است و ميتواند با ارواح ارتباط برقرار كند. در واقع از او كمك خواستم! چند روز بعد او به مغازهمان آمد. در حالي كه او را به انتهاي مغازه هدايت ميكرديم سكوتي رعبآور و ترسناك بر فضا طنين انداخته بود و احساس ميكردم كه هواي داخل مغازه سردتر از هميشه شده است. ناگهان او پشت درهاي عقب مغازه از حركت باز ايستاد و در حالي كه دستانش را به هم ميماليد و نگران به نظر ميرسيد گفت: «چقدر اينجا سرد است!» بعد چند قدم جلوتر رفت و دوباره يك دفعه ايستاد و با صدايي لرزان و دورگه گفت: «اينجاست! روح يك مرد دريانورد سالخورده است!» من و آلن گيج و متحير به يكديگر نگاه كرديم و من پرسيدم: «منظورت چيست؟» او پاسخ داد: «هرگز با ارواحي برخورد نكرده بودم كه داخل يك صندوقچه زندگي ميكنند! ولي حسّي به من ميگويد كه اين روح داخــل آن لانـه گـزيده اسـت. آيـا صندوقچهاي قديمي داريد؟» آلـن سـري به نشـانهي تأييد تكان داد و گفت: «بله. سه سال قبل اين صندوقچه را خريداري كرديم كـه از داخل يـك كشتي به گل نشسته پيدا شـده بود و سـالها از عـمر آن مـيگذرد. عـجيب آنكه تا به حال هم فروش نرفته است!» و من هم زيرلب گفـتم: «شانس ما بـوده كـه ايـن صـندوقـچهي روح زده در مغازهي ما جا خوش كند!» مادي به سمت صندوقچه رفت، با احتياط و به آرامي در آن را باز كرد و بعد ناگهان درش را بست. انگـار كه مـاري از داخل آن دستش را نيش زده باشد! وحشت زده پرسيدم: «پس چه شد؟» او پاسخ داد: «روح داخل صندوقچه از من خواست كه در آن را ببندم. اين روح بسـيار پريشـان و سـرگردان است و نياز به كمـك فوري دارد تا به دنياي ارواح سفر كند!» ناگهان صحنههاي فيلمهاي روحي تـرسناك مقابل ديدگانم مجسم شدند. جلوي خندهام را گرفتم و گفتم: «هر كاري كه لازم است انجام بده. فقط هرچه زودتر مـا را از شرّ ايـن روح سـرگردان خلاص كـن.» در همان حال احساس ميكردم كه قلبـم هـر آن ممـكن است از جا كنده شود. وقــتـي يـك روح را داخـل صنـدوقچـه مجـسم مـيكردم تنم به لرزه مـيافـتاد و وحـشت تمام وجودم را در بر مـيگـرفت. مادي با لحني آمرانه و جدّي با صـدايي بسـيار رسا و بلند گفت: «اي روح سـرگردان! اگر اينجا هستي لطفاً خودت را بـه مـا نشـان بـده و خـواستـهات را بگو.» ناگـهان صندوقچهي چوبي چند سانتيمتر روي زمين جابجا شد! حالا از فرط ترس، عرق سرد روي پيشانيام نشسته بود! مادي سـكوت كرد و انگار سكوتش به اندازهي يـك قـرن به درازا كـشيد، امـا حالا روح سـرگردان آرام و قرار نداشت و از جابجا كردن صندوقچه دست بردار نبود. خون در عـروقم منـجمد شـده بود. در همان حال نسـيم خنكي را حس ميكردم كه به پوستم مـيخورد. رو برگرداندم و ناگهان سايهي سيـاهي را ديـدم كـه از چنـد قدميام عبور كـرد. بعـد صـداي بسـيار بلـندي به گوش خورد. ناگهان مادي فريادي كشيد و گفت: «اي روح! تو بايد به دنياي ارواح سفر كني، چون به آنجا تعلق داري!» وقتي خودكاري روي مـيز بـه حـركت در آمد و روي كاغذ واژهي «نـه!» نوشته شد، ابتدا تصور كردم كه چشمانم فريبم ميدهند. كـم مـانده بود چـشمانـم از حـدقه بـيرون بـزنـند. بـاورم نمـيشـد كـه يـك روح با ما ارتباط برقرار كرده باشد. تا به حال چيزي شبيه آن را نديده و نشنـيده بودم. آلـن كـه معلوم بود بيشتر از مـن ترسيده است، دوان دوان به سوي در رفت و گفت: «من ديگر تحمل ندارم...» دلـم مـيخـواست مـن هـم بـه دنـبالش از آنجا فرار ميكردم، اما نيرويي نـامرئي و قوي مرا سر جاي خود ميخكوب كـرده بود! در حالي كه به نبرد بين مادي و روح نگاه ميكردم و ميلرزيدم، وحشت و نوعـي شيـفتگي مـن را در بـر گـرفته بـود. درست نميتوانم تنش و وضعيت احساسي خـود را در آن زمـان تـوصيـف كنم. مادي دوبـاره با لحني قاطع و آمـرانه گفـت: «اي روح سـرگـردان! بايـد به دنيـاي خـودت بروي. زمان رفتنت فرا رسيده است. تو به اين دنيا تعلق نداري!» ولي دوباره خودكار روي كـاغذ به حركت در آمد و نوشت: «نه!نـه!نه!نه!» بايد اعتراف كنم كه اگر سـر و صـداي تـق و تـق از دور به گوش نمـيرسـيد يا سايههاي سياه متحرك را نـميديـدم به راحـتي صـداي پـاهايي را مـيتوانستم بشنوم كه فكر ميكنم در اثر حــركــت آن روح بــود. در گوشهاي در تاريكي نشسته بودم و مادي و آن صحنههاي عجيب و غـريـب را نگـاه ميكردم. مادي هـمچنان فـرياد ميكـشيد و سعي داشـت با چرب زباني آن روح سمج و سرگردان را وادار به رفتن كند و حتـي برايش دليل و استدلال ميآورد. در تمـام آن مدت حتي يك ميلي متر هم از سـر جـاي خود تكان نخوردم، يعني قـدرت آن را نداشتم و ميخكوب شده بـودم. سـرانجام پس از شش ساعت تمام نشـدني و كشـدار، مادي ساكت شد؛ در حـالـي كه انگار از يك نبرد تن به تن خسته كنـنده فـارغ شده بود! بـعد گفـت: «روح داخـل صندوقچه، دريانوردي خشمگين و غضبآلود بود كه در سال 1583 به شكلي فاجعهآميز جان باخته بود. او سرگذشتي غـمانگيـز و دردآور داشت. جريان از اين قـرار اسـت كه او به علت اقتضاي شغلش بيـشتر اوقـات روي دريـا و دور از خـانـه و همـسرش بود. به همين دليل هم هميشه با كج خيالي تصور ميكرد كه همسرش به او وفـادار نيـست و بيشتر مواقع با او درگير ميشد. سرانجام نيز ناخواسته همسرش را به قتل رساند، اما طولي نكشيد كه متوجه اشتـباه وحشـتناك خـود شـد و فهـميد كه همسرش هميشه به او وفادار بوده است. به همين دليل خودكشي كرد و از آن پس روحـش سرگردان و بيقرار بوده است و چـون هـمـهي زنـدگـياش داخـل ايـن صنـدوقچه بوده، حاضر نبود اينجا را ترك كرده و به دنياي ارواح برود. اما خوشبختانه تـوانستم متـقاعدش كنـم و حالا احساس مـيكنـم كـه عاقبت روحش آرام و قرار ميگيرد.» ناگهان لرزهاي به اندامم افتاد. موضوع برخلاف تصورم اصلاً خندهدار و مسخره نبود. در عوض سرگذشت مصيبت باري مرتبط با عشق و نفرت بود. حالا كه دو مـاه از آن زمان گذشته به نظر ميرسد كه مـادي مـأمـوريـت خـود را به خوبي انجام داده، چـون از آن شـب به بعد هيچ اتفاقي غيرعادي در مغازهمان رخ نداده و هيچ خبر و صدايي از روح سرگردان و غمگين داخل صندوقچه نيست. صندوقچهي دريايي هم هـنوز سر جاي خودش قرار دارد و هنوز در انتظاريم تا روزي خريداري خوب پيدا كند؛ اگـرچه در آن صـورت دلمـان برايش تنگ خواهد شد!
|