|
|
ارکیده های چشم انتظار...
مادرم جوان بلاندل در حالي كه داخل گلخانهي آفتابگير و دلباز و زيباي خود قدم ميزد به آرامي جلوي هر گل ميايستاد، چند دقيقـه با آن حـرف ميزد، برگهايش را با عشق و علاقه نوازش ميكرد و بعد به سراغ گل ديگري ميرفت. وقتي خم شد تا با آبپاش به غنچههاي زيبا و تازه شكفتهاش آب دهد دو گربهمان يعني اينجل و تينكز خود را برايـش لـوس كـردند و لابهلاي پاهايش به خـود كـش و قوسي دادند. لبخندي زدم و گفتم: «مامي چقدر گلها و گياهانتان زيبا و سرحال هستند!» مادرم هم لبخندي زد، اما به سرعت چهرهاش در هم رفت. او كه در حال نگاه كردن به يك اركيدهي فرنگي صورتي شاداب بود، دستي به آن كشيد و نچ نـچ كـنان گفـت: «خوب رشد نكردهاي، چرا؟» مادر 36 ساله و نازنينم عاشق حرف زدن با گلها و گياهان محبوبش بود. انگار كه آنها بچههاي عزيزش بودند. از پنج سال قبـل گلـخانهاي از انواع اركيدههاي زيبا و شاداب در حياط منزلمان درست كرده بود تا به نحوي با آنها سرگرم شود و ذهنش از افكار نـاخـوشـاينـد مـرتبـط با جدايياش از پدرِ آتشنشانممنحرفگردد.درآنزمانمن شانزده ساله بودم و مادرم علاوه بر نگهداري از من و خواهر چهارده سالهام بكي، در يك شغل امدادي دشوار و وقت گير فعاليت ميكرد و از آن طريق به معتادان به مواد مخدر، كودكان معـلول و افراد دچار مشكلات يادگيري، ياري ميرساند. او زني بسيار خيرخواه، نوع دوست و از خود گذشته بود و تا ميتوانست به ديگران كمك ميكرد. براي همسايهها خـريد مـيكـرد و گـاهي از فرزندانشان نگهـداري مـينمـود. حتـي دو گربهمان هم بيخانمان و ولگرد بودند و مادرم كه آنها را از گوشهي خيابان پيدا كرده بود به خانه آورده و به آنها پناه داده بود. همچنين شش نوع متفاوت اركيده در گلخانهاش داشت كه عاشقشان بود. تعدادي از آنها را هم من به مناسبتهاي مختلف به مادرم هديه داده بودم. من و مادرم مانند دو دوست رابطهاي بسيار نزديك و صميمانه با هم داشتيم و هر روز سـاعتها از هـر دري بـا هـم حـرف ميزديم. آن روز هم پس از تمام شدن كار آبياري گلها و گياهان كنار هم نشستيم و به تماشاي يكي از فيلمهاي «هري پاتر» مشغول شديم تا اينكه توني از محل كارش به خانه آمد. توني دي آشا يكي از همكاران پدرم در سازمان آتش نشاني بود. وقتي پدر و مادرم از هم جدا شدند، او دائماً با ما تماس ميگرفت و به ديدنمان ميآمد تا اگر به چيزي نياز داشته باشـيم كمـكمان كـند. در هـمان زمان هم احساسي عاشقانه بين او و مادرم به وجود آمد و چند ماه بعد توني از مادرم خواستگاري كرد. او 41 ساله بود و آنقدر به ما محبت ميكرد كه من و خواهرم شيفتهاش شده بوديم. در تعطيلات آخر هفته ما را به خريد ميبرد يا به خانهي دوستانمان ميرساند. در واقع رانندهي شخصي ما شده بود و مهمتر از همه به نظر ميرسيد كه دوباره برق شادماني در چشمان مادرمان نمايان شده و تنها خـواستـهي مـن و بكي خوشبختي مادرمان بود. به همين دليل من و بكي از ازدواج مادرم و توني خيلي خوشحال شديم. آنها جشن كوچكي گرفتند. با ديدن مادر عزيزمان در پيراهن شيري رنگ عروسي انگار كه دنيا را به ما داده بودند. تمام مدت ميگفتيم: «مامي! خيلي زيبا شدهاي.» و او هم لبخندزنان در حالي كه عشق از نگاهش ميباريد ميگفت: «خيلي احساس خوشبختي ميكنم.» دسته گل اركيدهاش هم در دستانش ميدرخشيد و انگار گلهاي اركيدهي صورتي رنگ با زبان بـيزبانـي بـه او تبـريـك مـيگـفتند. جشن عروسيشان به خوبي و خوشي برگزار شد و توني به عنوان ناپدري ما قدم به زندگيمان گذاشت. اما طولي نكشيد كه همه چيز تغيير كرد. در واقع توني 180 درجه عوض شد! در خانوادهي ما رسم بر اين بود كه همهي كارها و وظايف خانه به طور يكسان و مساوي تقسيم شوند. اما توني از انجام اين كار شانه خالي ميكرد. هر وقت از سر كار به خانه بر ميگشت بهانهاي ميآورد: «خيلي خـسته هـستـم. امـروز دو حـريق را اطفـا كرديم.» به همين دليل مادرم سكوت ميكرد و بـه تـنـهايـي بـه كـارهـاي خـانـه ميپرداخت، با وجود آنكه خودش هـم شاغل بود و سخت تلاش مـيكـرد و معلوم بود كـه خيلي خـسته است. وقتـي مـن و بكي مشغول نظافت خانه ميشديم تـوني شـروع به ايرادگيري مـيكـرد و مـيگفت: «اگر نمـيتـوانيـد بـه درستـي بـه وظايف خود عمل كنيد بهتر است اصلاً كار نكنيد!» اگر هم چيزي را جا به جا ميكرديم سرمان داد ميكشيد و به ما بد و بيراه ميگفت. من در اين طور مواقع سكوت ميكردم، اما بكي كه به شدت عصباني و دلخور ميشد و در پاسخ فـرياد ميكشيـد و مـيگفـت: «اگـر راست مـيگـويي چـرا خـودت كمـك نميكني و دست به سياه و سفيد نميزني؟» مادرم هم با آرامش خاصّ خود ما را به سكوت و آرامش دعـوت مـيكـرد تا جوّ خـانه آشـفته نـشود. روزي از مادرم پرسيدم: «چرا توني اين طور رفتار ميكند؟» و مادرم آهي بلند كشيد و گفت: «چون عادت به زندگي خانوادگي ندارد و رفتار با نوجوانان را بلد نيست.» توني سالها قبل ازدواج كرده و همسرش را طلاق داده بود. بچهاي هم نداشت و سالها مجرد زندگي كرده بود تا اينكه با مادرمان آشنا شده بود. چون بكي جواب او را ميداد و از خود دفاع ميكرد و بسيار پرجنب و جوش بود، بيشتر از من و مادرم با توني اختلاف پيدا ميكرد. عاقبت هم چند ماه بعد به مادر گفت: «ديگر نميتوانم تحمل كنم.» و پيش پدرمان رفت و با او زندگي كرد. من هم براي فـرار از جوّ آشـفتهي خـانهمان بيشتر اوقات خود را با دوستانم سپري ميكردم. يك سال بعد وقتي وارد دانشگاه شدم و در خوابگاه اقامت گزيدم، از اينكه توني در كنار مادرم بود خيالم راحت بود. هر روز با مادرم در تماس بودم و هر وقت لباس يا لوازم آرايشي را مـيديـد كـه مـيدانست دوست دارم برايم مـيخريد و بـرايم پيـامك ميفـرستاد. با اين حـال وقـتي در تـعـطيلات بـه خانه برگشتم ْمتوجه شدم كه توني بيشتر مواقع مسـت اسـت يا در حال خوردن مشروبات الكلي. از مادرم پرسيدم: «آيا اوضاع روبهراه است؟ با توني مشكلي نداريد؟» مادرم لبخـندي زد و گفـت: «عزيز دلم! خيالت راحت باشد. همه چيز مرتب است. نگران نباش!» اما دو سال بعد يك روز كه با مادرم پيادهروي ميكردم به نظرم رسيد كه به شدت پريشان و غمگين است. پس از كمي پرس و جو مادرم كه سعي داشت به چشمانم نگاه نكند زيرلب گفت: «چند روز پيش با توني دعـوايم شد و او چند ساعت مرا در ايوان حـبس كرد.» از فـرط حيرت زبانم بند آمده بود. مادرم افزود: «يك بار هم دست روي من بلند كرد.» از شنيدن اين حرفها كم مانده بود قلبم از جا كنده شود. مادرم با همان لحن غم زده و پريشان گفت: «آن روز كاملاً مست بود و حال خود را نميفهميد. روز بعد گريه كرد و به معذرت خواهي افتاد. قول داده كه ديگر هرگز كنترل خود را از دست ندهد.» در حالـي كـه مـيلرزيدم، مادرم را در آغوش گـرفتـم و با نگراني گفتم: «مامي! خيلي دوسـتتان دارم. آرزوي من خوشبختي شـماست.» بعد از آن بيشتر از قبل به خانه سر ميزدم، چون نگران مادرم بودم. اما هر مرتبه كـه توني را ميديدم ليواني پر از مشروبات الكـلي در دسـت داشـت. وقـتـي به مادرم اعتـراض كـردم، گفت: «ميداني كه اطفاي حريق كاري خطرناك و بسيار تنشزاست. توني براي رفع خستگي اين كار را ميكند.» اما از نظر من اين عمل توني به هيچ وجه قابل قبول نبود. يك سال بعد، از دانشگاه فارغ التحصيل شدم، به پسري 23 ساله به نام گريگ دل باختم و به عقد او در آمدم. بعد از مدتي زندگي مشتركمان را در خانهي يـك اتـاقهي كـوچكي در نـزديكي خـانهي مـادرم آغاز كـرديم. پـس از آن در تـعطيلات آخر هفته همراه مادرم به خريد ميرفتم و او هميشه در مورد رشد اركيدههاي محبوبش برايم حرف ميزد و ميگفت كه هر روز ساعتها با آنها حرف ميزند. او بيشتر از قبل با شيفتگي خاصّي در مورد اركيده هايش حرف ميزد. انگار كه دوباره سعي داشت از طريق آنها فكر خود را از مشكلاتش منحرف كند. تا اينكه يك روز غـروب در آپـارتمـانـم مـشغول تـماشاي تلويزيون بودم كه زنگ تلفن به صدا در آمد، اما بعد از يك زنگ قطع شـد. زيـر لب به گـريگ گفتم: «خيلي عجيب است!» بعد دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد. با دستاني لرزان گوشي را برداشتم. توني بود و گفت: «مادرت گم شده بود! خيلي دنبالش گشتم تا عاقبت او را در گلخانه پيدا كردم.» از شنيدن اين حرف بيشتر تعجب كردم. به همين دليل بلافاصله با تلفن همراه مادرم تماس گرفتم تا ببينم جريان چيست. اما مادرم جواب نداد. روز بعد پيامكي از مادرم به دستم رسيد: «ممكن است شمارهي تلفن صـاحبخانهات را برايم بفرستي؟» قلبم ريخت. آيا مادرم قصد جدايي از تـوني را داشت و ميخواست خانهي جديدي پيدا كند؟ حتماً توني بدجوري اذيتـش كـرده بـود، در غير اين صورت مادر صبور من خويشتن داري خود را از دسـت نمـيداد. فوراً شـمارهي تلفن صاحبخانهام را برايش فرستادم، اما ديگر خبري از مادرم نشد. ساعت شش غروب با او تماس گرفتم و او را به صرف چاي و شيريني به خانهام دعوت كردم. اما مادرم كه بيحوصله و كلافه به نظر ميرسيد، گفت: «ممنونم دخترم! باشد يك وقت ديگر. امروز خيلي خسته هستم. ميخواهم يك راست به خـانه بروم، دوش بگيرم و بخوابم.» اما به شدت نگران مادرم بودم و دلم برايش شور ميزد. به همين دليل چند دقيقهي بعد برايش اين پيامك را فرستادم: «مامي! دوستتان دارم. اگـر دوست داريد ميتوانيد به اينجا بياييد و تا هر زمان كه ميخواهيد بمانيد. خانهي من خانهي شماست.» چند ساعت بعد براي خوابيدن آماده شده بوديم كه زنگ تلفن به صدا در آمد. يك مأمور پليس بود. با شـنـيدن آن صـداي غـريبه قلبـم ريـخـت و بـياختيار پـرسـيدم: «حـال مـادرم خـوب است؟» اما پاسخ شنيدم كه تا چند دقيقهي ديـگر مأموري به خانهام ميآيد تا با من از نـزديك صـحبت كند. از شنيدن اين حرف ديـوانه شـدم و بند دلم پاره شـد. شوكه و وحـشت زده كـنار هـمسرم نـشستم و منتظر شـدم. آيا اتفاقي براي مـادرم افتاده بود؟ آيا دوباره با توني اختلاف پـيدا كرده بود؟ چند دقيقهي بعد دو مأمور پليس از راه رسيدند. يكي از آنها گفت: «متأسفانه بايد خبر بدي را به اطلاعتان برسانيم. مادرتان در خانهاش به قـتل رسيـده اسـت...» در حالي كه باورم نمـيشد كه درست شنيده باشم، قادر نبودم صـدايي از گلويم خارج كنم. او افزود: «در اين رابطه توني دي آشا را دستگير كردهايم.» احساس ميكردم قلبم در شرف انفجار است. صدايي ناله مانند از گلويم خارج شد، سرم به دوران افتاد و كف زمين افتادم. همسرم بغلم كرد، اما آنقدر شوكه بودم كه قادر به حرف زدن نبودم. توني چه بلايي بر سر مادر نازنينم آورده بود؟ اما به جاي پرسيدن اين سؤال به سمت تلفن دويدم و با پدرم و بكي تماس گرفتم. وقتي بكي رسيد به اتفاق به بيمـارستان رفتيـم. در آنجـا مأموران پليس گفتند: «از قرار معلوم بين توني و مادرتان درگيري به وجود آمده بود. ما بلافاصله پس از دريافـت گـزارش به محـل رفتيم و توني را دستگير كرديم.» اما توني پس از چند ساعت آزاد شده و به خانه برگشته بود. او كه مست بود و در حالت طبيعي قرار نداشت دوباره با مادرم درگير ميشود. بعد براي آشتي كنان اركيدهاي به مادرم داده بود، اما مادرم آنقدر از دست او عصباني بود كه از گرفتن گل محبوبش از دست او خودداري ميكند. اين نشان ميداد كه مادرم بدجوري به هم ريخته بود، در غير اين صورت امكان نداشت از گرفتن گل محبوبش خودداري كند. بعد از آن توني كنترل خود را از دست ميدهد و پس از حمله با چاقو به سمت مادرم 17 ضربه به بدنش وارد كرده و بعد گلويش را بريده بود. مأمور پليس سعي داشت تا جاي ممكن به آرامي اين جزئيات را به اطلاعمان برساند. آه خداي من! جريان فجيعتر از آن چيزي بود كه در ذهنم مجسم كرده بودم. بعد من و بكي را به سردخانهي بيمارستان بردند؛ جايي كه پشت يك ديوارهي ضخيم شيشهاي مادرمان به خوابي عميق و ابدي فرو رفته بود. ملحفهاي تا روي گردنش قرار داشت و روي صورت زيبايش حتي يك خراش هم به چشم نميخورد. با قلبي دردمند و شكسته به هـق هق افـتادم و زمـزمه كـردم: «مـامي! دوسـتتان دارم...» در روزهاي بعد همراه بكي چند مرتبه به خانهي مادرم رفتيم. هنوز بوي مادرم در فضاي خانه به مشام ميرسيد و جاي خالياش زجرم ميداد. به گلخانهاش مـيرفتم و ساعتها ميگريستم. هر مرتبه چندگل اركيده به خانهام ميبردم و در گوش باد نجـوا مـيكردم: «مامي! من از گلهاي اركـيدهتـان مـواظـبـت خـواهـم كـرد.» دخترخالههايمان دو گربهمان را به خانهي خود بردند و نگهداري از آنها را به عهده گرفتند. سه هفته بعد در مراسمي باشكوه با جسد مادرم وداع كرديم. در حالي كه ترانهي «بر فراز رنگين كمان» پخش ميشد، ميگريستم و زيرلب مادرم را صدا ميزدم. چهار ماه بعد محاكمهي توني در دادگاه عالي ليورپول برگزار شد. توني به قتل اعتراف كرد و من و بكي سراپا گوش اعترافات او را ميشنيديم كه ميگفت در مشاجرهاي با مادرمان از فرط عصبانيت يكي از گربههاي مادرم را روي پلكان پرتاب كرده بود. قيافهام درهم رفت، چون ميدانستم مادر صبور و مهربان من تحمل ديدن اين گونه رفتارهاي بيرحمانه و خشن را حتي با حيوانات نداشت. بعد وقتي از ادارهي پليس خارج شده به خانه برگشته و از مادرم عذرخواهي كرده، اما مادرم حاضر نشده بود با او حرف بزند، چون قلبش شكسته بود. چند دقيقه قبل از مرگش مادرم تلفني به يكي از دوستانش گفته بود: «مطمئن شدهام كه توني به الكل اعتياد پيدا كرده است، اما اطمينان دارم كه صدمهاي به من نخواهد زد.» طفلك مادرم سخت در اشتباه بود! چند دقيقه بعد توني به تعقيب مادرم در گلخانهي محبوبش پرداخته و با چاقو به او حملهور شده بود. ساعت نُه يكي از همسايهها با پليس تماس گرفته و گزارش داده بود كه صداي فريادهاي مادرم را شنيده، اما ناگهان سر و صدا قطع شده بود. وقتي پليس به خانهي مادرم ميرسد توني با خونسردي مشغول كشيدن سيگار بوده و با ديدن مأموران پليس با لحني بيتفاوت گفته بود: «گردنش را بريدم...» وكيل مدافع توني او را به عنوان مردي باهوش و حساس توصيف كرد كه به علت وجود پارهاي از اختلافات در زندگي مشتركش با مادرم به الكل پناه برده بود. او به پانزده سال حبس محكوم شد و قاضي در پايان به او گفت: «شما شخصيتي مستبد، سلطهجو و سخت داريد و با خودخواهي تمام فقط به فكر خواستههاي خود هستيد.» مجازاتي كه براي توني در نظر گرفته شد از نظر من كافي نبود و حالا كه چهارماه از مرگ فجيع مادرم گذشته روز به روز از توني متنفرتر ميشوم، چون او با بيرحمي تمام عزيزترين وجود زندگيام را از من گرفت. با اين حال من هنوز هم مادرم را در اركيدههاي محبوبش ميبينم، به همان پاكي، به همان شكنندگي و به همان نازنيني و با خود زمزمه ميكنم: «قسمتي از روح مادر نازنين و فوق العادهام در اين گلهاي شاداب و با طراوت زنده است...»
|