|
|
مثل دو خط موازی
براساس سرگذشت مهسا هـنوز ازدواجم با نويد قـطعي و صددرصد نشده بود كه موضوع رو به الهام گـفتـم. مـيدونـستم اگه بذارم براي بعد از مراسم بله برون، قيامتي به پا ميكنه اونورش ناپيدا و طعم شيرين مهـمترين اتفاق زنـدگيمو تحـت تأثير قرار ميده. من و الهـام از كلاس اول دبستان با هـم همـكلاسي بوديم و از اونجـا كـه هيـچ كـدوممون خـواهر نـداشتيم همديگهرو مثـل خـواهـر واقـعي پـذيرفته بوديم. تقريباً موضوعي نبود كه از هـم پنهون نگه داريم، ولي خُب مورد ازدواج يه كمي با همه چـيـز فـرق مـيكـرد. آخــه مـيدونـيـد... الـهـام بـا تـمام خـصوصيات مثبـتش يه ويژگي منـفي بزرگ داشت؛ نميتونست راز نـگه دار باشه. تا از مسئلهاي خـبردار ميشد سريع ميخواست به گوش بقيه برسونه. تا اون روز هم يكي دو بار به بچهها گفته بود من ازدواج كـردم، در حـالي كه قضيه فـقط خواستگاريهاي سادهاي بود كه آخر سر هم به نتيجه نرسيد. اما اين بار يه كمي موضوع فرق ميكرد. دلم گواهي ميداد واقعاً شريك زندگيمو پـيدا كـردم. الـهام مـطابق اخـلاق هميـشگياش، اول چـند دقـيقهاي با هيـجان تمام فرياد كشيد و شلوغ بازي در آورد. بعـد بـه عـنوان اولين سؤال به جـاي ويژگيهاي داماد پرسيد كه آيا بـرادر مجـرد داره يـا نه؟! از كارهاش هميـشه خنـدهم مـيگرفت. الهام از ده يـازده سال پيش تصميم گرفته بود با من جـاري بـشه و هيـچ جـوري هـم حاضر نبـود از مـوضعـش كـوتاه بـياد. او انقدر جـدي بـه ايـن موضـوع فكر ميكرد كه خواستگارهايي رو كه برادر نداشتن اصلاً به خونه راه نميداد و ميخواست تا بقيه رو يه طـوري بـه خـونهي ما بفرسته! مامانهامون بارها در اين مورد نصيحتش كـرده بودن، اما اگه شما تونستين ميخ آهني رو توي سنگ فرو كنين منطق هم به سر الهام فرو ميرفت. اون نميخواست بپذيره كه هر كس تقدير و سرنوشتي داره و اصلاً دليل نداره ما با دو تا برادر بتونيم خوشبخت بشيم. وقتـي بهـش گفتم نويد برادر داره، جـيغ بلندتري كشيد. اون روزا همه چيز در نظـر مـن و الهام مثل يه بازي به نظر مـيرسـيد. لازم نـبود چيزي بگه خودم وظـيفهمـو مـيدونـستـم! بـايـد كـاري ميكردم تا اونها همديگه رو ميديدن و ازدواج مـيكردن! اتفاقاً ادامهي ماجرا خـيلي جالب شد. چون دوستم و برادر نويد احتياجي به مقدمه چينيهاي من پيدا نكردن و سعيد از همون اولين ديدار نـشون داد كـه از الهـام خـوشش مياد. خواهر خوندهي من هـم كه خدارو بنده نبـود! از ايـن مـوضـوع خيـلي خـيلي خـوشحـال به نظر ميرسيد و يواشكي به مـن مـيگفت آرزو داره دوتامون در مـراسمي مشترك در يه شب ازدواج كنيم تا خاطرهي زيباترين شب عمرمون به هم گـره بخوره و كاملاً خاص و منحصر به فـرد بشه. يه ماه بعد از اين داستانا، من و نويد نامزد كرديم و بعد از اون تقريباً هر جـا ميرفتيـم، الـهام و سعيد رو هم با خودمون ميبرديم. راستش نامزدم از اين كـار راضـي نبـود. اون به داشتن فضاي خـصوصي و جـدا از بقيه خيلي اهميت ميداد و مـعتقـد بـود كـه بايد توي اين فـرصـت، بيـشتر و عـميقتر با هم آشنا بشيم و حضور غريبهها يعني هر كس غير از خودمون دو نفر، مانع اين اتفاقه. ولي از نـظر مـن الهام و سعيد اصلاً غريبه به حـساب نـمياومدن و مزاحم نبودن. به علاوه نميتونستم تنها موندن دوستم رو تحـمل كـنم و خيلي از اون بابت غصه مـيخـوردم و احـساس عـذاب وجدان ميكردم. نويد ميگفت رفتارم اشتباهه، چون الهام نيني كوچولو نيست و ما هم پرستارش نيستيم. اما كافي بود فقط يه روز عـصر، تنهاش بذارم تا تمام شادي كـنار نويد بودن به كامم زهر بشه. اون وقـت نـميخواستم بپذيرم، اما رفتارم باعـث حـساسيت نويد شده بود؛ طوري كـه چندين و چند بار سر الهام و كارهاش با هم بحث و دعوا كرديم، در حالي كه سـر مسـائـل زنـدگـي خـودمون چنين مشـكـلاتـي نـداشـتـيـم و راحـتتـر مـيتونستيم به تفاهم برسيم. چهار ماه بعد از نامزدي ما، يه روز سعيد گفت كه ميخواد از الهام خواستگاري كنه. اين ديـگه اوج خـوشحالي بود. البته نويد، مامـان و باباي خـودم و والـدين نامزدم خيلي به اين تصميم خوشبين نبودن و دور از چشم اون دو تا ميگفتن كه از عاقبت كـار ميترسـن. ولـي مـن اونقدر از به حـقـيقـت پــيوسـتـن اون آرزوي دور خـوشـحـال بـودم كـه اهـمـيـتـي بـه پيشبينيهاي بدبينانه اونها نميدادم. توي جشن نامزدي الهام و سعيد خيلي به مـن خـوش گـذشـت و بيشتر از تموم مهمونيهايي كه تا اون روز رفته بودم، خـنديدم. وقتي به آيندهي مشتركمون فكـر مـيكردم قلبم پر از شور ميشد؛ بچههامون رو ميديدم كه با هم بازي ميكنن و دوستي ما تا ابد پايدار و محكم ميمونه و ما با هيچ كدوم از مشكلاتي كه بعضي خانمها با خونوادهي همسرشون دارن، مواجه نميشيم. خيلـي سريع، طرح و نقشههاي من و الهـام بـراي مراسم مشترك ازدواجمون شروع شد و البته اختلاف نظرهاي سعيد و دوسـتـم هـم همـينطور! اونـها سر چـيزهاي خـيلـي كـوچيك با هم جرّ و بحـث و قهـر ميكردن. به نظر من اكثر اوقات اشتباه از برادر نامزدم بود كه با كم تجربگي حرص الهام رو در ميآورد. اون چـهار سـال از نويد كوچكتر بود و به راحـتي ميتونست مثل يه بچهي لجباز عمل كنه و من، يه مأموريت تازه پيدا كردم: آشتي دادن اونها. البته دور از چشم نـامزدم كـه اگه ميفهميد خيلي عصباني مـيشـد و بـا هـر سه نفرمون برخورد مـيكرد. به نزديكاي تاريخ عروسيمون رسـيده بـوديـم. ديـگـه يه پامون توي سالنهاي معروف آرايش بود و يه پامون توي مزونهاي لباس عروس تا بهترينها رو انتخاب كنيم. اونجا براي اولين بار با يكـي از خصـلتهـاي الهام آشنا شدم؛ دوستم فكر ميكرد هر چي پول بيشتري بده، كالا يا خدمات بهتري ميگيره و سر اين مسئـلـه تـا حـد زيـادي ولـخـرجي مـيكـرد. مـن اصلاً موافق نبودم دو سه ميليون پول بيزبون رو بدم به آرايشگاه. مـگـه چـه كـار ميخواست بكند؟! ولي الهـام ميگفت: «خاك بر سرت، اينقدر بـبو نبـاش! مگـه چند بار توي زندگيت عـروس ميشي؟!» همون وقتا كسب و كـار خـونوادگي نويد اينها دچار مشكل بـزرگـي شـد. يـكـي از مـشـتريهاي اصـليشـون كـه سـفـارشهـاي كـلان ميداد، كلي جنس رو بالا كشيد و ناپديد شد و اونها موندن با كلي چك بيمحل كه صنّار نميارزيد و طلبكارهايي كه اين حرفا رو باور نميكردن. پدر نامزدم از شدت ناراحتي بيمار شد. يه پاي پسرها دادسـرا بـود، يه پـاشون شوراي حل اخـتلاف تا بلكـه رضايت شاكيها رو جلب كنن. به لطف خدا همه چيز به خير گـذشـت، امـا فشـار مـالـي سخـتي به خونواده وارد شد. از نظر پدر و مادر نويد دو تـا كـار ميتونستيم انجام بديم: صبر كنيـم تا يكي دو سال ديگه، شايد اوضاع بهـتر بشـه يا با مراسم ساده و جمع و جوري زندگي مونو آغاز كنيم. اونها مجبور شده بودن واحدهايي رو كه براي پسرها ساخته بودن، رهن بدن. بنابراين ما بايد جايي رو اجاره ميكرديم كه حتي الامكان قيمتش ارزون و مناسب باشه. صد البته كه مواجه شدن با واقعيت ساده نبود. بايد خيلي از خرجهارو درز مـيگـرفـتـيـم و كمـربنـدهاي خـودمـون رو محـكم ميبستيم. ديـگـه امكـان خـريـد لـباس سفارشي و... وجـود نــداشـت، همين طور هم طلا و جـــواهــرات شنـاسنامهدار و سـفـرهي عـقـد طـراحـي شـده و... يـه چـند روزي بابت فيلـمي كـه ديـگه نـميتونستيم داشته باشيـم، غصـه خـوردم و بعد دستا و صورتمو شستم و خدا رو به خاطر داشتن نامزد خوبي مثل نويد شكر كردم. به قول مامانم: «مگه دخترهايي كه لباس عروس كـرايهاي پوشـيدن خوشبخت نشدن؟» سـعادت ربـطـي به اين بريز و بپاشها نـداشت. بعـدش والدين من به ديدن خـونوادهي نويد رفتن و گفتن همه جوره كـنار شـون هسـتن و ريش و قيچي رو مـيسپـرن دسـت خودشون، ولي پدر و مادر الهام و خودش يه طور ديگر برخورد كـردن. به قـول مـعـروف طـاقچه بالا گذاشتن. گفتن باورشون نميشه كه پدر سـعيد نتونـه از پـس يـه جشـن درست و حسابي بربياد و داره رنگشون ميكنه و اونا زير بار نميرن. الهام باور نميكرد كـه مـن ايـن قدر راحت با شرايط كنار اومده باشم. از دستم كفري شده بود و مـيگفـت اگـه پشـت هم نباشيم منافع مشتركمون رو از دست ميديم. اما من اصلاً فكر نميكردم توي خريدن سرويس جواهر گرون قيمت نفع مشتركي نهفته بـاشـه. مـن آرامـش و شـادي نامزدم و زندگي مشـتركمون رو مـيخواستم و مطـمئن بودم كه اگه وضع خوب بشه، نويد بهترين هديهها رو تهيه ميكنه. هر چند حتي در غير اين صورت هم، چيزي از احترام و محبت ما كم نميكرد. براي اولين بار طيّ هجده سالي كه از دوستي مـن و الهام ميگذشت، سر اين مسئله با هم اختلاف پيدا كرديم. اصلاً مـعني حـرفاشـو نـميفـهمـيدم و باورم نمـيشـد يـه عـمر با چنين كسي دوست بودهم. به نظرم الهام هنوز آمادگي زندگي مشترك رو نداشت، چون كسي كه واقعاً بالغ شده باشه از محدوديتها نميترسه و اينقدر حساب و كتاب نميكنه. هرچي مـيگذشـت، مـعنـي حرفاي نامزدم رو بيشتر ميفهميدم. نويد راست ميگفت. الهام همسر مناسبي نبـود، نـه سعيد و نه هيـچ مرد ديـگـهاي نمـيتونست بهش اعتـماد كنه. به همين خاطر، بار آخر كه سعيد و دوستم با هم دعوا كردن ميانه رو نگرفتم و آشتيشون ندادم. گفتم بذار با واقعيت وجود همديگه آشنا بشن. من كه نميتونستم تموم عمـر و تـوي هـمهي مـراحـل بـا گفـتن از خـوبيهاي طرف مقابل فضاي رابطه شون رو آروم كنم. اين كار نه صحيح بود و نه ممكن. نتيجه ايـن شـد كه اونها خيلي بيسر و صدا از هم جدا شدن و دوستي من و الهام هم به يــه دوسـتـي خـيـلـي سـاده و در حـد احوالپرسي ماهي يك بار تقليل پيدا كرد. دارم كارهاي عروسيم رو انجام ميدم. گاهي خيلي دلم براي الهام تنگ ميشه و وسوسه ميشم برم سراغش. اما ميدونم اين كار ممكن نيست. ما هميشه توي دو خط موازي با هم حركت كرده و ميكنيم و اينو بايد بپذيريم كه امكان تلاقيمون وجود نداره.
|