|
|
آنها وصله ی ما نبودند!
براساس سرگذشت زینب تنظیم: ریحانه قاسم رشیدی صـداي عـموي خدا بيامرزم را هنوز ميتوانم واضح بشنوم كه با حالتي جدّي امـا غمگـين مـيگفـت: «دختـرم اينها وصلهي تن ما نيستند. كسي كه مال حرام به خـانه بـبرد، نميتواند بچههاي صالح تـربيت كـند.» امـا مـن اسـاسـاً نسبت به مـاجرايـي كـه نام خانوادهي پرويز را به حرام خور بودن معروف كرده بود، شك داشتم. از كجا معلوم بود كه طرف مقابل دعـوا، داسـتـان را بـه نـفـع خـودش برنگـردانده باشـد. از اين گذشته، پرويز اصلاً شبيه بقيهي اعضاي آن فاميل به نظر نميرسيد و كلي با همهشان فرق داشت. بـه خـاطر همـين در جواب عمو ابراهيم هيـچ توضـيحي نـدادم و فـقط خواستم نـگران نبـاشـد، چـون فـكـر مـيكردم مـيتوانـم از خـودم مراقبت كنم. اما او نـميتوانست. بعد از فوت پدرم، بزرگ خـانواده بود و كـسي روي حرفش حرف نمـيزد؛ هـمـه بـه جـز مـن! هيـچـگاه نخواسته بودم به تقدير از پيش نوشته شده براي دخترهاي فاميلم تن در دهم. مثل خواهرم كه در هفده سالگي و قبل از پايان مدرسه ازدواج كرد، به فكر شوهر كردن و خانهدار شدن نبودم. هر چقدر هم مادر و پـدرم اصـرار كـردند دسـت بردارم، پاهـايـم را كـردم توي يك كفش؛ رفتم دانـشگـاه و شـدم متـخصـص عـلــوم آزمـايشگـاهـي. سپس در يكي از معدود آزمايشگاههاي شهرمان كارم را شروع كـردم. همانجا پرويز همكارم شد. فوق ديپـلم همين رشته را داشت و پنج سال كوچكتر از من بود و همانطور كه گفتم از خـانوادهاي كـه به هيـچ وجه خوشنام به حـساب نـميآمـد. امـا عـشـق كــور و بـيمـنطـق كـه ايـن حـرفها حالياش نمـيشود. بـه او دل باختـم و با وجود مـخالـفت هـر دو خـانواده، همـسرش شـدم. تا سـالها بعد، يعني تا زماني كه مـادر پرويز زنده بود، متلكهاي او را مـيشنيدم در مورد سن و سالم و اينكه پـسر نازنيـنش را گول زدهام. حالا يكي نبود بگويد مگر اين ازدواج براي پرويز بد عاقبت بود كه اين قدر به خاطر اختلاف سـن سـركـوفـت ميزنيد؟! خدا شاهد اسـت كـه اگـر پرويز آن همه سماجت نميكرد و زير پايم نمـينـشسـت، من عـمراً مـتوجـهّش مـيشـدم. پـيش از اصـرارهـاي او، در نـظرم هيچ فرقي با بقـيهي همكارها نداشت. قصد تعريف نـدارم، ولـي كـسانـي كـه هر دوي ما را ميشناختند ميگفتند خانوادهي همسرم بـايد از خـدايشان هم باشد كه عروسي در مـوقعـيـت مـن نصـيـبشان شده؛ تحصـيلات، درآمد، وضع خانوادگي و كلاس اجتماعيام خيلي بالاتر از آنها بود و تازه از همان ماههاي نخست بعد از عروسي، پاپياش شدم و تشويقش كردم تا درسش را ادامه دهد. دلم نميخواست احساس كمبود كند و توي جمع دوستان و اطرافيان من كم بياورد. علاوه بر اين، به بچههايمان فكر ميكردم و به اينكه بـايد شـاهـد قـدرت و صلابت پدرشان شوند، نه ضعف و خجالتش. پرويز به دانشگاه برگشت و من تأمين هزينههاي زندگي و مخارج تحصيل او را بـه دوش گـرفـتـم. منّتي نـدارد، خـودم خـواستم. از اينـكه شاهد رشد همسرم باشـم، لذت ميبردم. خدايياش او هم خيـلي باهوش بود و به سرعت پلههاي ترقي را طي ميكرد. طوري كه بعد از سه چـهـار سـال، شـباهتي به پـرويـز روز عـروسيمـان نـداشت. آنـقدر مـشغول بـوديم كه تا شش سال اصلاً فكر بچه به سرمان نيفتاد. وقتي درس او تمام شد و به ثـبات نسبـي رسيـديم، تصمـيم گرفتيم بچـهدار شـويم. چند ماه كه گذشت و خـبري نشـد، فكـر كرديم لابد به خاطر سنّ من كه سي وچهار ساله شده بودم، به مشكل برخوردهايم. اما با مراجعه به پزشك مشخص شد ايراد از من نيست. خيلي طول كشيد تا توانستم پرويز را قانع كنم به متخصص مجاري ادرار مراجعه كـند و آزمـايشهـايي را كه نوشتهاند بـدهـد. خـنـدهدار نيـست؟ مـا هـر دو متخـصص علوم آزمايشگاهي بوديم، اما پرويز از انجام يك آزمايش ساده و ابتدايي سـر بـاز ميزد. نتيجه شوكه كننده بود. همـسرم مشـكلـي داشت كه تا آن زمان راهـي بـراي درمانش شناخته نشده بود. نـميخـواهم وارد جزييات شوم، چون فايدهاي ندارد. همين قدر بدانيد كه پرويز افسـردگي گـرفـت و بـعد از كـلـي دارو درمـاني و صـرف انرژي بيحد از طرف مـن، قصد كرديم در جواب به آنهايي كه مـيپرسيدند چـرا بچهدار نميشويم، بگوييم مشكل از هر دوي ماست. اصلاً حـدس هم نميزدم كه پنهان از من و در خـفا، پـرويز بـه خـانوادهاش و دوستان مـشترك مـان هـمـه چيز را وارونه جلوه دهد و بگويد: «من» نميتوانم مادر شوم و بـراي حـفظ روحيـهام چنين مطرح كـردهايم. نگـاههاي دلسوزانهي مردم را مـيديـدم، امـا نـاديـده مـيگـرفـتـم. ميدانستم هر جا ميروم، در هر مهماني يـا ختم و عزايي كساني هستند كه مرا با دسـت نشان ميدهند و ميگويند: «نگاه كـن! ايـن خانم دكتر بيچاره همه چيز دارد، امـا حسرت يك بچه را ميكشد.» وقتـي مادرم به رحمت خدا رفت و بنا شـد ارثيهي خانواده را تقسيم كنيم، صد نفر سربسته و آشكار خواستند داراييام را در اختيار پرويز نگذارم. اما من همچنان به آنـها خـنديدم. آخر هنوز و همچنان عاشق همسرم بودم. با اقدام براي گرفتن فـرزند خـوانده، بيشـتر از قبل هم به او احساس وابستگي ميكردم. آينـدهاي مشتـرك تـا بـينهـايت را مقابلمان گسترده ميديدم. مطمئن بودم هيچ چيز نميتواند بين ما فاصله بيندازد. عـشق مـا پـاكتـر و بيشائبهتر از اين حـرفهـا بـه نـظر مـيرسيـد و تـمـام پـيشبينـيهـاي منـفي فقط به صفحات حوادث روزنامهها و سرنوشت ديگران اختصاص داشت و هرگز قرار نبود براي من اتفاق بيفتد. آزمايشگاهي تأسيس كرديم. يك دهم از سـرمـايهي اولـيـهاش را پـرويـز و خـانوادهاش دادند و نه دهم بقيه را من. شوهرم خيلي شاد و سرحال شده بود. براي اينكه تشويقش كنم و نگذارم دوباره افسرده شود، سرپرستي و مسئوليت مالي آزمايـشگاه را به او سپردم. به اين شكل، خـودم مـيتـوانسـتم فـارغ از امـور خـستهكنندهي اجرايي به كارم رسيدگي كنـم. با آمـدن محـسن به درست بودن تصـميمم بيشتر پي بردم. پسر ما پنج سال داشـت و نـگـهداري و تربيتش انرژي زيـادي مـيخـواست. دنيايمان رنگ ديگري گرفته بود. به عشق ديدن محسن عصرها خيلي زودتر از معمول به خانه بر مـيگشـتم. خـودم را مادر واقعي او ميديدم. گـويي خـودم به دنيا آورده بودمش. حتـي بـراي يـك لـحظـه از ذهـنـم نـميگـذشـت كـه اگـر بچهاي داشتم، مـيتوانسـتم بيـشتر از پـسر خـواندهمان دوستـش بدارم. فكر ميكردم پرويز هم در حـالتهاي روحي من شريك است. هـزار آرزو بـراي پـسركمان داشتم و بهـترينهـا را برايش ميخواستم كه در رأس همه چيز، آرامش خانهيمان بود و اجتـناب از بـروز تـشنج و بحث. حتي وقـتي حسّ زنانهام گفت كه پرويز دارد هرز ميپرد، باز به جاي دريدن پردههاي احـترام و حيا، سعي كردم توجه او را به زندگيمان جلب كنم. رنج ميكشيدم از ديدن منـشيهـاي جـور واجـوري كه اسـتخدام مـيشدنـد و به سـرعت سر از دفـتر كـار او در مـيآوردند. دو سال از حضور محسن در خانهي ما گذشته بود و من ديگـر نميتوانستم زندگي را بدون او تـصور كنم كه حسابدارمان يك روز مـرا كنار كشـيد و به جان بچهاش قسم خـورد كه قصد دو به هم زني ندارد، اما بـراي اينكـه وجـدانش راحـت بـاشـد مـيگـويد كه پرويز در حسابها دست مــيبـرد و مــشـغـول يـك ســـري سـرمايهگذاريهاي پنهاني است. خيلي خوش خيال بودم، چون با وجود اعتماد صـددرصديام به آن آقا، پيگير مسئله نشدم و باور نكردم پرويز بخواهد سر مرا كـلاه بگذارد. محسن آيندهي مشترك ما بـود و تنها فرزندمان. قطعاً اگر پولي هم به دست ميآمد، در دراز مدت به او تعلق مـيگرفت و دليلي براي نگراني وجود نداشت. خيـال مـيكردم پرويز هم مثل خودم است و محـسن را مـثل بچهي حقيقي خود دوست دارد. چه ميدانستم دارد زيرزيركي حساب و كتابهايش را جـدا مـيكند و دنـبال درمان است تا زندگي جديدي را شروع كند؟ بـراي او در چـهـل سـالـگـي خـيلـي چـيـزها مـيتوانست از نو آغاز شود. در حالي كه مـن در مـوقعـيت يـك زن، تقريباً ديگر فرصـتي بـراي مـادر شـدن نـداشتم و نـميتوانستم داشته باشم. مگر اينكه ميخواستم از روشهايي مثل استفاده از تخمك اهدايي استفاده كنم كه انگيزهي ورود به مراحل پرپيچ و خمش را در خود سـراغ نداشتم. محسن براي من درست مـثل بچـهاي شده بود كـه خودم به دنيا آوردهام و دلـيلـي بـراي ايـن كـارهـا نمـيديدم. همه ميگويند تقصير خودم بوده. شـايد هـم حق دارند. چون تمام نشانهها را ميديدم و توي دلم ميگفتم: «چـيزي نيست. موضوعي براي نگراني وجـود ندارد.» در حـالـي كـه زندگيام درست مثل غريقي كه در حال خفه شدن در آب است، هر لحظه بيشتر از دسترس خـارج ميشد. گيـج و منگ مانده بودم زماني كه پرويز آمد و در سكوت شبانهي يـك روز پـاييزي از تـصميمش براي جـدايي خـبر داد. فقـط توانستم بپرسم چـرا. جوابش مشخص بود و ساده. او بـچه ميخواست. بچهاي كه از گوشت و پـوسـت خـودش بـــاشـد و وارث خـانوادهاش. نـه بـچهاي كـه فردا دنبال والـدين اصلياش برود. از ميزان خنگي خـودم كـلافه شـدم. پس دليل پيگيري سـمينارها و مـقالات ناباروري از طرف پـرويز همين بود. او هميشه دنبال راهي براي درمان ميگشت و اهميت نداشت، كـه آيا مـن ميتوانم كنارش بمانم يا نه. هيچ وقت مال دنيا برايم اهميت نداشت ولـي به خاطر محسن و تأمين آيندهاش نيازمنـد پول بودم. پاي حساب و كتاب كـه رسيديم، ديدم حسابدارمان حق داشته. من در تمام اين سالها با يك نامرد سر كرده بودم، بيآنكه خودم بدانم. علاوه بر مبالغي كه پرويز با سـندسازي گرفت، مجبور شدم مبـلغ كـلاني هم باج بدهم تا بگـذارد پسرمان پيشم بماند. ته ماندهي سهمم در آزمايشگاه را نـيز بـه يـكـي از دوسـتـان فروختم. طـاقت ديدن هـر روزهي او را نـداشتم. تنها دو مـاه بـعـد از ثــبـت جداييمان پرويز با يكي از منشي هايش ازدواج كرد و براي درمان به خارج از كشور رفت. شنيدهام، خـانمش باردار است. نـميتوانم بگويم اين مـوضـوع بـرايـــم اهمـيتي ندارد. ولي باز هم خدا را شكر مـيكـنـم كـه بـا حـضور محسن، امكان تحمل اين شـــرايـــط و اتـفـاقـات را بـرايـم ايـجـاد كرد. وگرنه قطعاً نميتوانستم اين همه سختي و بيانصافي را تحمل كـنم. عمو ابراهيـم حـق داشت. آنها هيچ وقـت نمـيتوانند وصلهي تن ما شوند. با نـان حـرام نمـيشود فـرزند صـالح بـزرگ كرد. اين قانوني است كه ردخور ندارد.
|