New Page 1


 

 

 




  • باز هم ديشب برادرِ مرگ‌، خواب را مي‌گويم‌
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • آخرین فرصت
  • قبل از وداع ابدی
  • با هم ماندن به چه قیمت؟
  • در حسرت نداشتن تو
  • لطفاً خودت را معرفی کن
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • جای ما کجاست؟
  • کیمیای گمشده‌ی خوشبختی
  • پاهایت را از روی رویاها بردار
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • طنین یک معجزه
  • این، راه من نبود
  • راز عبور ابرها
  • ادای واژه عشق
  • خداحافظ خرگوش زشت!
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • عطر پاک نرگسی‌ها
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • دیگر مشکلی نیست!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • آیا از تغییر دادن همسر خود ناامید شده اید؟
  • قتل در بخارست!
  • من و تو و دل ديوانه‌اي که عاقل شد
  • از تو به تو رسيدن
  • خواهر استکهلمي من
  • پيامک خبيثانه
  • وقتي عشق را در قلبم حس کردم
  • توهم در بيداري
  • قلب او هنوز براي دنياي‌مان مي‌تپد...
  • وقتي بازيچه شدم
  • که عشق آسان نمود اول ولي...
  • من و کاروان عمر
  • من و بي‌عشقي
  • سرانجام، آغاز خواهم کرد
  • طلاق تصادفي
  • چراغ‌هاي خاموش خانه‌ي ما
  • هيچ وقت جعبه‌ي خاطرات‌مان را دور نينداز
  • آن غروب سرنوشت ساز
  • وقتي از خواب غفلت بيدار شدم
  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  • به همزاد مهربانم
  • سلام به فردا
  • «تو» همیشه در قلب ما زنده هستی
  • بهار نو رسیده
  • یک اتفاق نه چندان ساده
  • یک قدم تا رویا
  • عشق دوای هر درد بی درمان است
  • به دنبال آرامش در جهنم عینی!
  • دیدار با فرشته
  • روح دل آزرده!
  • عبور از حسرت
  • فرشته ی خوشبختی
  • روح در صندوقچه!
  • به گذشته باز نخواهم گشت...
  • ارکیده های چشم انتظار...
  • مثل دو خط موازی
  • با چشمان کاملاً بسته
  •  




    حسّ غریبی است...

    براساس سرگذشت کوشان
        
        به درستي نمي‌دانم كه چگونه و از كجا بايد شرح سرگذشت خود را آغاز كنم و مطمئنم كه داغي كه بر قلبم به جاي مانده‌، تا آخر عمرم التيام پيدا نمي‌كند. چون شش ماه قبل عزيزترين عزيزم را از دست دادم و هـرگز كـسي نمـي‌تواند جاي او را در قلب دردمندم پر كند...
        او ارزشمندترين و عزيزترين عزيزم بود و مـن عـزيزتـرين عـزيـزش بـودم‌. حـتمـاً مـي‌تـوانيـد حـدس بـزنـيد كـه چـه وجود ارزشمـند و عزيزي را از دست داده‌ام‌. بله‌، منظورم مادر عزيز و نازنينم است كه عشقم به او هرگز ذره‌اي كم نمي‌شود...
        اسم مادرم فرشته بود و واقعاً فرشته‌اي آسـماني بـود كـه شـرح فـداكاري‌هـا، از خـودگـذشتـگـي‌هـا و محـبـت‌هـايش را نمي‌توانم در قالب واژه‌ها بيان كنم‌. زماني كـه سـرطان با بـي‌رحمي تمام مادرم را گلچين كرد و به بهشت برد او فقط 43 سال داشت و شور زندگي در رگ‌هايش جاري بـود. به هـمين دليـل هـم دست سرنوشت فرصت زيادي براي بودن با هم به ما نداد. اما به هر حال اين مشيت الهي بود كه همه‌ي ما دير يا زود مجبوريم سر تسليم در برابر آن فرود آوريم‌، هر چند هنوز هم باور از دست دادن گـل زيـبا و مـهربـان زنـدگي‌ام برايم دشـوار اسـت‌. هـروقت مـادر پيري را در كـوچه و خيابان مي‌بينم بغض راه گلويم را مي‌بندد و اشك‌هاي بي‌امان روي گونه‌هايم جـاري مـي‌شـوند و حـالا بـراي هـمه دعا مـي‌كنـم كـه از چنين وجود عزيز و نادري محروم نشوند و بتوانند سال‌هاي سال در زير سايه‌ي پرمهر مادرشان زندگي كنند.
        سعي دارم سرنوشت خويش را بپذيرم و با تلخ‌ترين حقيقت زندگي‌ام كنار بيايم‌، اما خيـلي سخـت اسـت‌؛ سخـت و به تلخي تلخ‌ترين زهرهاي دنيا...
        ديگـر مـادر نـازنيـنم در كنارم نيست تا بتواند روزي به بزرگ‌ترين آرزويش برسد و مرا در لباس دامادي ببيند. در كنارم نيست تا در سخـت‌تـرين و نـاهـموارترين لحظات زنـدگي تكـيه‌گاهم باشد و به من اميد و انگـيزه‌ي ادامـه‌ي راه را بـدهـد. در كـنـارم نيـست تا فارغ التحصيلي‌ام از دانشگاه را جشن بگيرد و موفقيت كاري‌ام را ببيند و در كنـارم نيست تا... با اين حال قصد ندارم سـرتان را بـا شكـوه‌ها و شكايت‌هاي خود درد بـياورم‌. فقط به اين دليل تصميم گرفتم سـرگـذشتم را روي كاغذ بياورم كه به همه يـادآوري كنـم قدر مادران خود را بـدانند، چـون هيچ كس از فرداي خـويش خبر ندارد و اجل هرگز از قبـل خبـر نمـي‌كند. دوست دارم به ايـن وسـيله دربـاره‌ي مادر از دست رفته‌ام حرف بزنم تا شما هم متوجه شويد كه چه گوهر كمياب و ارزشمندي را از دست دادم و برايم دعا كنيد بتوانم تك تك آرزوهـاي مـادرم را بـه ثـمر بنشانم تا روح بـزرگوارش در آرامـش كامل باشد. مادرم مانند همه‌ي مادران دنيا زني از خودگذشته و فـداكار بود، امـا مطمئنم وقتي مي‌گويم عـزيزترين و استثنايي‌ترين فردي بود كه در زندگـي‌ام داشتم و ديگر هـرگـز و تـا ابـد وجـودي مـانـند او را در زنـدگـي‌ام تجربه نـخواهم كرد، به خـوبي متـوجه مـنظـورم مـي‌شويد. چـه كـسي قـادر خـواهد بود آن عشق ناب و بي‌نظيري را به من اهدا كند كه مادر عزيزم از صميم قلب و هر لحظه در اختيارم قرار مي‌داد؟ هيچ كس‌! چون هيچ كـس هـرگز نـمي‌تواند مـانـند يـك مادر، عشقي رايگان‌، ناب و صميمانه به فرزندش اهدا كند. من زني را از دست داده‌ام كه در كودكي هميشه آغوش گرم و امنش به روي من باز بود و هرگز مرا از عشق خود محروم نـمي‌كرد. حالا برخي اوقات آنچنان دلتنگ آن آغوش‌ها مي‌شوم كه كنترل خود را از دست مي‌دهم و ديوانه‌وار به گريه مي‌افتم‌. من عزيزي را از دست داده‌ام كه به من درس زندگي و راز موفقيت را آموخت و به من فهماند كه راز زندگي در نهايت استفاده كردن از لحظات زندگي است و مي‌توان از ساده‌ترين چيزها بيشترين لذت را برد. يعني به سادگي خوردن نـان و پنير در كنار فردي عـزيز كـه از صـميم قلـب دوستش داريد. مادرم طوري مرا بار آورد كه اطمينان داشته بـاشـم خـواستـن تـوانستن اسـت‌. يعـنـي مـي‌تـوانم به هـر چيـزي كه مي‌خواهم دست يابم و زماني كه اين حقيقت زندگي را به مـن ياد مـي‌داد از صـميم قلب باورش كردم‌. خيلي بچه بودم كه پدرم را از دست دادم و به همين دليل از وقتي به ياد مي‌آورم خودم بودم و مادرم‌. چون تك فرزند بودم و خواهر و برادر و پدري هم نداشتم‌، مادرم همه‌ي دنياي من بود. وقتي خردسال بودم و دوسـت داشتم براي بار هزارم كارتوني را ببينـم‌، مادرم هرگز صبر و تحملش را از دسـت نمـي‌داد. كتـابش را بـر مي‌داشت و روي كـاناپه كنارم مي‌نشست و در حالي كه مـطالعه مـي‌كـرد مـن بـا شـور و اشتيـاق كودكانه‌ام مشغول تماشاي كارتون محبوبم مـي‌شدم و از آغـوش گـرم مـادرم لذت مـي‌بردم‌؛ جـايي كـه بيـشـتر از هـمه در آن احـساس امنيت و آرامش مي‌كردم‌. مادرم براي تأمين مخارج و هزينه‌هاي زندگي‌مان به اجبار بيرون از خانه كار مي‌كرد و مرا به مهدكودك مي‌سپرد. اما در روزهاي تعطيل وقتـي مرا از خواب بيدار مي‌كرد در آغوشم مي‌گرفت و آرام مي‌پرسيد: «دوست داري امـروز كـجـا بـرويـم‌؟» گـاهـي هـمـراه مادربزرگم به پارك مي‌رفتيم‌، گاهي همراه مـادرم به كوه مي‌رفتيم و من يك دل سير بازي مي‌كردم‌، گاهي هم مـرا به پيست دوچـرخه‌سواري مـي‌برد و سـاعت‌ها پـدال مي‌زدم و خسـته نمـي‌شـدم‌. اما مـادري بـا نشـاط و پرجرأت بود كه از چـرخ فلـك سـواري بي‌نهايت لذت مي‌برد. و من چقدر اين ويژگي مادرم را دوسـت داشتم و هميشه طرفدار پر و پا قـرص مـسافـرت بـود. وقتي بزرگ‌تر شدم به دنياي موجودات آبزي و دريايي عـلاقـه‌ي زيـادي پـيدا كـردم و وقـتـي چهـارده سـاله شدم مادرم مرا به پارك دلفين‌ها برد و آن بهترين سفر عمرم بود. ديـدن آن مـوجـودات زيـبا و دوست داشتنـي برايـم بـسيار جنجال برانگيز بود، به خصوص در كنار مادرم كه هميـشه در شوق و ذوق من شريك مي‌شد. وقتي 17 سـاله شدم و استعداد و علاقه‌ام به رشـته‌هاي هـنري را در وجود خود كشف كـردم به مادرم گفتم‌: «دوست دارم عكاس شـوم‌» و مادرم برخلاف بسياري از مادران كـه دوست دارند پسران‌شان فقط دكتر و مهندس شوند مرا بغل كرد و با لحني دلگرم كننـده گـفت‌: «پـسرم‌! خواستن‌، توانستن اسـت‌. حتـماً در آينـده عكـاسي خوشنام و مـعروف خواهي شد.» درست سه ماه بعد، آن غده‌ي كوچك در بدن مادرم پيدا شد و زمـاني كـه پزشكـان اعـلام كردند كه غده سرطاني است و در بدن مادرم پخش شده و ريشه دوانيده است‌، براي اولين بار در عمرم گريه‌ي مادرم را ديدم‌. از ديدن قطرات اشك روي چهـره‌ي زيـبايـش شـوكه شده بودم‌، چون مادرم زني بسيار قوي بود كه هرگز به ايـن راحتـي نمـي‌شكسـت‌. امـا حـالا كه سرطان قدم به زندگي‌مان گذاشته بود ديگر نمي‌خواست چيزي را از من پنهان كند. در واقع در اين راه پردست‌انداز به من اعتماد كرده بود و من از اينكه تكيه‌گاه او شده بودم احـساس غـرور مـي‌كردم‌. از آن پس مرا همراه خود نزد پزشكان مي‌برد و متخصصان يك صدا معتقد بودند كه سرطان به كبد و استـخوان‌هاي مـادرم سـرايت كرده است‌. حتي اعلام كرده بودند كه مادرم بيشتر از پنج يا ده سـال ديـگر زنـده نـمي‌مـانــد. آن روز ديـوانه‌وار اشك ريختم‌، اما مادرم با حالتي عـصبي خـنديد و بعـد گـفت‌: «پسرم‌! مهم نيست‌. با سرنوشت و مشيت الهي نمي‌توان مقابله كرد. به هر حال پنج سال بهتر از هيچ اسـت‌، مگر نـه‌؟» بعد مانند هميشه مرا به گـرمي در آغـوش گـرفـت و در حـالـي كـه مستقيم به چشمانم نگاه مي‌كرد گفت‌: «پنج سـال آينده بهترين سال‌هاي زندگي‌مان در كـنار هـم خـواهد بود؛ به تو قول مي‌دهم‌، چـون مـي‌خواهيم همه چيز را با هم امتحان كنـيم‌.» حـتي وقتـي در اثـر شـيمي درماني موهاي بلند و قشنگ مادرم شروع به ريختن كـردند باز هـم فـوق الـعاده زيـبا بـه نـظر مـي‌رسـيد؛ مثـل قبل‌. به نظر من حتي به آن كـلاه گيس قهوه‌اي رنگ نيازي نداشت كه گاهي روي سرش مي‌گذاشت‌. فكر مي‌كنم فـقط نيازمند يك تغيير بود. برخي از زنان در شـرايـط او حـالـت وابسـتگي شـديد پـيدا مـي‌كـنـنـد، چــون واقعـيت ايـن بود كه مـي‌دانسـت زمـان با هم بودن‌مان محدود است‌. با ايـن حال از هر فرصـتي براي سفـر و بهبود در زندگي‌مان استفاده مي‌كرد. دو سال بعد كه عشقي پاك و بـي‌نظير در قلبـم نسـبت به دختر يكي از دوستان مادرم احساس مي‌كردم مادرم كه از علاقه‌ي پنهانم آگاه بود، با آنكه به علت نارسـايي قلـبي ناگـهاني ـ كـه از عـوارض جانبي نادر شيمي درماني بود ـ در بيمارستان بستري شده بود مرا تشويق مي‌كرد تا راز قلبم را نزد دختر مورد علاقه‌ام آشكار كنم و بعد گفـت‌: «پسرم‌! دوست دارم قبل از مرگم‌، خيالم راحت شود كه توانسته‌اي روي پاهاي خـود بايستي‌.» بلـه‌، مـادرم هميشه مرا اين طور تربيت كرده بود؛ طوري كه روي پاهاي خود بايستم‌، از حق خود دفاع كنم‌، به دنبال آرزوهاي خـود بـروم و پـسري لايقِ چنان مادري باشم‌. به هـمين دليل به خواسته و تـوصيه‌ي مـادرم عمـل كردم‌. در حالي كه سـعي داشتم به اين حقيقت تلخ فكر نكنم كه مـادرم در واقـع مـي‌خـواسـت بـه طـور غيرمستقيم مرا براي مرگ خود آماده كند، به دختر مورد علاقه‌ام ابراز عشق كردم و پاسخ مثبـت گـرفتم‌. 18 مـاه بـعد سرطان كه به استخوان‌هاي لگن مادرم سرايت كرده بود درد و رنج شديد و غيرقابل تحملي در مادر قوي و پرجرأت من به وجود آورد، طوري كه انگار سال‌ها پير شده بود، اما باز هم شور زندگي در نگاهش موج مي‌زد و مانند قبل مصمم بود تا بهترين‌ها را براي من رقم بزند. يك روز كه با هم به پارك رفته بوديم و دست در دست يـكديگر قدم مي‌زديم با صدايي نـجوا مانـند گـفت‌: «پسرم‌! بايد خودت را بـراي جـدايـي آمـاده كني‌، چون نمي‌توانيم نسبت به اين حقيقت بيش از اين بي‌اعتنا باشيم‌.» شكستم و به گريه افتادم‌، اما مادرم به مـن اطمـينان داد كـه با قدرت اراده قادرم آينده‌اي طلايي براي خودم رقم بزنم و افزود: «سـعي كن هميشه مانند من بدون هيچگونه حسـرت و پـشيمـانـي زنـدگـي كـنـي و از زندگـي‌ات نـهـايت استفاده را ببري‌. هرگز كاري نكن كه بعداً پشيمان شوي و تحـت هيچ شـرايـطـي دلــي را نشكن كه دل شكستن خطاست و تا مي‌تواني دلي به دست آور كـه اين شاهكـار هنرهاست‌...» و هشـت روز بعـداز آن‌، مـادر عزيزم در آغوش مـن روي تخـت بيمارستان جـان به جـان آفـرين تسـليـم و با زندگي كـوتاهش وداع كرد. سرطان فقط دو سال و چـهار ماه به ما فرصت بودن در كنار هم را داد. يعنـي حتي به پنج يا ده سال موعد زماني نـرسيديم كه پزشكان به ما وعده داده بودند و به آن اميد بسته بوديم‌...در لحظـات پاياني عمرش مادرم دستانم را بـه گـرمي گرفته بود و مي‌خواست حرف بزند، اما من كه به وضوح شاهد رنج عميق در نـگاهـش بـودم گـفتم‌: «مـامان جان‌! ما نيـازي به حرف زدن با هم نداريم‌. فراموش كـرده‌ايد؟ مـا به راز زندگي پي برده‌ايم و من همان پسري خواهم بود كه شما آرزو داريد. قول مي‌دهم‌.» همان لحظه آرامشي عميق به چـهره‌ي زيـباي مـادرم نشسـت و او آخرين نفسش را كشيد.
        احسـاس كـردم نسيمي ملايم و خنك از كـنارم گـذشـت و بـه سـمت پنجره رفت و همان موقع باورم شد كه روح بزرگوارش از كالبد دنيوي آزاد و رها شد و به آسمان رفت‌. بـعد از آن فقـط دلم مي‌خواست به خانه‌مان بـروم‌؛ خانه‌اي كه در آن در آغوش گرم مادرم بزرگ شده بودم و بهترين روزهاي زندگي‌ام را در آن گـذرانـده بـودم و هـزاران هـزار خـاطره‌ي شـيرين از آن داشتـم‌. وقـتي روي كاناپه‌ي مخصوص مادرم نشستم و از ته دل گريستم متوجه يادداشتي شدم كه روي ميز عـسلي كنار آن به چشم مي‌خورد. با دستاني لرزان آن را برداشتم و ديدم كه مادرم با خطي خـوش‌، تمام نكاتي را كه مي‌توانستند در راه زنـدگي‌ام مـرا با راز موفقيت آشنا كنند به صـورت فـهـرست‌وار نـوشـته بـود. بـعـد لابـه‌لاي هق‌هق گريه‌هاي بي‌امانم به خنده افتـادم‌! چـه كـسي مي‌توانست در روزهاي پايـاني زندگي‌اش به فكر همه چيز باشد به غـيـر از مـادر عـزيـزم‌؟ پـرجرأت‌ترين‌، شـادترين‌، با اراده‌ترين‌، آيـنده نگـرترين و زيباترين مادر دنيا! او مادري بود كه هرگز از روي ظـاهر مردم در موردشان قضاوت و پيشداوري نمي‌كرد. او مادري بود كه در همه حـال به فـكر تنهـا پسـرش بـود و هميـشه بـهترين‌هـا را بـراي مـن مـي‌خـواست‌. او مـادري بـود كـه حـتي وقـتي بـوي مرگ به مـشامش خـورده بود باز هم لبخند به چهره داشـت و به من اميد مي‌داد. او مادري بود كه از هيچ چيز نمي‌ترسيد و در همه حال فقط به خداوند بزرگ اتّكا داشت‌. او مادري بود كه نـه سرطان و نه مرگ‌، هيچ كدام نتوانستند او را درهـم بشكنند و مهمتر از همه اينكه او مـادري بود كـه راه درسـت زندگي كردن و عـشق ورزي به همه‌ي موهبت‌هاي الهي را آموخت‌. حالا در دانشگاه تحصيل مي‌كنم و در اوقـات فـراغتـم به كار عكاسي مشغول مي‌شوم تا روح مادرم را شاد كنم‌. با اين حال به شدت دلم براي او تنگ مي‌شود؛ زماني كه تـرانـه‌اي را مـي‌شنـوم كـه بـا هـم زمـزمه مي‌كرديم‌، زماني كه غـذايي مـي‌خورم كه مـادرم دوسـت داشـت و زمـاني كـه نسيمي خـنك و فرحبخش را روي پوست صورتم حـس مـي‌كنم‌. دلـم برايش تنگ مي‌شود، چون او به من تعلق داشت و من به او تعلق داشـتم‌. دلم برايش تنگ مي‌شود، چون او تكيه‌گاه من بود و من تكيه‌گاه او بودم و حالا ديـگر او در كـنارم نيسـت‌... حسّ‌ غـريبـي است‌... قدر مادر خود را بدانيد.