|
|
نسیم عشق
براساس سرگذشت سیاوش مامان خواب بود، وقتي آيدا آمد خانه. خواهرم مثل هميشه با خودش دنيايي از سر و صدا به همراه داشت؛ باز رفته بود خريد. كيسهها را دنبال خود ميكشيد. اين بار دليلي براي خرج كردن پولهاي بيزبان پيدا كرده بـود. جشـن عـقد مهـيار (خـواهرزادهي همـسرش) در پيـش بـود و او بـا اينـكه ميدانست هيچ علاقهاي به دانستن جزئيات ندارم، ريز داستان آشنايي و ازدواجشان را تعـريف مـيكـرد و مـن محـكوم بودم كه حرفهايش را بشنوم كه با آه و نالههاي او در مورد عقب افتادنم از همه تكميل ميشد. مهيار هفت سال از من كوچكتر بود و پانزده سال پيش، موقع عروسي آيدا و بهمن فقط هشت سال داشت، اين طرف و آن طـرف مـيدويـد و شيـرجـه مـيزد زيـر صندليها تا پولهايي را كه روي سر عروس و داماد ميريختند جمع كند. حالا همان بچـهي شرّ و شيطان داشت داماد ميشد. صـدبار به آيدا تذكر دادم صدايش را بياورد پاييـن تا مامان بيدار نشود. بيچاره ديشب از صـداي دزدگـيـر مـاشـينهـاي هـمسـايه بـيخـواب شـده بـود. امـا كو گوش شنوا! آنقـدر هاي و هوي كرد كه مامان بلند شد. الـبته ديدار آيدا هميشه خوشحالش ميكرد. به خصوص كه اين ملاقاتها چيزي نبود كه زود بـه زود اتـفاق بـيفتد. خـواهـرم از زمان ازدواجـش، حـساب خـود را از همه جدا كـرده بود و بيشتر عضوي از خانوادهي شوهرش بود تا فاميل ما. خُـب بـا آنـهـا خـيلـي بيـشتر خوش مـيگــــذشـت كـــه پرجمعيت و شاد بودند و اهل مهماني و سفر؛ حالا هم كه يكي يكي خواهرزادهها و بـرادرزادههاي آقـا بهـمن داشتند ازدواج ميكردند و سرشان حسابي شلوغ بود. به خاطر همين، فقط وقتي كار خانه و بچههايش تمام ميشد، زمان اضافه ميآورد و هيچ برنامهاي با آنها نداشت به خانهي ما ميآمد. فضاي زندگي پرهيجان آيدا كاملاً برعكس فضاي آرام و بدون تغيير منزل ما بـود. خـودش مـيگفـت: «زمان در اينجا منجـمد شـده. اگـر مـن سـالي يكي دو بار مجـبورتان نكنم دكور خانه را تغيير دهيد، عـين خـانهي خـانم هابيشام، همه چيز سر جـاي خـودش خشـك ميشود.» خواهرم حـق داشت. بعد از مرگ پدر فقط او بود كه حـضورش باعث ميشد تا روح زندگي را احـساس كنيم. وگرنه براي مـن و مادر هر روز تقريباً مثل روزهاي قبل سپري ميشد و جـز تـغييراتي كه بيماري در برنامهمان به وجود ميآورد هيچ رويداد جديدي اتفاق نميافتاد. وقتي مادر شنيد مهيار دارد داماد ميشود چشمان قهوهاي و مهربانش را از من دزديد و براي اينـكه قطـرههاي اشـك را نبينم به حياط كوچكمان خيره شد. به آيدا چشم غره رفتم كه با حرف ديگري، جو را تغيير دهد. اصلاً چه دليلي داشت در اين شرايط از عروسي او بگويد؟! با آيدا كلي تلاش كرديم تا حواس مادر را پرت كنيم. اما همين كه خواهرم پايش را گذاشت بيرون، مامان زد زير گريه. نميتوانست خودش را ببخشد. فكر ميكرد باعث شده تا من از زندگي عقب بيفتم. در حـالي كه اين طور نبود. درست است كه با آغاز مريضياش درسم را نيمه كاره گذاشته و به ايران برگشته بودم تا پيشش باشم، اما از ايـن تـصميم اصـلاً احسـاس نـارضـايتي نميكردم. راستش حتي تصور اينكه مامان را هم مثل پدر از دست بدهم بدون اينكه سير ديـده باشـمش، خفـهام ميكرد. اصلاً نميتوانستم بگذارم اين فرصتها از دست برود و من بمانم با حسرت سنگيني كه هيچ درماني ندارد. تمام كودكي من همزمان بود با تحصيل و مأمـوريت پـدر در خـارج از كـشـور. او در سازمان بهداشت جهاني كار ميكرد و ما مجبور بوديم هر چند سال به كشور جديدي برويم. اين نوع زندگي معايب و محاسن خودش را داشت. ولي چارهاي هم نبود. تا اينكـه در چـهارده سالـگي من، بابا به نپال منتقل شد و از آنجا كه كاتماندو وضعيت بهداشتي درست و درماني نداشت و امكان تحصيل مرتب فراهم نبود، من و آيدا را با خـودشان نبـردند. ما را به لندن فرستادند و پانـسيونمان كردند. آيدا سال بعد با بهمن آشنا شد و ازدواج كرد و براي هميشه به ايران بـرگشـت و همـانطور كه گفتم عضوي از فـامـيل به هم پيوستهي آنها شد، اما من در انگـليس ابـري و باراني ماندم و متأسفانه با فـرهنـگ آنهـا سـالهـاي نـوجـوانيام را گـذراندم. مـيدانم كـه والدينم آرزو داشتند بهترين آموزشها را داشته باشم، اما من به حضـور و مـهربانـي آنـها بيـش از بهتـرين كـالجها و دبيرستانها نيازمند بودم و هيچ كداممان اين نكته را نميفهميديم. سالها را دور از خـانـواده گـذرانـدم. فقط تابستانها هـمه در تـهران دور هـم جمع ميشديم كه خيلي وقتها من فقط دو هفته فرصت براي خـانواده ميگذاشتم و بقيهي وقتم را همراه دوستانم به سفر ميرفتم. زندگيام بد نبود. ليـسانسـم را گـرفـتم و داشتـم واحـدهاي كـارشـناسي ارشـد را مـيگذراندم كه پدرم بيـمار شـد. آيدا زنگ زد و به من خبر داد. گفـت فكـر ميكند بهتر است براي ديدنش بـيايم، امـا مـن موضوع را جدي نگرفتم. چـنان دور از مناسبات خانوادگي مانده بودم كـه احتمال نميدادم زماني از كارم پشيمان شـوم. در لنـدن هـم هـميشه از جـمعهاي ايـراني فرار ميكردم و اگر جايي چند ايراني مـيديدم آنقدر خودم را ميگرفتم كه كسي جرأت نداشته باشد به طرفم بيايد. شده بودم يكي مثل آنها، سرد و بيعاطفه! به نظرم اين طوري خيلي راحتتر و بهتر بود. درسم را ميخواندم و بيآنكه گرفتاريهاي ديگران ـ حتـي خـانوادهام ـ خلـلي در كـارم به وجود بياورد در عزلت خود و دور از همه جواني را ميگذراندم. به اين شكل بود كه زحمت آمدن را به خودم ندادم. يعني فكر نميكردم خيلي مهم باشد. به نظرم آيدا الكي شلوغش ميكرد. هر لحظه كه به ياد حرف خواهرم ميافتادم با آرامش انگليسي جواب ميدادم: «من كه دكتر نيستم كه حضورم اثري داشته باشد.» چه ميشود كرد؟! هنوز خامتر از آن بـودم كـه تـأثير وضـع روانـي افـراد بـر بهـبوديشـان را درك كنـم. بـه اين نحو، آخـرين فرصتهاي ديدار از دستم رفت. وقتي جدي جدي باورم شد مسئلهي مرگ و زندگي مطرح است كه خيلي دير شده بود. پـدر از ميان ما پركشيد و حضور در مراسم سوگواري براي من ماند. ناراحت بودم، اما نه آنقدر كه تأثيري در زندگيام بگذارد. دلم به مامان خوش بود كه تنها شده و گاهي ميآمد پيـش من. هميشه رابـطهي عـاطـفي بهـتر و محكمتري با او داشتم. فقط يك سال از فوت پدر گذشته بود كـه مـادر مـريض شـد. اول فقط افسردگي داشـت كـه به نـظر مـهم نميآمد، اما بعد سكتهي مغزي او را به كُما برد. تلفن بيوقت خواهرم برق سه فاز به بدنم وصل كرد. خشكم زد. حتي تصور از دست دادن او وحشتناك بود، چه برسد به واقعيت رخ دادنش. با عجله در اولين پرواز جـا رزرو كـردم و آمـدم و ديگر نتوانستم برگـردم. حسـرت و ندامت نديدن پدر و نداشتن خاطرههاي جديد از يك طرف و عشق به مادري كه طيّ يك سال اخير با تحمل تنهايي به پوستي بر استخوان تبديل شده بود، از طرف ديگر پايم را بست. البته مـوضـوعي رنجـم مـيداد. مـن در آخرين مـاههـاي حـضورم در لـنـدن بـه دختري الجـزايري عـلاقه پـيدا كـرده بودم و با هم حـرفهـايمـان را هـم زده بـوديــم. مـيخواستيم بعـد از اتمام درسم ازدواج كنيم. ولي وقتي مسئلهي بيماري مامان پيش آمد و من گفتم كه ميخواهم از او مراقبت كنم و در ايران بمانم، حـاضـر نـشد حتي با خـانوادهاش براي ديدن فـضاي كشور ما و محـل زندگـي خـانوادهام به اينـجا بيايد. او حتي يك هفته هم وقت صرف اين رابطه و بـررسي امكـان ماندگارياش نكرد. گفت هـمه چيز از نظر او تمام شده است. از دست ليـلا خيـلي نـاراحت بودم. ولي زمان كه گذشـت ديدم خدا خيلي دوستم داشته كه پيش از ازدواج، موقعيت شناختن او را برايم فـراهم آورده. مـانـدم و بـا عشـق از مادرم پرستاري كردم. خوشبختانه خـطر رفع شد و او آرام آرام به وضع قابل قبولي رسيد. البته سلامتي كامل خود را به دست نياورد ولي از بستر برخاست و ديگر براي نيازهاي ضرورياش احتـياج به كمـك و مراقبت شبانـهروزي نداشت. با ايـن حال هنوز هم نميتوانست تنها زندگـي كـند. با آيدا فكر كرديم با استخدام پرستار، بخشي از كارها را به شخص ديگري محوّل كنيم. ولي مامان نتوانست با هـيچ كدام از آن خانمها كنار بيـايد. او از حـضور يك غريبه در خانه رنج مـيكشـيد و بيـشتر عصبي ميشد و سر هر موضوع بيارزش و پيش پا افتادهاي دعوا راه ميانداخت و اين كاملاً برايش ضرر داشت. مـيخـواسـتـم بـروم سـركـار. امـا بـــا گـرفتاريهايـي كـه هـر روز پيش ميآمد، امكانش فراهم نشد. تمام درخواست هايم را پس گرفتم و ماندم توي خانه. براي اينكه حـوصلهام سـر نرود در اوقات آزاد شروع كـردم به ترجمهي متن و فيلم. يك دفعه به خودم آمدم و ديدم دارم تمام وقت با كلمهها سـر و كـله ميزنم. متأسفانه وضع جسمي مادر روز به روز بدتر ميشد. خيلي به ندرت مـيتـوانسـتم از خانه بيرون بروم. عجيب اينـكه احسـاس دلتنـگـي نمـيكردم. دنياي تـازهاي را پـيدا كـرده بودم كه از آن لذت مـيبردم. به اين شكـل تمام سـال گذشت. بهـار، تابـستان، پـاييز و زمستان را فقط از پشـت پنـجره مـيديديـم. فـصلها سپري ميشدند. كارتهاي عروسي و آگهيهاي تـرحيـم و خـبرهـاي تـولدهـاي جـديد در خـانواده يادمان ميآوردند كه زندگي عادي شـكـل ديـگـريسـت. بـا وجـود تـمــام مـراقبتها، بيماري گاهي عود ميكرد و به اجـبار راهـي بيـمارستان ميشديم و بعد، دوبـاره فيـزيـوتـراپي در مـنـزل تـا كـلـي از تـواناييها برگردد. فكر ميكنم اگر هر كس ديـگري جاي مادر بود، هزار بار به درگاه خـدا شـكايت مـيكرد كه چرا در شصت سـالگي به اين بيماري مبتلا شده. اما او كه هـميشه ايمـان مـحكـمي داشت هيچگاه شكـايت نميكرد و تنها علت ناراحتياش آينـدهي من بود. همـيشه مـيگفت آرزويش خـوشبـختـي مـن اسـت. امـا كدام دختري حـاضر مـيشد با شـرايط زنـدگي من كنار بيـايـد. بـه عـلاوه هـيچ يـك از دخـترهـاي جـوان فـاميل نظرم را جـلــب نمـيكـردنـد و مـن با اشخاص ديگري هم برخورد نداشتم تا شانس نزديك به صفر خـودم را امتحان كنم. اما زياد به اين مسئله اهميت نميدادم. ازدواج مسئلهام نبود. همه چـيز خـيلي عـادي پـيش ميرفت تا آن روز عـصر كه حال مامان به هم خورد. ما هميشه از مؤسسهي درمان در منزل خاصّي پزشك ميگرفتيم، اما آن روز گفتند فعلاً كسي را در حـوالي مـنطقـهي مـا نـدارند و با توجه به تـرافيك فـكر نميكنند زودتر از دو ساعت ديگر پزشكي به اينجا برسد. نميشد تا آن وقـت صـبر كـرد. بـا عـجـلـه شـمـارهي هـمسايهمـان را گـرفتم و موضوع را گفتم. مـحمود آقا با مهرباني پذيرفت برود و دكتر بـياورد. ظاهراً به تازگي مطبي سر خيابان باز شـده بـود. چند دقيقه بعد، همسايهمان با خانم دكتر جواني در خانهي ما بودند. دكتر مـامان را معاينه كرد. يك سري سرم و دارو نوشت و منتظر ماند برويم و سرم را تهيه كنيم تـا خـودش وصل كند. بعد از آن، هر وقت كـاري پيش ميآمد با او تماس ميگرفتيم. مامان زودتر از من فهميد كه دارم به خاطره ـ همان خانم دكتر ـ علاقهمند ميشوم و او هم از ايـن پيـشامد اسـتقبال مـيكنـد. از آيدا خـواستيم تا با او حرف بزند. دليلي نداشت تـوي رودربايستي قرارش دهيم. طيّ اين چـند ماه، خاطره تقريباً همه چيز را راجع به ما و زنـدگيمـان فهـميده بود. ارتباط ما، رابـطهي خـشك پـزشك و بيمار نبود. هر وقت ميآمد كلي حـرف مـيزد و مامان را مـيخنـدانـد. مـا هـم مـيدانستيم كه او و خانوادهاش نيز سالها از برادر معلول وي مراقبت كردهاند. خاطره يك هفته وقت خواست تا فكر كند و من در آن يك هفته هزار بار از فكر جواب منفي او مُردم و به اميد پاسخ مثبتش زنده شدم، اما خوشبختانه پاسخ هماني بود كه از خدا ميخواستم. به خاطر شرايط ويژهيمان، او و پدر و مادرش به خانهي ما آمدند تا با هم آشنا شويم. نسيـم مـهر و عـشق دارد در خـانـهمـان ميوزد. در اين سرماي زمستان، پنجرهها را باز كردهايم تا هواي تازه ريهها را پـر كـنـد. امـيدوارم معـجزهي آشـنايي مـا بـا نعمت خوشبختيمان كامل شود.
|