|
|
صدایی شیطانی!
در حـالي كـه گوشي تلفن را محكم روي گوشم نگه داشته بودم نفس راحتي كشيدم و لبخنـدي به چهرهام نشست و گفتم: «از شما بينهايت متشكرم. تا چند دقيقهي ديگر آنجا خواهم بود.» تماس تلفني از سوي ادارهي پليس ليتل همپتون بود كه پسرم ساموئل آنجا بود. دو روز دلهرهآور و نگران كننده از تاريخي كه گم شدن پسرم را به پليـس گزارش كرده و از فرط اضطراب و دلشـوره بـه مرز جنون رسيده بودم گـذشته بود. يـك سـال قبل مشخص شده بود كه ساموئل 21 ساله به اختلال روانـي پارانوياي اسكيزوفرنيايي مبتلا شده است، اگرچه مشكلات او از سالها قبل آغاز شده بودند. وقتي به سنّ دوازده سالگي رسيد در محل تحصيلش با قلـدري و زورگوييِ همكلاسيهايش روبرو شد. بچهها پول او را ميدزديدند، مـوهايـش را مـيكـشيدنـد، بـه او لـگد مـيزدند و با صداي بلند الفاظ ركيك و زشـتي نثـارش مـيكردند. پسرم هرگز مقـابل آنها نميايستـاد و رفتار زشتي از خود نشان نميداد و حرف بدي نميزد، ولـي پسري بينهايت حساس و زودرنج بـود. بـه همـين دليـل هـر روز وقـتي از مدرسه به خانه بر ميگشت يك راست به اتاقش ميرفت و ساعتها ميگريست. او بسيار باملاحظه و فهميده بود، اما روز به روز بيـشتر در خـودش فرو ميرفت و گـوشهگيـرتر ميشـد. وقتي از ماجراي آزار و اذيـتهاي بچههاي مدرسهاش خـبردار شديم او را در مدرسهي ديگري ثبـت نام كرديم و بعد از آن پسرم شادتر و طـبيعيتر شد. اما وقتي چهارده ساله شد دوبـاره در خـود فـرو رفـت. رفـتـارش عجيب و غريب و غيرعادي شده بود. بـه عنـوان مثـال ميگفت كه دوست دارد همراه شامش يك ليوان شير بخورد، اما وقتي برايش شير ميريختم ليوان را به گوشهاي پرتاب ميكرد، به اين خيال كه شـير مسـموم است. وقتي به سنّ نوزده سـالگـي رسـيـد دچـار توّهـم زدگـي و خـيالات شد تا جـايي كه بـاعث ترس و وحشـت خـود مـيشد. روزي اعـتراف كـرد: «مـن دچـار تـوهـم مـيشوم.» مـيگفت كه افكار و انديشه هايي عجيب و غريب به ذهنش راه پيدا ميكنند، ولي به درستي مشخص نميكرد كه دچار چه اوهام و خيالاتي ميشود. حتي انديشيدن به آن براي من ترسناك و دلهرهآور بود. سـرانجام در مـاه اوت 2007 اتفاق بسـيار وحـشتناكي رقم خورد؛ زماني كـه پـسرم بـه قـول خـودش تسـلـيم صـداهايي شد كه در سرش ميشنيد و بـه دسـتور آن به دو زن حملهور شد، با جلد يك چراغ قوه ضربهي محـكمي به سر يك زن وارد آورد و قصـد داشـت اسپري خوشبو كننده را به صـورت زن ديـگـري بپـاشـد. سپـس به بيمارستان روان درماني سنتوريون رفته و در آنـجا معـلوم شده بود كه به اختلال روانـي اسكـيزوفرني مبتـلا شـده است. پـسرم فقط 20 سـال داشت و در عنفوان جـواني بود. حتماً ميتوانيد تصور كنيد كه به عنوان يك مادر چقدر عذاب كشيدم و قلـبم تا چه حد به درد آمد. در مورد اين اختـلال رواني هيچ اطلاعاتي نداشتم و فقط شنيده بودم كه مبتلايان به مردم حمله ميكنند يا حتي اقدام به قتل آنها ميكنند، بـدون آنـكه هـدف و انگيزهي مشخصي داشته باشند. قسـم مـيخورم كه با شنيدن آن خبر دسـت كـم ده سال پير شدم. وقتي مادري فـرزند تـازه متولد شدهي خود را براي اولين بار در آغوش ميگيرد پيشرفتها و مـوفـقيتهـاي بـيشـمـار و دنـيايي از فـرصـتهـاي طـلايـي را بـراي آيندهي فرزندش در ذهن خود مجسم ميكند. همهي مادران خواهان خوشبختي و سـعادت فرزندان خود هستند. امّا حالا تـمام درها به روي پسـرم بـسـته شـده و زندگـياش در مـصـرف مداوم داروها و مـعاينات پي در پي و تمام نشدني خلاصه شـده بود. پـسرم پس از مرخص شدن از بـيمارستان روانـي بـه خـانهاي تحت كنترل و مراقبت فرستاده شد كه در آنجا پرستاران نيمه وقت از او نگهداري مـيكردند. اگـرچه براي يك چنين گام بلندي خيلي زود بود. تمام مدت نگران حال پسرم بودم و از خود ميپرسيدم: «آيا پرسـتاران به خـوبـي از او نـگـهداري مـيكنند وبـه مـوقع داروهايش را به او مـيدهند؟» اما تنها چيزي كه ميدانستم ايـن بود كـه اين اقدامي مثبت براي پسرم بـود. دسـت كم خيالم راحت بود كه آن هـمه پـزشـك متخـصص و روانكاو به خـوبي با وظـايف خـود آشـنا هستند و مـيدانـند كـه چـه مـيكنند. خانهاي كه پـسرم در آن تـحـت مـراقبـت بـود سـر كوچهي ما قرار داشت و به همين دليل تا ميتوانستم به ديدنش ميرفتم. چند روز قبـل از مفقود شدنش به علت گوش درد در خـانه استـراحـت مـيكـردم. پـسرم قسمتي از كارهايم را انجام داده بود و به همين دليل وقتي سر زده به ديدنم آمد فوراً حـس كردم كه اتفاق بدي افتاده است. پسرم گفت: «مدتي است كه روح و شبح مـيبينم.» من كه به علت مصرف مسكن گيـج و مـنـگ بـودم بـه خـوبي متوجه سـخنانش نـشدم و گفتم: «به خانه برو و اسـتراحت كـن. فـردا صـبح به ديدنت مـيآيم.» ولي او از همان زمان به طرز اسرارآميز و مرموزي ناپديد شد. از اين رو تعجبي نداشت كه وقتي از پليس پيدا شـدن پسرم را اطلاع داد آنقدر خوشحال شـدم. وقـتـي بـه ادارهي پليـس رسيدم نفـسنفس زنان گفتم: «من مادر ساموئل هـستم.» و مـأمـوري گفـت: «پسرتان تـوسـط محـافظان يـك فروشگاه بزرگ زنـجيرهاي دستـگير شده است.» در ابتدا تصـور كـردم كه پسرم به علت سرقت از فـروشگاه دستگير شده است. تا به حال چنـين خطايي از او سر نزده بود، ولي به هـر حال چهار شبانه روز دشوار را پشت سـر گذاشته بود. بعد با حقيقت به شدت وحـشتناك و غـيرقابل تـصوري مواجه شـدم. مـأمـوري گـفـت: «پـسرتـان در فروشگاه به يك زن حملهور شده و قصد كـشتن او را داشت.» احـساس ميكردم كـه چند مـشت محكم به طور همزمان روي صـورتم فرود آمده است. ساموئل مـن قصد كشتن يك دختر را داشت؟ آيا اشتباهي رخ داده بود؟ خير. مـأمور پـليس گـفت كـه سـاموئل آن دختر جوان را چند بار مورد اصابت ضربات چاقو قرار داده بود. وقتي مرا پيش پسرم بردند به عينه و با چشمان خود آن حقيقت وحشتناك و رعبآور را ديـدم. دسـتانش غـرق خـون بـودند! مأموري گفت: «زماني كه ميخواهيم از دستـانـش نـمونه بـرداري كـنيـم به فرد بزرگسالي نياز داريم كه همراه باشد.» در سـكوت و وحشت محض مأموران پليس را نگـاه مـيكردم كـه از دستان ساموئل نـمونـهبـرداري مـيكـردنـد. بـه سختي ميتوانستم او را به عنوان پسرم بشناسم. كجا بود آن پسرجوان و برومند مؤدب و آرام كه هميشه با محبت مرا در آغوش مـيگرفـت و ساعتها پاي بازيهاي رايـانهاي مينشست و براي رفتن به پيك نيـك در مـناطـق سـاحـلي روزشماري ميكرد؟ در اغتشاش و آشوب شوكي كه تـمام وجودم را در بر گرفته بود به سختي حـتي يك كلمه از سخنانش را به خاطر مـيآوردم. در حـالـي كـه از فرط شوك مـات و مـبهوت شده بودم ساموئل با حـالتي جـنونآميز مقـابلم ايستاده بود. چـشمانش گشاد شده و عصبي و بيقرار بود و مدام تكان ميخورد. سر جاي خود ميخكوب شده، از فرط شوك و وحشت پسـرم را نگاه مـيكردم كه مأموران به دستـانش دستبند زدند و او را همراه خود بردند. در لحظهي آخر در كمال استيصال و درمـاندگي نگـاهـي به مـن كرد و گفت: «مادر! من بيمارم. به دادم برس!» وقتـي روز بـعد در جريان جزييات قرار گـرفتم، شكـستم. تصوير دختر جوان و زيـبارويي را ديـدم كـه مـوهـايي بلند و قـهوهاي رنـگ داشـت و مـعـصوميت از چهرهاش ميباريد. نامش لوسي تيز بود. سـامـوئل در فـروشـگـاه بـه تـعقيب آن دخـترجوان پرداخته و با ضربات چاقو هفده مرتبه به او حملهور شده بود. لوسي بـه قصـد خريدن چند بسته شكلات براي خود و نامزدش به آن فروشگاه آمده بود تا سـالگـرد اوليـن نـامزدي خـود را جشن بگـيرند. تـصاويـري از كـف زمـيـن از تـلويزيون پـخش شد كه آغشته به خون لوسي بود. وحشتناك بود. يـكي از شـاهـدان عـينـي گـفته بود: «غوغاي وحشتناكي به راه افتاده بود. همه جـيغ ميكشيدند.» ديگـري گفـته بـود: «مشـتريان قـصد داشـتند بـه دخـترجوان كـمك كنـند و در حـالي كه او غلتيده در خون خود بر روي زمين افتاده بود با هر وسيـلـهي ممـكـن كـمـك مـيكردند تا خـونـريزي قطـع شود.» پس از اتمام آن گـزارش خـبـري سـرانجـام چـشمهي اشـكهايم بـه حـركت در آمد. چند روز بعـد موفق به صحبت كردن با ساموئل شـدم. فـقـط بـه خـاطر مـهربانيهـايي كه قبلاً در وجـودش ديده بودم حاضر به حرف زدن با او شدم. سـاموئل به محض ديدنم جـويـده جـويـده گـفــت: «صـدايي در سرم به من گفت كـه بايد تـاپايان ماه پنج نفر را بكـشم. ولي پليس مرا به زندان انداخت تا از انجام اين مأموريت مرا باز دارد.» با دهان باز به او نگاه مـيكـردم و اطمـينان داشتم كه عـقلش را بـه كـلي از دسـت داده اســت. او در سـلـول انـفــرادي زنـدان بلـمارش نگهداري ميشد، ولي ايـن سلول انفرادي چه ارتباطي با پسر بيـمار مـن داشـت؟ بله، پسرم مرتكب خـطا و جـرم بزرگ و وحشتناكي شده بـود، اما او بيمار بود نه شيطان و به شدت نيـازمند كمـك بـود. ميتوانم به خوبي احـساس وحـشـت و حـال و روزي كـه لـوسي بيـچاره متـحمل شـده اسـت را مـجسّم كنـد. او هـشـت روز در بـخـش مـراقبتهـاي ويـژهي بيمارستان بستري بـود و خـوشبـختانه رونـد بهبودي تقريباً رضايت بخشي را طي كرده است. پس از آن سـاموئل كه هنوز در زندان بود به كلي منكر وقوع آن حمله شد. در ماه ژانويه در دادگاه عاليهاو به جرم خود اعتراف كرد و به طور نامحدود به حبس در بيمارستان بـروومور محـكوم شد كه تحت كنترل ويـژهي امـنيتي بود. حالا ماهي يك بار به ديـدنـش مـيروم. به مراتب بهتر از قبل تحت مراقبت و رسيدگي قرار دارد و مسئـوليت آن حـملـه را بـه عـهده گرفته اسـت. سـرانـجـام از طـريق مصرف داروهـاي مـناسب و درمـانهاي لازم به تدريـج سـلامت روانـياش را بـازيافته اسـت. ولـي اي كاش قبل از آن حـمله تحت درمان مناسب و حمايت قرار گرفته بود. حالا او بابت جرمي كه مرتكب شده به شدت عذاب ميكشد و انگار هر لحظه تـحت سختترين شكنجههاست. حتي براي آنكه دست به خودكشي نزند تحت مراقبت ويژه است. هـر وقت مرا ميبيند در كـمال تـأسـف و نـاراحتي ميگويد: «طـوري آن صحنهي عذابآور در ذهنم نقش بسته كه انگار براي اولين بار اتفاق مـيافتـد. خـيلي متأسفم...» هرگز قادر نيسـتم عمل وحشتناكي كه پسرم مرتكب شـد را مـوجـه جـلوه دهم. مطمئنم كه لوسي بيچاره هم به شدت عذاب كشيده و رنج فراواني را متحمل شده و اميدوارم بتواند به زندگي عادي بازگردد و برايش آرزوي خـوشبـختي ميكنم. بابت عمل نـابـخشـودنـي و وحشـتـناكـي كه پسرم مـرتـكب شـد بـينهايت متأسفم. اخيراً برگههاي پزشكي و مداركي را ديدهام كه نـشان مـيدهند هفتهها قبل از حملهي سـاموئل به لوسي، پسرم در مورد صداها و پيـامهـايـي در سـرش كـه به او نهيـب مـيزدنـد عـدهاي را بـه قـتل بـرساند و نسلشان را از روي زمين بر كند چيزهايي بـه پـزشكـانش گـفتـه بـود. با اين حال پـزشكان اجـازه داده بودنـد كـه ساموئل بدون هيچ كنترل و مراقبتي از خانه خارج شـود. دوست دارم همه متوجـه شوند كه ساموئل مـن شيطان يا اهريمن نيست. او بيمـار بود و مستأصل و به شدت وحشت زده. اگر به درستي تحت درمان و مراقبت قـرار مـيگرفت هرگز به لوسي حمله نمـيكرد. حالا هم ساموئل و هم لوسي مجـبورند تـا آخـر عمرشان با عواقب و پيـامـدهاي اجتناب ناپذير، وحشتناك و عـذابآور آن روز نفـرين شده زندگي كـنند. آنچه بيشتر از همه مرا به وحشت مـياندازد اين است كه امثال ساموئل در اطـراف مـا كـم نيسـتند و ممـكـن است دفعـهي ديـگر مـن يا شما يا فرزندانمان مـورد حـمله قرار بگيرند؛ حملههايي كه صـرفاً به علت اختلالهاي رواني توسط افـرادي انجام ميشوند كه به شدت بيمار و نيازمند كمـك و حمايت هستند. بايد به مـوقع اقـدامات لازم صورت پذيرند تا جلوي وقوع اين گونه حوادث ناگوار و گاهي جبرانناپذير گرفته شود.
|