|
|
گرانبهاترین لحظه های عمر
براساس سرگذشت مسعود و مینو مـامـان كه زنگ زد و گفت تنها به ديدنشان بـروم، شـصتـم خـبردار شد اتفاق مـهمـي افتاده. دلم هـزار راه رفـت تـا مـرخصي گرفتم و با وجـود تـرافــيـك اعــصـاب خـردكـن خودم را رساندم خانهي پـدر و مادرم. البته قبلش به مينو زنگ زدم كه نگران نشود. كلافه بود. ميگفت دوقلـوهـا حسابي از صبح آتـش سـوزانـدهانـد و نايي بـرايـش نمـانـده. مـن هـم نمـيخـواستـم بگويم كجا مـيروم. آخـر هـمسـرم به انـدازهي كافي و شايد هم بيشتر از آن روي خانوادهي من حسّاس شده بود آنقدر كه هر بار از دهانم در مـيرفـت «خـانوادهي من» با عصـبانيت بـحث اصـلي را رهـا ميكرد و جواب ميداد: «خانوادهي تو» من و ماني و نسيم هستيم. اين را بفـهم! ناسلامـتي هشـت سال است ازدواج كردهاي، ولـي هنوز بندناف عاطفيات جدا نشده.» شايد هم راست مـيگـفت. مـن نمـيتوانستم از فكر مشـكلات و مسايل والدين و خواهرهايم در بـيايم و مثل زمان مجردي نسبت به آنها احـساس مسئـوليـت مـيكـردم. به خاطر همـين هـم بچـهدار نـشدن سيمـين براي مـدتها دغـدغهي فـكريام بود و يك طـوري كه خودشان متوجه نباشند، بهترين دكـترها و مـراكز درماني را ميجستم و از طـريق مادرم به آنها معرفي ميكردم. مينو خـيلي از اين كار ناراحت بود. اعتقاد داشـت، دارم توي زندگي خصوصيشان دخالت ميكنم و دليلي ندارد زندگيام را ول كنم و بچسبم به حلّ مسائل ديگران. اما خواهرهايم از نظر من «ديگران» نبودند. اصلاً مگر آن بنده خداها، غير از من و پدر و مادري پير و از كار افتاده كي را داشتند. دو تا برادر بزرگ ما از خيـلي سال پيش، حتي قـبل از ازدواج حـساب خـودشـان را از خـانواده جدا كرده بودند و با اينكه شغل و وضـع مالي خوبي داشتند، سال به 12 ماه از مـادر و پدر خبر نميگرفتند. از جزييات زنـدگيشـان خـبر نداشتيم. فقط گاهي ميشنيديم به سفرهايي در گوشه و كنار دنيا رفتـهاند. اما دريغ از يـك هـل پــوك سـوغـاتي! مـيگـفـتند عـادت نـدارنـد وقـتشان را در مراكز خريد بگذرانند! اما معلوم نبود چطوري آن همه جنس خارجي توي دست و بال خودشان و بچههايشان قرار ميگرفت. يك وقت فكر نكنيد مامان و بـابا انتظاري داشتند. به هيچ وجه از اين تيـپ آدمها نـبودند، ولـي مثـل همـهي والـدين، دلشـان مـيخـواست همهي بچهها خوب و خوش دور و برشان باشند. وقتـي خـودم را جـاي آنـها ميگذاشتم، غـمگين مـيشدم. آدم با هزار بدبختي بچهها را بزرگ نميكند كه فردا حالش را هـم نپرسند. به خاطر همين موضوع بارها با برادرهايم صحبت كرده بودم، اما هيچ اثـري نـداشـت. آنـها راه خـودشان را مـيرفتـند. شـايد رفتار افراط آميز من در صـحبت كردن با والدين و خواهرهايم، جـواب و عكس العملي نسبت به تفريط و بـياحساسي آنها بود. آن روز تا چهرهي خـندان مـادر را دم در ديـدم، قلبم آرام گرفت. فكرهاي بد را دور انداختم و وقتي شنيـدم سوده بالاخره از خر شيطان پايين آمده و تـصميم گرفته ازدواج كند، از ته دل خـدا را شكـر كردم. سرنوشت و عاقبت سـوده، هـميشه باعـث نگرانيام بود. از وقتـي يادم مـيآمد، خـواهر كوچكم ساز مخـالفت با ازدواج را كـوك كـرده بود و حـرف هـايي مـيزد كه نه فقط من، بلكه همهي اعضاي خانواده ماتشان ميبرد. اصـلاً تـوي ذهـن مـن نـميگـنجـيد كـه چـطوري ميشود اين قدر شورشي بود و سـادهترين و بـديهـيترين اصول را زيـر سـؤال برد. او تـمام پيـشنهادهـا را بـدون بـررسي رد كـرده و سـفـت و مـحـكـم مـيگفت: «آنقـدر مشكل در زندگيهاي زناشويي ديده كه نميخواهد خودش را به دردسر بيندازد.» ولي انگار گذشت زمان او را سر عقل آورده بود كه خواستگاري مجيد برادر شوهر دختر خالهمان را همين طـوري، رد نكـرده و با او به گفـت و گو نشسته بـود و حـالا هـم مـادر مـيگفت جـوابش مـثبت اسـت و بايد بروم براي تحـقيق. خـيلي خـوشحال شدم. بعد از مـدتها تـوي چهرهي خـسته و تكيدهي پـدر و مادرم نور امـيد را مـيديدم. وقتي همـه چيـز رديـف شـد نزديك مراسم بله بـرون به ميـنو گفـتم سوده دارد ازدواج مـيكند. كـمي ناراحت شد. از اينكه او را غـريبه فرض كرده بوديم، اما از نظر من كـار درستي بود. خوش نداشتم حرف و اسم خواهرم بيخودي سر زبانها بيفتد. آنها نامزد شدند و تاريخ عروسي را تعيين كـردند. رسيديم به بحث شيرين جهيزيه. مادر از سالها پيش براي هر دو خواهرم چـيزهايي كـنار گذاشته بود. فقط ميماند يخچال و مبل و ماشين لباسشويي كه بايد تهيه ميشد. ولي سوده كه از بچگي چشم و هـم چشمي بدي با نسرين ـ جارياش ـ داشت، پايش را كـرد تـوي يك كفش كه بايد همهي وسايلش جـديد و آخرين مدل باشـد. مـامان و بـابا كـلافه شده بودند. حـقوق بازنشـستگي پدر از بانك زندگي مرتبي را براي آنها فراهم ميكرد، اما جاي ايـن جور بلند پروازيها نبود. بعد از كلّي جـنگ اعصاب و اوقات تلخي، وقتي نـاراحتي مـامانم را ديدم به او قول دادم هر طور شده جهيزيهي مورد نظر سوده را تهيه كـنم. به مينو چيزي از تصميمم و قول و قرارم نگفتم. حتي وقتي براي بهتر برگزار شدن مراسم جشن عقد دو ميليون از محل كارم قرض كردم هم حرفي نزدم. امـا اين تازه اول راه بود. شبها تا دير وقت سركار ميماندم. اگر ميشد و پيش ميآمد، معاملههاي كوچكي ميكردم تا چندرغاز در بـياورم. شبها دير وقت به خـانه بـر مـيگشـتم، طـوري كـه اغلب اوقـات بچـهها خـواب بودنـد. حـسرت ديـدنشان به دلـم مـيماند. صـبحها هم پيـش از آنـكه بيدار شوند، ميزدم بيرون. جهـيزيـهي سـوده تمـامي نـداشت. هر تكـهاي را كه ميخريديم و فكر ميكردم ديـگـر تـمـام شـده جـنس ديـگـري را ميخواست. سـيمين خواهر كوچكم اين طـور نـبود. خـود مـا هم مثل خيليها با حدّاقل زندگيمان را شروع نموده و آرام آرام آن را كامل كرده بوديم. حتي حالا بعداز اين همـه وقـت خيلي از وسايل را نـداشتيم، ولي اهميت هم نميداديم. اصـل براي ما، خوشبختي و آرامش بود نه داشـتن وسـايل لـوكـس. مينو از همين عـصبي شـده بـود. مـيگـفت بچههاي خودمان هزار تا نياز دارند آن وقت تو داري ظـرفـشويـي آلـمـانـي بـراي خـواهـرت مـيخري. كجدار و مريز ميگذرانديم تا مـوضوع ثبت نام بچهها در مهدكودك پيـش آمـد و مـن گـفتـم كـه نمـيتوانم هزينهاش را بـدهـم، حـالا بماند تا سال بـعد. ميـنو خـيلي نـاراحت شد. توجيهم كرد، اما بحث و جنجال به راه نينداخت. فقـط منتـظر مـانـد. عادت داشت تا موقع مناسـب سكوت كند و بعد، ناگهان حال آدم را جـا بياورد. ميدانستم حق دارد. مـهد، مهارتهاي ارتباطي بچهها را بهتر ميكرد. از طرف ديگر همسرم نياز به كمي اـستراحت داشت. قطعاً اگر چند ساعتي بـچـههـا از خـانـه خـارج مـيشـدنـد، مـيتوانست كمي آرامش پيدا كند. اما من هـرچـه حـساب مـيكـردم، مـيديــدم نميتوانم هزينههاي جديد را تقبل نمايم. بچـهاي كه در خـانه بود، لـباس زيـادي نمـيخواسـت. اسبـاب بـازي چـنداني نميديد كه بهانه بگيرد و... اما وقتي ثبت نـام ميشد هزار تا خرج روي دست آدم ميافتاد. به هر كس كه فكرش را بكنيد رو انداخته بودم تا وسايل سوده تكميل شود. مــانـده بـودم چـطــور مـيخـواهـم از پـــس بـازپـرداخـت اقــسـاط بربيايم. مخارج خانهي خـودمـان هـم مــثـل خـانـهي هـر بچهدار ديـگري كـم نبود. با تعـريف كردنهاي سوده از خـرده ريـزهـاي جـهيزيهاش، آتش به زندگـي ما افتاد. همسرم آتش گرفت به خـصوص كه همان وقت يكي دو قسط از وام سيـسمـوني سيـميـن كـه سال گذشته بچـهدار شده و پدرزنم ضمانت كرده بود عقـب افتـاد و از حـقـوق او كـسر شــد. چشـمتـان روز بـد نـبينـد. خـراب شدن يخچالمان هم شد قوز بالا قوز. ديروقت كـه به خانه آمدم ديدم همسرم تنهاست. بـچـههـا را فـرســـتـاده بـود مـــنــزل پـدربـزرگشـان. نشـسـت و كلي با من حرف زد. گفت اين طوري نميتواند ادامه دهـد، چون چراغي كه به خانه رواست به مسـجد حـرام است و دليلي ندارد خواهر مـن كه ميتواند با قانع شدن به وام ازدواج و وسـايل مـعمولي، وسايلش را انتخاب كند اين قدر ريخت و پاش داشته باشد و به شـكلي خـودش را بـه خـانوادهي همسر آينـدهاش بشناساند كـه واقعيت ندارد. ته دلـم مـيدانـسـتـم حـق دارد و راســت ميگويد، اما نميخواستم بپذيرم. شايد چـون در اين صورت به ضعف و اشتباه خـودم اعـتراف ميكردم. كاري كه برايم خـيلي سنگين بود. صبح خواب ماندم. مـينو برخلاف هميشه بيدارم نكرد. نمازم قـضا شد و زمان را براي سر وقت رسيدن به اداره از دست دادم. با ناراحتي صدايش زدم، اما صـدا در فضاي خالي پيچيد و به خـودم برگشـت. هـمسـرم خانه نبود. نـامهاش را كـنار تلويزيون ديدم. فكر ميكردم مثل هميشه شب كه برگردم، آنها خانهاند. تا آن روز نشده بود دعوايمان بيشتر از چند ساعت طول بكشد. اما اين بـار با هميشه فرق داشت. موبايل همسرم خاموش بود و وقتي با منزل پدرش تماس گـرفتـم، حـاضـر نـشد صـحبـت كنـد. مـيگـفـت بـه جـاي حـرف بـه رفـتــار مسئولانهام احتياج دارد. همين فاصله و دور از دسترس شدن، موجبات فكر كردن مرا فراهم آورد. جمـلههايـي كـه مـينو در نـامهاش نوشـته بود بـراي يك لحـظه هم رهـايم نميكرد. او حق داشت. مـن زيباترين لحـظات عمرم ـ كودكي فـرزندانم ـ را نميديدم و هيچ وقت ديگر نمـيتوانستم با پرداخت هيچ مبلغي ـ هر چـقدر هـم سنگين ـ آنها را زنده كنم. همسرم راست ميگفت. بيگانگي ماني و نسـيم با من طبيعي بود و ربطي به ناتواني مـن در خريدن اسباب بازي و لباس يا ثبت نـام در مهـد نـداشـت. مـن در دنـيــاي كـودكانهي آنـها غايب بودم و اين كمبود قـطعاً ميتوانست اثر بدي روي آيندهشان بـگذارد. دلـم خـيلي خـيلي خيـلي براي بـچهها و همـسرم تنـگ شـده بود. تازه ميديدم همانقدر كه فرزندانم به من نياز دارند، من هم به آنها و حسّ خوبِ بودن و داشتنشان محتاجم و به اين اميد كه پدر موفقي هستم و ميتوانم فرداهاي زيبايي را بـه هـر دوي آن فرشتههاي كوچك هديه دهم. ناراحتي و بدخلقي سوده در مقايسه با زنـدگي و شادي بچههايم ارزش زيادي نـداشت. رفـتم و با مادرم صحبت كردم. همـه چيـز را صادقانه گفتم. مگر ما كه با حـداقل وسـايـل، زنـدگيمان را شروع كـرده بوديم خوشبـخت نبـوديم كه خانم وسـايل آشپزخانهي آنچناني آلماني و مبل راحــتـي تـركـيـهاي و مـبـل استـيــل مـيخواسـتند؟! مامان ميخواست از او طـرفداري كند. هزار بهانه ميآورد، ولي مـن هم تواني داشتم و اولويتم چيز ديگري بـود. فـقط مـيتوانستـم در حـد تـهيـهي ملزومات كمك كنم، نه بيشتر. از همانجا رفتم به ديدن مينو و بچهها. دلم به اندازهي يـك دنيا برايشان تنگ شده بود. به خودم قـول دادم ديگر هيچ وقت كاري نكنم كه بـيـنمـان فـاصـلـه بيـفـتـد. حالا خيلي خوشبختيم. خيلي خوشبختتر از سابق و مـن مـديون هـمسـرم هـستم. كسي كه چـشم مـرا به روي واقـعيـات بـاز كـرد و وظيفهي اصليام را به يادم آورد. اميدوارم خدا كمكم كند تا آن را هيچگاه از ياد نبرم.
|