|
|
مرا ببخش!
مثلاً به جاي مقدمه: ميدانم بسياري از خوانندگان راه زندگي را خانمها تشكيل ميدهند و پيشاپيش احساس ميكنم حرفهايم باعث عكسالعملهاي شديدي در برخي از آنها خواهد شد. با اين حال لازم ميدانم ماجرايي را كه ماههاست در قلبم پنهان نگه داشتهام، تعريف كنم؛ البته نه فقط به خاطر تأثير مثبت احتمالياش بر روي زندگي خودم. من اميدوارم سرگذشتم باعث شود تا اشخاص ديگري به اين سرنوشت مبتلا نشوند و بر سر دو راهي مصيبت باري كه هر دو سويش ندامت را در پي دارد قرار نگيرند. اسم خودم و اطرافيانم را تغيير دادهام تا كـسي ما را نشـناسـد. امـا يـك طورهايي اميدوارم كساني كه مرتبط با اين مـاجرا هـستند، آن را تشخيص دهند و بـپذيرند كه من به تنهايي مقصر نبودهام و امـروز، صـمـيـمـانـه از هـمـهشـان عذر مـيخـواهـم و آرزو مـيكـنـم اي كاش مـيتوانستم زمان را به گذشته باز گردانم؛ به قبل از تمام اين ماجراهايي كه به جاي شادي و اميد، غم و تنهايي و عذاب وجدان را به زندگي من دعوت كردهاند... پـريا از هر نظر مورد مناسبي به نظر مـيرسـيد. ايـن، فـقط حـرف من نبود. خـانوادهام و همهي كساني كه هر دوي ما را مـيشـنـاخـتنـد، ميگفتند كه انتخاب درستي انجام دادهام. آشنايي من و پريا ـ دخـتري كه ماهها در مورد ازدواجمان فكر مـيكـردم ـ بـه خـيلـي سـالهـا قبل بر مـيگـشـت. خـالـهي مـن و عمهي پريا دوسـتـان صــميـمـي بـودنـد و از زمـان دانشـكدهشـان كـه من به شوخي ميگفتم متـعلـق بـه دوران اشكانيان است، با هم رفـت و آمد داشتند و خيلي وقتها ما در خـانهي خاله رويا آنها را ميديديم. طبيعي اسـت كـه از زنـدگـي و كار و بار هم خبر داشتـيم. نميتوانم بگويم عاشقش بودم، ولـي همـيشه نوعي كشش نسبت به او در دلم احساس ميكردم. پريا دختر پرشور و نشاطي بود كه به تمام اهداف زندگياش ـ لااقل تـا جايي كه مـن خبر داشتم ـ رسيده بود و مـامان هميشـه او را به عنوان يك نـمونهي مـوفـق به خـواهرهاي دوقلويم مـعرفي ميكرد. مدرك مهندسي برق پريا آنـقـدر اهـمـيت نداشت كه جسارتش در شروع كردن يك كار مستقل و پيش بردن آن در اين شرايط وانفساي بازار و وضعيتي كـه اكثر مردها از سختي كار و زياد شدن دسـت و بلاي اجناس چيني ميدان را خالي كـردهاند. من هم در مقابل، موقعيت بدي نداشتم. پس از گرفتن مدرك دندانپزشكي و انـجام خـدمت سربازي در مطب يكي از اسـتادهايـم كار ميكردم و از شغلم راضي بودم و قدرت تشكيل زندگي و بر آمدن از پس هزينههاي آن را در خود ميديدم. پدر و مادرم هم كه سالها در انتظار عروسدار شـدن بودند، قول ميدادند كمكم كنند و پشتم را خالي نگذارند. وقتـي خـاله رويـا پيـشنـهـاد مـا را مـطـرح كـرد، ديـديم كه خوشبختانه طرف مقابل هم موافق است و انگار هيچ پيوندي طبيعيتر و معقولتر از ازدواج ما به نظر نميرسيد. مـن و پريا مطابق رسم چند جلسهاي با هـم صـحبـت كـرديم و خانوادههايمان با وجـود سـابـقـهي آشـنـايـي، مـراســم خـواستگاري را تــمام و كـمـال به انجام رسـانـدنـد. بـعـد از دو مـاه، سـرانجام با خوشحالي به همه گفتيم كه به توافق كامل رسيـدهايـم و مـيخـواهـيم عـقد كـنيم. اطرافيانمان بيش از ما ذوق زده بودند و هر كاري ميكردند تا جشن پيوند ما با زيبايي بيشتري برگزار شود. طبيعي است كه مثل هـر زوج جواني، ما هم سرشار از شور و سـرمستـي بـوديم و گـذر طبيعي روزها را نـمـيفـهميـديـم. سـاعـتهاي كنار هم بـودنمـان بـه سـرعـت باد طي ميشد و زمانهاي دوري، تا بينهايت كش ميآمد و چشمهاي ما فقـط خـوبيهـاي طرف مقابل را ميديد و ساير نشانههاي هر چند گـذرا و كمرنگ را حذف ميكرد. ما فقط يك هدف داشتيم: «رسيدن به هم» و اصلاً به ماندن در كنار يكديگر فكر نميكرديم. بـه نظرمان زندگي مشترك خيلي خيلي ساده ميآمد و خوشبختي ميوهاي بود كه به راحتي ميشد چيد و از عطر و بوي آن لـذت بـرد. اما اين هم از بيتجربگيمان بود. بـالاخره روز مبارك عقدمان رسيد. وقتي به دنبال پريا به آرايشگاه رفتم، حس ميكردم خوشبختترين مرد دنيا هستم و تا ابد هم همين طور ميمانم. آنقدر كه سر سفرهي عقد نميتوانستم روي صندليام ثابت بنشينم. چنين هيجان شديدي را تا آن روز تجربه نكرده بودم و ميترسيدم قلبم طاقت اين همه سعادت را نياورد. من نميدانستم كه چند روز بعد، آوار واقعيتِ كتمان شده بر سرم ميريزد و من با پريايي آشنا ميشوم كه هرگز هيچ برخوردي با او نداشتهام. مثل همهي نامزدها ميخواستيم بيشتر وقت آزاد خود را با هم بگذرانيم. اما پيدا كردن وقت آزاد در زماني مشترك موضوع اوليـن مشـاجرات ما بود. من عصرها تا حدود ساعت هشت شب در مطب بودم و انتظار داشتم پس از آن شبي آرام را با نامزدم بگذرانم، اما پريا كه آدم سحرخيزي بود، تحـت هيـچ شـرايطـي بـعد از ساعت ده نمـيخواست خارج از خانه باشد. هرچه مـيگفـتم: «عزيزم! كار تو دست خودت اسـت. مـيتوانـي به جاي ساعت شش، سـاعـت هشت به كارگاه بروي»، قبول نمـيكرد و عـقيده داشت كه من آرام آرام مـيخواهم او را از شغل و موفقيتهايش دور كـنـم. اول خـنـدهام گـرفـت. باورم نميشـد پريا اين حـرفهـا را جدي زده بـاشد. آخـر بـه چـه دلـيلـي ميبايست از پيشرفت نامزدم ناراحت ميشدم؟! اصلاً اگـر جسـارتـش را تحسين نميكردم كه دنبالش نميآمدم. مگر قحطي دخترهاي معمولي و بدون جاهطلبي آمده بود؟ ولي پـريا با اين توهم دست به گريبان بود و نـميخـواست از شرّش خلاص شود. از ايـن بدتر، هر وقت عصبي ميشد يا با هم اختلاف پيدا ميكرديم با چنان لحن توهينآميزي با من صحبت ميكرد كه گـويي در عـالـيترين دادگاههاي دنيا به پـرداخـت تمـام دارايـيهـاي عـالم به او مـحكوم شـدهام. چـنـديـن و چند بار با مـلايمت خـواسـتم برخوردش را عوض كـند. آخـر، تحقير كردن بيش از هر چيز ديـگري رابـطـه را مسـمـوم ميكند. ولي فـايـدهاي نـداشـت. هر چند پريا در ابتدا ميپذيرفت و عذرخواهي ميكرد. اما چند روز بعد دوباره آش همان آش بود و كاسه هـمـان كـاسـه. از بـزرگـتـرها خواستم راهـنمـايـياش كـنـنـد كـه بـاز تـأثـيري نـگـذاشـت. ميدانم كه نبايد كنترلم را از دسـت مـيدادم، امـا ظـرفيـت هر كسي مـحدود اسـت. بعد از سه چهار ماه كوتاه آمـدن، مـن هم شدم مثل خودش. جواب هر كاري را سريع ميدادم، بداخلاقيها و بيتوجهيهاي او را تلافي ميكردم و ميگذاشتم تا خشمم سرريز كند و حالش را بگيرد. طوري كه گاهي هر دو يادمان ميرفت در زمـانـي نـه چـنـدان دور، روزهــا و لحـظههاي شادي را با هم ميگذرانديم و شيـفتهي هم بوديم. خـيلـي سـعـي كردم كـمـكـش كـنـم، امـا مـتـأسـفانه پريا خصلتهاي مثبت و تواناييهاي بيشمار خـود را نمـيديـد و بـا احـساس كمبود عـمـيقـي كـه در وجودش لانه كرده بود، جـوانـياش را سـيـاه مـيكـرد. نامزدم نميتوانست شكر نعمتهايي را كه خدا بـه او داده بـه جـا آورد. از رفتار سرد و نامهربان پريا خيلي ناراحت بودم. حسرت بـه دلـم مـانده بـود كـه يك هفته را بدون جنجال بگذرانيم و آرام باشيم. بالاخره، هميشه بهانهاي براي جنجال وجود داشت و يـكـدنـدگـي هـر دوي مـا دعوا را كش مـيداد. در همين گير و دار يك حادثهي كـاملاً ساده پاي كتايون را به زندگيام باز كرد. از همكلاسيهاي قديميام بود. توي يـكـي از شـبكـههاي دوست يابي اينترنتي ديـدمـش و بـراي او پيام گذاشتم. تماس گـرفـت و مـن كـه همـيشـه به چشم يك همـكلاسي معمولي به او نگاه كرده بودم، لـزومي نـديـدم چـيـزي در مـورد زندگي خـصـوصـي و نـامزدي اعصاب خردكنم بـرايش بگويم. هر وقت با كتايون صحبت مـيكردم از همهي درگيريها و جنگ و جـدالها فاصله ميگرفتم. شايد همين آرامش و حسّ خوبِ پذيرفته شدن و مورد اعتماد قرار گرفتن بود كه مرا به سمت او كـشيد. ديگـر به پريا التماس نميكردم زمانـي را به من اختصاص دهد، چون هر وقـت بهـانهاي مـيآورد كـتـايون بـود كه تنهاييام را پر كند. دو سه بار پيش خودم فكر كردم رفتارم ناجوانمردانه اسـت، اما بـلافاصـلـه جـواب مـيدادم: «ايـن طور نـيسـت، چون مـن به كتايون تعهدي نداشتم و قولي هم نداده بودم و دليلي نداشت خودم را ملامت كنـم.» با ايـن تـوجـيه كـابوسهـا را از روياهايم بيرون ميانداختم. علاوه بر ايـن، آنقدر به خودم اطمينان داشتم كه هرگز تصورش را هم نميكردم زماني به كـتايون علاقه پيدا كنم. اگر او در نظرم جـذابـيتـي داشـت، حـتماً طيّ سالهاي دانشـجويي، حسّي نسـبت به او مييافتم. سرتان را درد نياورم. بـا اين بهانهها، قلب ديوانه و تنهايم را تسـكين مـيدادم. بدون ترمز در جادهي سرنوشت پيش ميرفتم. ارتباطم با كتايون خيلي ساده و معمولي بود. گاهي تلفني صحبت ميكرديم و حال و احـوال مـيپـرسيـديـم. يكي دوبار به پيـشنهـاد او بـه سيـنما و موزه رفتيم. در واقـع، من از ماهها پيش دلم براي چنين تفريحاتي لك زده بود، اما تا حرف بيرون را مـيزدم پريا داغ ميكرد كه وسط اين همه كار و سفارش چه انتظارهاي مسخره و بـچـهگـانــهاي از او دارم. روزي كــه بيخيال تمام قرارهاي قبلي از رئيسم مرخصي خواستم و يك بعد از ظهر كامل را با كتايون در سكوت و زيبايي دارآباد و موزهي حيات وحش گذراندم، نقطهي عـطف زنـدگيام شد. مدتها بود با پريا چنين حسّي نداشتم و همين، زنگ خطر را در ذهنـم به صدا در آورد. سعـي كردم سربسته به نامزدم بفهمانم كه بايد بيـش از اينها مراقب رابطهمان باشد. اما پـريا چـنان سرگرم گسترش كـارش بود و درگـير پـاس كـردن چكها و سر وقت به انـجام رساندن پروژهها كه متوجه منظورم نمـيشد. بـا خاله رويا حرف زدم و بدون اينـكـه بـه حـضور كـتـايـون و احسـاس دوگـانهام اشاره كرده باشم، گفتم كه از كـارهاي پريا خـسته شدهام. اما خاله هم مـوضـوع را جدي نگرفت. اعتقاد داشت هـمين كه به خانهي خودمان برويم، همه چـيز حـل مـيشـود و هـر دو بـه تعـادل مـيرسيم. او ميگفت نبايد نگران باشم، چـون تقريباً همه چنين دوراني را سپري كردهاند. امـا مـن بـه شـدت نـگـران بـودم. نمـيتوانسـتم از كتايون دل بكنم و جدا شـوم. و از طرف ديگر جرأت و جسارت مـطـرح كـردن واقعـيـت را بـا كسي ـ به خصـوص با نامزدم ـ نداشتم و به سختي ميكوشيدم تا از رازم مطلع نشوند و من و كتايون را با هم نبينند. واقعيت اين بود كه نميخواستم كتايون را از دسـت بـدهم. ميديدم دارد به من وابسته مـيشـود و بـا وجـود هـمهي ترسها، خـوشـحال هم ميشدم. هرچه غرورم در ارتباط با نامزدم خرد ميشد، در اين رابطه تـرمـيم مـييـافت. ميدانستم كه قانوناً و اخـلاقاً بايد به تعهدي كه به پريا دادهام، پايبند باقي بمانم ولي چطور؟ دلم هر روز بيـشتر به طـرف كتايون ميرفت و تصوير نـامـزدم در صـفـحهي ذهـنـم كمرنگتر مـيشد. نميدانم كسي چيزي به پريا گفته يـا او بـا حسّ زنـانـهي خـود، مـتوجهي حضور فرد ديگري در زندگي من شده يا اينكه واقعاً به اشتباه بودن كارهايش پي برده است. اما هر چه هست، پريا جديداً خيلي مهربان شده و رفتارش را تغيير داده. گاهي هـم در مطب به دنبالم ميآيد تا سورپريزم كند. دربارهي آيندهي مشتركمان زياد حـرف مـيزنـد و مـيخـواهد گـذشته را جـبران نـمايد. امـا من متأسفانه نميتوانم همچون ماههاي اول با آغوش باز پذيرايش باشم. گاهي فكر ميكنم همه چيز را با پريا تـمـام كـنم. بروم با كتايون حرف بزنم و آنچـه را كه نميداند برايش بگويم و به دل رحم بودنش اميد ببندم. اما بعد به سرعت خودم را جاي او قرار مـيدهم و ميبينم كه اگر در موقعيت او بـودم، هـرگـز نـمـيتوانستم ببـخشـم و اعـتمـاد كـنـم و در سرنوشت مردي كه بزرگترين مسئلهي خود را پنهان نـگـه داشته شريك شوم. نتيجهي هـر دو سر اين بازي، براي من «باخت» است. خيلي سردرگم هستم. هر روز صد بار از خودم ميپرسم كه «بايد چه كار كنم و چه تصميمي صحيح است؟!» اما به هيچ نتيجهاي نميرسم. ميدانم پريا و كتايون دير يا زود از وجود يكديگر اطلاع پيدا ميكنند و نميدانم چطور توضيح دهم كه از من متنفر نشوند. فقط ميتوانم بگويم قصد آزار هيچ كدامشان را نداشتهام و از ته دل متأسفم.
|