New Page 1


 

 

 




  • تا ابد در کنارم بمان
  • اميدي در نااميدي
  • تو و من و تمام افسوس‌هاي دنيا
  • من لياقت نداشتم
  • گذر از طوفان
  • شجاعانه با گذشته روبرو شو
  • چه سرنوشتي در انتظارم بود!
  • به تو مديونم
  • نجات از سايه‌اي که وجود نداشت
  • چهار قطره اشک
  • بهترين اتفاق بعد از دل شکستگي‌ام
  • به تويي که تا ابد عاشق‌ات مي‌مانم
  • بين من و تو هزار سال فاصله
  • زندگي شيرين است
  • خنده بر هر درد بي‌درمان دواست
  • مي‌خواهم دوست‌ات بدارم
  • لطفاً باور کنيد
  • باز هم ديشب برادرِ مرگ‌، خواب را مي‌گويم‌
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • آخرین فرصت
  • قبل از وداع ابدی
  • با هم ماندن به چه قیمت؟
  • در حسرت نداشتن تو
  • لطفاً خودت را معرفی کن
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • جای ما کجاست؟
  • کیمیای گمشده‌ی خوشبختی
  • پاهایت را از روی رویاها بردار
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • طنین یک معجزه
  • این، راه من نبود
  • راز عبور ابرها
  • ادای واژه عشق
  • خداحافظ خرگوش زشت!
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • عطر پاک نرگسی‌ها
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • دیگر مشکلی نیست!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • آیا از تغییر دادن همسر خود ناامید شده اید؟
  • قتل در بخارست!
  • من و تو و دل ديوانه‌اي که عاقل شد
  • از تو به تو رسيدن
  • خواهر استکهلمي من
  • پيامک خبيثانه
  • وقتي عشق را در قلبم حس کردم
  • توهم در بيداري
  • قلب او هنوز براي دنياي‌مان مي‌تپد...
  • وقتي بازيچه شدم
  • که عشق آسان نمود اول ولي...
  • من و کاروان عمر
  • من و بي‌عشقي
  • سرانجام، آغاز خواهم کرد
  • طلاق تصادفي
  • چراغ‌هاي خاموش خانه‌ي ما
  • هيچ وقت جعبه‌ي خاطرات‌مان را دور نينداز
  • آن غروب سرنوشت ساز
  • وقتي از خواب غفلت بيدار شدم
  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  •  




    مامی! چرا به حرفم گوش نکردی؟

    مادرم دبورا وارد اتاقم شد. در حـالي كه بـوي عـطري گـران قيمـت و خوشبو او را هـمـراهـي مـي‌كـرد. چـهـره‌ي زيبايش به خنـده‌اي شـكفت و پرسيد: «چگونه به نظر مـي‌رسـم‌؟» بـدون آنكه سرم را بلند كنم‌، غـرغـركـنان گفتم‌: «خوب‌. فقط خواهش مـي‌كنم دسـت به رفـتاري نـزنيد كه مايه‌ي خـجالت و شـرمساري شود!» دست خودم نبـود، نمي‌توانستم از گوشه و كنايه زدن به مادرم‌، در لابه‌لاي جملاتم خودداري كنم‌. وقتي از پدرم جدا شد پنج ساله بودم و از همان زمان‌، بناي نافرماني و سركشي را با او گذاشتم‌. شـب‌ها دير بـه خانه بر مي‌گشتم و آنقدر پاي تلفن بودم كه صورت حساب‌هاي آن سـر به فلـك مي‌گذاشتند و تا جاي ممكن اسـرار زنـدگـي عـاطفـي‌ام را با او مطرح نمـي‌كردم‌. حقيـقت اين بود كه من و مادرم شخـصيتي مـشابه داشتـيـم‌، يعـني هر دو از روحيه‌اي شاد، پرجنب و جوش و قوي بـرخوردار بوديم‌. با اين حال‌، وقتي در سنّ‌ خـيلي كم عاشق يكي از همكلاسي‌هايم به نـام آرون شدم كه يك سال از من كوچك‌تر بود و برخلاف ميل مادرم با او ازدواج كردم و خيلي زود باردار شدم‌، مادرم پريشان شد و با لحـني بيمناك گفت‌: «شما هر دو خيلي كم سن و سال هستيد. بچه‌دار شدن در اين سن‌، اصلاً درست نيست‌.» بعد به گريه افتاد. ولي مـن بـدون آنكه كمي روي حرف‌هاي مادرم فكـر كنم‌، به خيال اينكه مادرم نسبت به من حسادت مي‌كند و نمي‌تواند خوشبختي‌ام را ببيند، زهرخندي زدم و با حرص پاسخ دادم‌: «چـرا نمـي‌توانيد خـوشبخـتي ما را ببينيد و براي‌مان آرزوي موفقيت كنيد؟ چرا فقط به فـكـر خـودتـان هـستيـد؟» آن روز مـادرم با چشـمـان گـريـان‌، نـگـاهـي معنادار به من انـداخـت و چـيزي نگفت‌، اما از چند وقت بعد رفتاري ملايم را با من در پيش گرفت و چـون مي‌دانـست كـه در خانه‌ي پدر و مادر همـسرم راحـت نيستـم‌، از من خواست كه همـراه آرون به خانه‌اش برگردم و تا به دنيا آمـدن فـرزنـدمـان آنـجـا بـمـانـم‌. در واقع مـي‌خـواست بـه ايـن شـكل به من و آرون محـبت كـرده بـاشد. مـا هم پيشنهاد او را پـذيرفتيم‌. ولي باز هم گاه و بيگاه با مادرم اخـتلاف نظر پيدا مي‌كردم و بيشتر مواقع با حـرف‌هـاي تـند و گـزنده‌ام‌، او را از خود مـي‌رنجـاندم‌. و حـالا مادرم با كريس كانتر 36 سـاله نامزد شده بود. كريس مردي بسيار قدبلـند، درشـت اندام و قوي هيكل بود كه آوازه‌ي خشونت او در جنوب شرقي لندن بر سـر زبـان‌هـا بـود. او از دوسـتان قـديمي خـانوادگي ما بود و شخصيتي شاد و سرزنده داشت و گاهي ما را به پارك و سينما مي‌برد. عـلي‌رغم بدقلقي‌ها و اوقات تلخي‌هايم‌، عاشقانه مادرم را دوست داشتم‌. او به عنوان پـرسـتار در سـراي سالمندان كار مي‌كرد و بسـيار مهربان‌، دل نازك‌، احساساتي و دل رحـم بود. وقتي با هم قرار ازدواج گذاشتند كريس كه متوجه نگراني من نسبت به عاقبت ايـن وصـلت شده بود، اطمينان داد: «سارا جان‌! خيالت راحت باشد. قول مي‌دهم كه از مـادرت بـه خوبي مواظبت كنم‌.» اما اين جـمله هم نتوانست آشوب دروني‌ام را آرام كنـد. نگران مادرم بودم و دوست نداشتم با كـريس ازدواج كند. چند هفته بعد، شبي مادرم با حال و روزي خراب همراه كريس به خـانه برگشـت‌. هر دو چشمش سياه و كبود شـده بـودند و كبودي زشت و چندش‌آوري روي چـانه‌اش به چشم مي‌خورد. با حيرت پـرسـيدم‌: «مـامي‌! چه اتفاقي افتاده است‌؟» مـادرم كه وحشت‌زده به كريس نگاه مي‌كرد كـه بـا حـالتـي بـي‌احساس و سرد مقابلش نشسته بود با صدايي لرزان پاسخ داد: «چيزي نيسـت‌. زمين خوردم‌.» حال بسيار بدي به مـن دست داد. مادرم زني ظريف اندام بود در حالي كه كريس با آن هيكل چاق و درشتش‌، اگـر روي مـادرم خم مي‌شد، مي‌توانست با يـك دستش او را له كند. او در مقابل مادرم مانند يـك غول بي‌شاخ و دم جلوه مي‌كرد! ديـگر چيـزي نـپرسيدم‌، ولي وقتي كريس رفـت برايش اين پيامك را زدم‌: «مي‌دانم كه تـو ايـن بلا را بر سـر مادرم آوردي‌!» چند دقيقه‌ي بعد، جواب داد: «هرگز دستم روي يك زن بلند نمي‌شود!» ولي حرفش را باور نـكردم و از همان روز از او متنفر شدم‌. يك ماه بعد روزي مادرم با شوق و ذوق به خانه آمـد و در حـالـي كـه حلـقه‌ي طلاي سفيد درخشـاني را نـشانم مي‌داد گـفت‌: «به عقد كريس در آمدم‌!» وحشت سراسر وجودم را گـرفت‌. آيـا مـادرم مي‌دانسـت كه در چه ورطه‌ي خـطرناكـي قدم گذاشته است‌؟ با خـشم به او گفتم‌: «مامي‌! مرتكب اشتباه وحـشتناكي شـديـد. او شـما را بدبخت مـي‌كند!» مادرم با حيرت نگاهم كرد و گفـت‌: «ديوانه شده‌اي‌؟ اين چه حرفي اسـت كـه مـي‌زني‌؟ مـن و كريس‌، عاشق يكديگـر هستيم‌. اطمينان دارم كه در كنارش خـوشبخـت مي‌شوم‌.» بي‌فايده بود. مادرم آنچـنان در عـشق بـي‌سـرانجام كريس غرق شده بود كه هيچ توجهي به هشدارهاي من نمـي‌كرد. از اين رو، سكوت اختيار كردم و به خود قول دادم كه بيش از اين در زندگي خصوصي مادرم دخالت نكنم‌. وقتي براي تعيين جنسيت فرزند داخل شكمم‌، تحت سونوگرافي قرار گرفتم و مادرم فهميد كه به زودي پسردار مي‌شوم‌، مانند بچه‌ها شاد شد و گـفت‌: «خداي من‌! دل توي دلم نيست تا هـرچه زودتر اولين نوه‌ام را ببينم‌!» پس از آن‌، عـكس سونوگرافي‌ام را هميشه همه جا هـمراه خـود مـي‌بـرد و هـمراه من به خريد مي‌آمد تا لباس و وسايل فرزندم را تهيه كنم‌. ارتباط مان مانند گذشته دوستانه شده بود و من فوق العاده خوشحال بودم‌. روزهايي كه مادرم به خانه‌ي كريس مي‌رفت‌، دلم برايش تنگ مي‌شد و براي برگشتنش لحظه‌شماري مـي‌كـردم‌. مـادرم بـه خـاطر مـن‌، همه‌ي وسـايلـش را به خـانه‌ي كريس نبرده بود و گاهـي چـند روز به خانه بر مي‌گشت تا در كـنار من باشد. خوشبختانه كريس كمتر از گذشته به خانه‌ي ما مي‌آمد و از اينكه كمتر او را مـي‌ديدم‌، خوشـحال بودم و براي مادرم آرزوي خـوشبـختي مي‌كردم‌. با اينكه مادرم مـانـند گـذشـته‌، سـرحـال و شـاد به نظر نمـي‌رسـيد، سؤالي از او نمي‌پرسيدم‌. ولي يك روز كه به خانه برگشته بود پكر و در فكر بـود. بـه اتاقم آمـد و در حـالي كـه انگشتري سـتاره شكل را از انگشتش خارج مي‌كرد كه من و خواهرم براي تولدش خريده بوديم و آن را انگشتر «مامي‌» خطاب مي‌كرديم‌، با صدايي لرزان و گرفته گفت‌: «اين را هميشه نزديك قلبت نگه دار! من هميشه با تو خواهم بود.» محتاطانه انگشتر را از او گرفتم و گـفتـم‌: «بـسيار خوب‌.» ولي نگراني تمام وجودم را گرفته بود. هرچه به تاريخ زايمانم نـزديك‌تر مـي‌شدم‌، مادرم لاغرتر، رنگ پـريـده‌تر و غـمگـين‌تر مي‌شد. خيلي دلم مي‌خواست روحيه‌اش را عوض كنم‌، ولي متـأسـفانه روزي دوبـاره سـر كـريس با هم دعواي‌مان شد. تلفـني به او گفـتم‌: «مامي‌! مـتأسفـم كـه همـيشه كـريـس براي شما در اولويت است و او را به ما ترجيح مي‌دهيد.» و مادرم هم با عصبانيت فرياد زد: «بس كن‌! خسته شدم‌. به نظرم بهتر است ارتباط مان را با هم قطع كنيم تا هم تو راحت شوي و هم من‌.» من هم كه از فرط عصبانيت‌، كنترل خود را از دست داده بودم بـا خشم تمـام گـوشـي را گـذاشتم‌، ولي مـي‌دانستـم كـه مـادرم از سـر عصبانيت آن حـرف را زده و منظور بدي نداشته است‌. پس برايش اين پيامك را فرستادم‌: «مي‌دانم كه از روي عصبانيت اين حرف را زديد، به همين دليل آن را جدي نمي‌گيرم‌. شما مادر عزيزم هستيد و من از صميم قلب دوست‌تان دارم‌.» و با وجود آنكه مادرم جوابي به من نداد، مطمئن بودم كه به زودي با هم آشتي مـي‌كنيم‌. ولـي وقتـي پسرم بابي به دنيا آمد، هيـچ كـس از اعضاي خانواده‌ام به بيمارستان نيامده بود. سر در نمي‌آوردم‌. مادرم براي ديدن اولين نوه‌اش ثانيه‌شماري مي‌كرد، پس چرا به ديدنش نيامده بود؟! آيا هنوز تا اين حد از دست من عصباني بود؟ فرصتي براي فكر كردن نبود چون به علت درد زايمان‌، خيلي زود از خستگي خوابم برد. صبح روز بعد، وقتي از خواب بيدار شدم باز هم خبري از مادرم نبود. در عوض پدرم به دنبالم آمد و من و بابي را به خانه برد. در حالي كه در سكوتي مرگبار به سمت خانه مي‌رفتيم‌، نگراني و ناراحتي ديوانه‌ام كرده بود. سرانجام طاقت نياوردم و پرسيدم‌: «پدر جريان چيست‌؟ چه اتفاقي افتاده است‌؟ مادرم كجاست‌؟» پدرم با صدايي گرفته و محزون پاسخ داد: «مادرت ديگر در ميان ما نيست‌... جسدش امروز صبح داخل صندوق عقب لندروري رها شده‌، پيدا شد.» نه‌، امكان نداشت‌! من عاشقانه مادرم را دوست داشتم و به وجودش نيازمند بودم‌. او 37 سال بيشتر نداشت و در عنفوان جواني بود. پدر ادامه داد: «چون در بيمارستان بودي نتوانستيم جريان را به تو بگوييم‌. پليس در تعقيب كريس است‌، چون بـه او مظـنون هـستند.» در حالي كه دچار ضـربه‌ي روحـي بـدي شده بودم‌، سكوت كردم و فرزندم را در آغوش فشردم‌. متأسفانه آخـرين مكالمه‌ي تلفني من و مادرم‌، با آن جـملات عذاب‌آور و ناراحت كننده توأم بـود. خـدا را شكر مي‌كردم كه آن پيامك را براي مادرم فرستاده بودم‌، ولي متأسفانه پيش‌بيني من درست از كار در آمده بود. در روزهاي بعد، از طريق خانواده‌ام در جريان جـزييات وحشتناك قتل مادرم قرار گرفتم‌. ظاهراً روز قبل از زايمانم‌، مادربزرگم متـوجه شـده بود كـه پليس به جـست و جو در خانه‌ي مادرم اقدام كرده است‌. مادربزرگ كه هـق هـق مـي‌گـريـست گفت‌: «پليس به من گفت كه راننده‌اي در پاركينگ كنار جاده توقف كرده و در آنجا چند تار موي بادمجاني رنگ را در حـوضچه‌اي از خون پيدا كرده اسـت‌.» بـعـد راننـده‌ي وحشت‌زده جـريان را بـه پليس گزارش كرده بود. مـأموران پليس هم به محل آمده و كيف پـول مـادرم را در آن حوالي پيدا كرده بودنـد. مادربزرگ گفت‌: «با وضعيتي كه تـو داشتي نتوانسـتيم تو را در جـريان قرار دهيم‌.» در حالي كه من در حال زايمان بودم خانواده‌ام در پريشاني محض و وحشت‌، در انتظار خبر از سوي پليس بودند و روز بعد از زايمانم‌، آن حقيقت وحشتناك نمايان شده بود؛ پليس لندروري را در زمين‌هاي وسيع نـيولـنـد هـال در حـوالـي چـلمسفورد دراسـكـس‌، 30 مايلي خانه‌مان در شرق هـام در لندن پيدا كرده بود كه داخل صندوق عقب آن، جسد خونين و متلاشي مادرم قرار داشـت‌. شيـون كـنـان گفـتم‌: «مطمئنم كه كـريس مامي را به قتل رسانده است‌!» ولي او مـتواري بـود و هـيـچ كـس اطـلاعـي از مخفيگاهش نداشت‌... ناگهان گفتم‌: «تايلند! هميشه مي‌گفت كه اگر به دردسر بيفتد به تايلند فرار مي‌كند!» وقتـي جـريان را به پليس گفتم مأموران مسير تحقيقات خود را تغيير دادند و من با يادآوري تـصـاويري وحشتناك از مرگ مادرم عذاب مـي‌كـشيدم‌. وقتـي سرانجام جسد مادرم را تحـويل‌مان دادند، بلوز و دامن سفيد رنگ محـبوبـش را تنـش كرديم و چند عكس از پـسرم داخـل تـابوتـش گـذاشتـيم‌. وقتي مـي‌خـواستند تابوت او را داخل خاك قرار دهند با حالتي جنون‌آميز و هق‌هق كنان فرياد زدم‌: «مامـي چـرا به حرفم گوشم نكردي‌؟ چـرا با يـك اشـتباه وحـشتناك‌، ما را براي هميـشـه از وجـود نازنينت محروم كردي‌؟ مـگر نـمي‌خواستي اولين نوه‌ات را ببيني‌؟ پـس چرا رفتي‌؟» بعد وقتي ترانه‌ي «با پدرم مـهربـان بــاش‌» در فـضـاي سـالـن طـنين انـداخـت‌، در آغـوش هـمسـرم هاي هاي گريستم‌. مجبور بودم به خاطر پسرم آن داغ را تحمل كنم و به زندگي ادامه دهم‌. سرانجام هجده ماه بعد، روزي مادربزرگم تلفن زد و بهترين خبر ممكن را داد: «كريس را در تايلند پيدا كرده‌اند. به زودي تحويل مقامات داده مي‌شود.» نفس راحتي كشيدم‌، چـون عـاقبت عـدالت به اجرا در مي‌آمد و كـريس بـه سـزاي جـنايـت وحشتناكي كه مرتـكب شده بود مي‌رسيد. اما او در دادگاه عالي ايپسويچ‌، منكر قتل مادر شد. برادر 39 ساله‌اش رابرت و دوستش جوزف 39 ساله هم منكر همكاري با او در قتل شدند. كريس توضـيح داد كـه پـس از تحت تعقيب قرار گـرفتن تـوسط مأموران اداره‌ي ماليات‌، همراه مادرم فرار مي‌كنند. ولي هنگام صرف غـذا در رستوراني در سافولك به دلايلي با مـادرم بگومگو مي‌كنند و بعد با عصبانيت رسـتوران را تـرك كـرده و سوار لندرور او مـي‌شـوند. كريس در اظهارات خود گفت‌: «مـشاجره‌ي سختي بين‌مان در گرفته بود و مدام به هم بد و بيراه مي‌گفتيم‌. بعد در حالي كـه با سرعت 50 مايل در ساعت رانندگي مي‌كردم ناگهان دبورا خودش را از ماشين به بـيرون پرت كرد.» كريس به علت آنكه در حالت طبيعي قرار نداشته و در حال فرار از دسـت مأموران بوده ابـتدا به حركتش ادامه مـي‌دهـد. بعـد دنـده عـقـب مـي‌گيرد و بر مـي‌گـردد. او گـفـت‌: «دبورا ناله مي‌كرد.» كـريس مادرم را روي صندلي جلوي ماشين قـرار مـي‌دهـد كـمربنـدش را مـي‌بندد و به رانندگي ادامه مي‌دهد. او افزود: «ولي وقتي متوجه وضعيت وخيم دبورا شدم‌، وحشت كـردم‌.» درنتيجه مادرم را داخل صندوق عـقب ماشينش قرار مي‌دهد. او مدعي شد: «اگـر سـر راه بيمارستاني را مي‌ديدم قطعاً دبورا را به آنجا مي‌بردم‌.» ولي وقتي متوجه مي‌شود مادرم ديگر نفس نمي‌كشد، كنترل خود را از دست مي‌دهد. به كمك برادرش‌، قطره‌هاي خون را از داخل ماشين پاك كرده و آن را در زمين‌هايي متروكه رها مي‌كند. سپـس به كـمـك جوزف متواري مي‌شود. كـريس مـدعي بود كه از كارش به شدت پشـيمان اسـت و از خـودش احـساس تنفـر مـي‌كند. گريه كنان گفتم‌: «اي دروغـگـوي بـي‌شـرم‌!» بـه ايـن عـلـت كـه وكـيل مـا، مـاجراي هولناك كاملاً متفاوتي را ارائه كرده بود. طـبق نظـر پزشكان و متخصصان هم مادرم به علت بيرون پريدن از يك وسيله‌ي نقليه مجروح نشده بود. در واقع كريس با ماشين مادرم را زير گرفته و مادر عزيزم در دم جان باخته بود. ماجرايي كه كريس تعريف كرده بود دروغي محض بيش نبود. پس از آن‌، انگشتر محبوب عروسي‌شان را هم از دست مادرم خارج كرده بود. اشك ريزان از سالن دادگاه خارج شدم‌. هيئت منصفه هنوز رأي نهايي خود را اعلام نكرده بود. پليس گفت‌: «تجديد محاكمه و اعاده‌ي دادرسي انجام خواهد شد.» و ما در وضعيت روحي پريشان‌، مجبور بوديم يك سال در انتظاري عذاب‌آور به سر بريم‌. ولي اين مرتبه قاضي اعلام كرد: «هر سه مرد گناهكار هستند.» از فرط شادماني از جاي خود پريدم و فرياد زدم‌: «بله‌!» كريس به حبس ابد و محكوميت حداقل 21 سال محكوم شد. برادرش به سه سال و جوزف به دو سال زندان محكوم شدند. پس از آن‌، بر سر مزار مادرم رفتم و هق هق كنان گفتم‌: «مامي بالاخره عدالت به اجرا در آمد!» اما حالا كه پنج ماه از رأي دادگاه گذشته است‌، آنها نسبت به رأي اعتراض كرده و تقاضاي فرجام داده‌اند. به همين علت هم كابوس‌هايم دوباره آغاز شده‌اند. آرون و بابي سه ساله‌، مرا به آينده اميدوار مي‌كنند. اما به شدت دلتنگ مادرم هستم‌. همانطور كه مادرم از من خواسته بود، انگشتر «مامي» او را هميشه در دست دارم‌. امـا به نـحو نـاخـوشـايند و تلخي‌، حـسرت گـذشتـه‌ها را مي‌خورم و از اين متأسفم كه در نوجواني‌ام مادرم را خيلي اذيت كردم‌. بدبختانه خيلي دير فهميدم كه چقدر مادر نازنين‌، سرزنده و فوق‌العاده‌ام را دوست داشتم و به وجودش نيازمند بودم‌. به همين دليل اين پيام را براي همه‌ي دوستانم دارم‌: «هـرگـز وجـود ارزشمند مادرتان را ناديـده نگيريد و قدر محبت‌هاي او را بدانيد. چون اگر خداي ناكرده مادرتان را از دست بدهيد به شدت دلتنگش مي‌شويد، ولي ديگر كاري از دست‌تان ساخته نيست و آنكه رفته‌، ديگر هرگز بر نمي‌گردد.» من به بدترين شكل ممكن از زندگي‌ام درس عبرت گرفتم‌...