|
|
شاهزادهء تقلبی رویاها
براساس سرگذشت لیلا تنها يك اتفاق ساده، زندگي همه آنها را عوض كرده بود. بهتر است بگويم يك معجزه. با لبخند غريبهاي دنيايشان پر از ابرهاي صورتي پنبهاي در افقهاي دور دست شده و تمامي آنها زير رگبار عشق با كودك بازيگوش خوشبختي همبازي شده بودند. فرقي نميكرد دخترك توي فيلمها، داستانها و كارتونهاي عاشقانه، قدّش بلند باشد يا كوتاه، انگليسي حرف بزند، فارسي يا هـندي. در هـر حـال، ايـن شـور و حـال عاشقانه و رويايي بود كه حرف اول را ميزد و آن مرد جذاب و هميشه خوش تيپ و همه چيز تمام، سعادت ابدي و نشاط هميشگي را به دنيايش ميآورد. من هم ميخواستم مثل تمام «آنها» باشم. مثل سيندرلا، سفيد برفي، زيباي خفته، چهل گيس و... مگر نه اينكه در كودكي روزي صدبار، كارتون سيندرلا را تـماشـا مـيكـردم و تـمـام صـحـنهها و كـوچكترين جزئياتش را حفظ بودم. همه از دسـتم ديـوانه شـده بودنـد. حتـي وقتي فيلم كيفيتاش را از دست داده بود پر از خش پخش ميشد هم، دست بر نداشته بودم و حالا، در بيست و يك سالگي و در زندگي واقعي، موقعيتي پيش آمده بود تا شاهزادهام را پيدا كنم. شاهزادهاي كه ميخواست زندگي ساده و معمولي مرا تغيير دهد و همه چيزهاي خوب دنيا را مهمان قلبم كند. اين وسط، چه اهميتي داشت آيههاي يأسي كه خواهرم زير گوشم زمزمه ميكرد و مرا از سرانجام كار ميترساند و يا داستانهاي كوتاه و بلند و رنگارنگي كه در مجلهها از خطرناكي اين گونه آشناييهاي خياباني ميخواندم. ْ اصلاً مگر ممكن بود آرش هم مثل يكي از آن پسـرهـاي بـيوجـدان بـاشـد و با احساسات من بازي كند؟ او با همه فرق داشت و من با اينكه قبلاً هيچ وقت در چنين موقعيتي قرار نداشتم، آن را با تمام وجود احساس ميكردم و حاضر بودم به سر آرش قسم بخورم. به خاطر همين خيلي محكم به سـحر مـيگـفتم به جاي گوش ايستادن و منفيبافي به فكر درسهايش باشد تا امسال هـم مثـل سال قبل با سر وارد كوزه پشت كنـكـور نـشـود. البـته اگـر پـدر و مـادرم ميفهميدند با پسري دوست شدهام، قطعاً با من برخورد ميكردند ولي يك طورهايي مطمئن بودم دهان سحر قرصتر از اين حرفهاست كه اين موضوع را لو بدهد. ما همـيشه هـمـدسـت بـوديـم. بـا وجـود دعواهايمان، جبهه مشتركي را تشكيل ميداديم و از رازهاي كوچك خود در برابر ديگران حفاظت ميكرديم. نمرههاي پايين، شيطنتها و توبيخهاي خانم ناظم در مدرسه را دليل نداشت كس ديگري بفهمد. با يك سال اختلاف سن، ما بيشتر مثل دو تا خواهر دوقلو به نظر ميرسيديم. با اين تفاوت كه هرچه من اهل خطر كردن و استفاده از موقعيت بودم، سحر محتاط رفتار ميكرد و به آخر و عاقبت هر كاري در بدبينانهترين حالت ممكن فكر ميكرد و به خاطر همين هم مرا از اين ارتباط كه آنقدر به نظرم رويايي ميرسيد، باز ميداشت. اما من راه خودم را ميرفتم و روز به روز بيشتر شيفته آرش ميشدم. بعد از گذشت سه ماه، دنيايم در وجود اين جوان ناشناس خلاصه شده بود. ْ وقتـي مـيخـنديد و شاد بود دنيا به رويم لبخند ميزد و زماني كه حوصله نداشت يا گرفتاري كاري برايش پيش ميآمد، من هم كـلافه و نـگران مـيشدم. مـا سـاعتهاي زيادي در كنار هم نبوديم. چرا كه من عملاً نميتوانستم خيلي از خانه بيرون بيايم. گاهي از كلاسهايم ميزدم و با آرش بيرون ميرفتم و زماني هم با دروغ گفتن به مامان، سـاعتـي را بـا او مـيگـذرانـدم. آرش، هيجاني را كـه نـيـازمندش بـودم به زندگي يـكـنواخت و معموليام هديه ميداد و با آن دست به فرمان معركه و لايي كشيدنهايش در اتوبانهاي خلوت، باعث ميشد كلي كيف كنم! اصلاً ماشين مدل بالا و شيك او كجا و پرايد قراضه قسطي پدرم كجا، كه از هر درزش هوا وارد ميشد و صد جايش تِق تِق صدا ميكرد. حتي فكر كردن به زندگي مشترك با او تمام وجودم را پر از شادي عجيبي ميكرد كه اندازهاش بزرگتر از ظرفيت روحم بود. هر چند ما خيلي اتفاقي و در اينترنت با هم آشنا شده بوديم ولي چيزهايي كه آرش از زندگي و خانوادهاش برايم تعريف ميكرد باعث مـيشـد تـا طلاييترين روياها را در مورد خودمان بسازم و از اينكه از ميان اين همه دختـر تـوانسـتهام توجه پسري زيبا، خوش تيپ، پولدار و مودبي همچون او را به خود جـلب كنـم، ذوق زده باشم. هـداياي گرانقيمت آرش نشان از وضع مالي خوب آنها داشت و من خـيـلي وقـتها مجبور ميشدم دروغهاي شاخداري براي مامان ببافم تا داشتن عطري گرانبها يا لـباسـي مـاركـدار را توجيه كنم. نميدانم چرا مامان حرف هايم را باورميكرد و متوجه پنهانكاريام نـميشد و با دقت بيشتري رفت و آمد و كارهايم را كنترل نميكرد. اطمينان او و پدر باعث شد تا با سرعت بيشتري به آرش نزديك شـوم. توي ذهنم مدام خانه مشتركمان را تصوير ميكردم بـا سـالـني بزرگ و دلباز كه تابلـوي عكس عروسيمان زينتـش مـيداد و يكـي دو سـال بـعد، عـكسهاي خانـوادگي با بچه هايمان بـه آن اضـافه ميشد. زندگي من و او با زندگي دخترخاله و دختر عمهام كه مجبور بودند سرتاسر ماه را با حقوق كارمندي شوهرانشان سر كنند و به سختي روزگار را بگذرانند قطعاً فرق ميكرد. تا آنجا پيش رفته بودم كه اميدوار بـودم بتوانـم از پدر آرش شـغل دومي در شـركتش براي داماد عمهام بگيرم تا كمي نفسشان باز شود و بتوانند مثل ما! از جـوانيشان لذت ببرند. همـه چيـز خـيلي خـوب پيـش مـيرفت. قاعـدتاً او بايد با خـانـوادهاش حـرف مـيزد و مـقـدمـات خـواستگاري را فراهم ميكرد و من مانده بـودم كـه چـطـوري مـيتـوانـيـم در خـانه كـوچكمان با آن مبلهاي عهد دقيانوس از آنها پذيرايي نماييم و خداخدا ميكردم پدر با پاداشي كه براي بازنشستگي ميگيرد، دستي به سر و روي خانه بكشد تا آبـرويمان حـفـظ شود. حـرفـهـاي آرش و كنايههـايش هم نشان ميداد تنها عـامل نـگـراني او، تــفـاوت سـطـح درآمـد خـانـوادههـايـمـان اسـت و نـمـيخواهد اطـرافيانش بـا نـگاههاي تحقيرآميز با من و فاميلم مواجه شوند. آنقدر عقلم نميرسيد كـه بگويم به نجابت و درستكاري والدينم افتخار ميكنم و اين زندگي ساده را با قصري كـه از راه حـرام تـهيه شـده باشد، عوض نمـيكنـم. توصيـفات آرش از ريـخت و پـاشهايشان عقل و ذهنم را كاملاً تعطيل كـرده بود. مـن در شـوق آشـنايي خانواده آيـنـدهام! مـيسـوختـم و مـدام از آرش مـيخواستم مرا به خواهرهايش كه هم سنم بـودند و در رشتههاي زبان و مهندسي مواد درس مـيخـواندند، معرفي كند ولي او هر بـار بـه بـهـانهاي مـلاقـات را به تـعويق مـيانـداخت و آتـش اشتياق مرا شعلهورتر ميكرد. توي ذهنم صد هزار بار صحنههاي اولين ديدارمان را كارگرداني كرده بودم. دقيقاً ميدانستم چه لباسي خواهم پوشيد و چطور با آنها سلام و احوالپرسي خواهم كرد. دلم ميخواست اثر مثبتي بر آنها باقي بگذارم و با تكتك شان دوست شوم. خـوشم نمـيآمد از آن تـيپ عـروسهايي بـاشـم كـه با اقـوام شـوهـرشان نـمـيجـوشـنـد و خـودشـان را كنار مـيكشند. تولد سمانه ـ خواهر آرش ـ بهترين فرصت را ايجاد كرد. آرش از دو هفـته قبل در مورد مهماني بزرگي كه به خاطر بيست سالگي خواهرش برپا ميشد حـرف مـيزد. از مـهـمـانها، غذاها، خـدمتكارها و حتي خانه تكاني. به پيشنهاد او با هم براي سمانه هديه خريديم و آن را در جعبه قشنگي گذاشتيم و رويش نوشتيم از طرف ليلا و آرش. واي! نميدانيد چه حالي داشتم. از خوشي كم مانده بود، بميرم. فقط بايد يك طوري مامان را راضي ميكردم كه اجازه بدهد به مهماني بروم. آن هم با چند دروغ، راست و ريس شد. و من مقابل چشمهاي نگران و ملامتگر خواهرم كه تا لحظه آخر ميخواست مانع رفتنم شود، حاضر شدم و با خوشحالي به سر قرار رفتم. جايي كه آرش انتظارم را ميكشيد تا مرا به خانهشان ببرد. خيلي هيجان زده بودم و حسابي اضطراب داشتم. تا به حال به چنين مهمانيهايي نرفته بودم و ترسي شيرين را در رگهايم احساس ميكردم. وقتي مقابل مجتمع مسكوني آنها رسيديم، براي آخرين بار توي آينه نگاه كردم و از رنگ پريدگي خودم جا خوردم. ديگر وقت نبود تا با رژگونه، رنگي به چهرهام بدهم. با نفسي حبس شده در آسانسور ايستادم و به طبقه آخر پنت هاوس خانواده آرش رفتم. برخلاف تصورم هيچ صدايي از آپارتمان نميآمد. ولي به دلم بد راه ندادم. گفتم لابد خانه آنقدر بزرگ است كه صداي جشن و پايكوبي به اين قسمت نميرسد. شايد هم كمي زود رسيدهايم. خلاصه وقتي آدم بخواهد موضوعي را توجيه كند صدها دليل برايش ميتراشد. به اين شكل بود كه شانه به شانه آرش وارد شدم. پسر جواني در را به رويمان باز كرد. همه جا به نحو غيرقابل تصوري ساكت بود و از رفت و آمد و هيجان يك مهماني بزرگ هيچ نشاني ديده نميشد. در كمتر از دو دقيقه فهميدم چه اتفاقي افتاده و چطور در دامي كه برايم پهن شده، افتادهام. باورم نميشد. آرش، پسري كه حاضر بودم جانم را بدهم ولي كلمهاي منفي در موردش فكر نكنم، مرا مثل يك طعمه آسان به شكارگاه كـشانده بود... چـيـزي را كه ميديدم باور نميكردم. مثل آدمهاي گنگ نگاهش ميكردم. پس آن همه قصهپردازي دروغ بود! خانواده او اصلاً از وجود من خبر نداشتند و آرش هم هرگز نميخواست با مـن ازدواج كـنـد. سـناريوي خـبيـثانـه امـا بـينـهايت سادهاي بود كه من در نـهـايـت حـماقت و خوش باوريمتوجهاش نشده بودم. هـرگـز بـاورم نـمـيشـد ميخواهند چه تصميم پليدي را عـملي كنند. وقتي از شوك بيرون آمدم شروع كردم به التماس. آرش چطور دلش ميآمد اين قدر بيرحم و وحشي باشد آن هـم بـا مـن كـه اين همه دوستش داشتـم. ولـي نـه او و نه دوستش به خـواهشهايم اهمـيت نميدادند. اصلاً انگار نميديـدند چطور ضجّه ميزنم. از ته دل از كارم پشيمان بودم. سـحر حـق داشت، نبايد به او اطمينان مـيكردم ولي حالا ديگر خيلي دير بود و اينـجا، در اين خانه خلوت هيچ كس جز خدا نميتوانست به فريادم برسد. جيغ مـيزدم و كـمك مـيخـواستم. در نهايت نااميـدي از خـدا مـيخـواستم خودش وسيلهاي براي نجاتم فراهم كند و مرا به خودم وانگذارد. سياهترين دقايق عمرم را ميگذراندم. با چنگ و دندان سعي در دفاع از حيثيتم داشتم. حاضر بودم بميرم ولي شرافتم را از دست ندهم. درست نميدانم كشمكشمان چند دقيقه طول كشيد. ديگر انرژيام داشت تمام ميشد. در مقابل توانايي شيطاني دو مرد جوان كم آورده بودم. فريادهايم به جيغهاي گوشخراشي تبديل شده بود و دنيا پيش چشمم داشت به آخر ميرسيد. بعد از آن چطور ميتوانستم به چشم پدر و مادرم نگاه كنم. يا بدتر از آن، توي آينه به چهره خودم خيره شوم؟ تاوان اين حماقت چه بود؟ براي اولين بار در عمرم، مرگ را طلب ميكردم و افسوس ميخوردم كه چرا به توصيههاي خواهرم گوش ندادهام. در همين گير و دار، ناگهان صداي زنگهاي پي در پي را شنيدم. پليس آنجا بود و با بلندگو دستور ميداد در را باز كنيم. پـسـرها نـمـيخـواستـند تسـليم شوند. دستهايشان را روي دهانم گذاشته بودند تا صـداي جيغهايم شنيده نشود. ولي پليس در را شـكست و وارد شد و به لطف خدا و هـمـت خـانـمـي كـه صـداي فريادهاي ملتـمسـانهام را شـنيده بود، من نجات پيدا كردم. وقتي از آپارتمان وحشت خارج شدم و توي ماشين پليس نشستم بغضم تركيد. ميديدم خدا عمر و شرافتي دوباره به من بخـشيده و مانع شرمندگيام شده. فقط مـيتوانستم توي دلم پشت سر هم بگويم: «خـداي عزيزم از تو ممنونم.» بقيه داستان را حـتـماً ميدانـيد. مـن از آرش و دوسـتـش شـكـايت كردم و حالا پروندهمان در دست بـررسي است. بماند كه خانوادهام چقدر نـاراحت شـدنـد و او ـ آن شاهزاده قلابي رويـاها ـ چه دروغهايي در دادگاه عليه من نگـفت. هر بار ديدن و رو در رو شدن با آنها برايم وحشتناك است و انرژي رواني زيادي را تحـليل مـيبرد ولـي چـاره ديـگري نيسـت. بايـد بـه آرش و امـثال او نشان دهم آن بـره بـيدفـاع و احمق نيستم و نميتوانند هر طوري كه خواستند از من سوءاستفاده كنند
|