|
|
باتو، تا اوج آسمانها
براساس سرگذشت سوگند گـلي خـواهرزاده هشت سالهام استاد شيره ماليدن بر سر من است! مثل هميشه با شيرين زباني خاص خودش گردنش را كج كرد و گفت: «خاله سوگند خواهش ميكنم نه نگو. مرا به سينما ببر.» آن روز خـواهـرم و هـمسرش مهماني دعوت داشـتند و من قبول كرده بودم كه گلي را نـگه دارم. با وجود آنكه خواهرم از چند روز قبل مرا در جريان قرار داده بود، وقتي زنگ خانه به صدا در آمد و صداي ذوق زده گلي در آيفون پيچيد به كلي آن قرار را از ياد برده بودم. ظهر آن روز آنقدر كلافه بودم كه به فروشگاه نزديك خانهمان رفته و كـلي هـله هوله خريدم. مدتها بود كه نسبـت به آينـدهام در كنار نامزدم، فراز دچـار شـك و ترديد شده بودم. درست نميدانم از چه زماني ابرهاي دلگير ترديد بـر آسـمـان دلـم سـايـه انـداختند اما سنگينيشان حسابي كلافهام كرده بود. در حالي كه ميخواستم سر گلي را با مقداري شكلات و آبنبات گرم كنم، زنگ در دوباره به صدا در آمد. اين مرتبه فراز بود. قرارم را با او به كلي از ياد برده بودم. آنقدر فكر و خيال داشتم كه هفتهها بود احساس ميكردم روال زندگيام از حالت طبيعي خودش خارج شده است. به محض ديدن فراز يادم آمد كه قصد داشتم كلي با او صحبت كنم و همه شك و ترديدهايي را با او در ميان بگذارم كه از چند وقت قبل مثل خوره به جانم افتاده بودند. ولي با وجود گلي همه نقشههايم به هم خورده بود. ميخواستم براي فراز يك فنجان چاي داغ بياورم كه گلي با شيطنت و كنجكاوي خاص خودش به سراغ يخچال رفت و وقتي كيسه شكلاتها را پيدا كرد، لبانش را غنچه كرد و با همان حـالت آشنـا گـفت: «خـاله چـرا همه شكلاتها را به من ندادي؟» در حالي كه از دسـتش كـمي لجم گرفته بـود گفتـم: «شـكلات زيـادي برايت خوب نيست خاله. دندانهايت خراب ميشوند و چاق مـيشوي.» نـاگـهان انـگـار كـه اصـل موضوع يادش آمده باشد دوباره شيرين زبانـياش گـل كرد و گفت: «خاله لطفاً مـرا به سينما ميبري؟ با عمو فراز خيلي بيـشتر هـم خوش مـيگذرد.» بدجوري گيـر افتاده بودم. گـلي مـثل مادرش وقتي چـيزي ميخـواست تـا به آن نميرسيد دست بردار نبود. بد فكري هم نبود. شايد روحـيهام كـمـي عـوض مـيشد و بهتر مـيتـوانستـم در مـورد آيندهام تصميم بـگيرم. فراز مثل همـيشه زودتر از ما جـلوي در بود. لباس گرمي تن گلي كردم و سـوار ماشـين شديم. فراز چشمكي به گلـي زد و گفت: «خالهات را اذيت نكن وگرنه ممكن است برنامه سينما را به هم بزند!» گلي از ته دل خنديد و من كه از رمز و راز بين آن دو حسابي حرصم گرفته بـود، شـكلكي در آوردم. فراز هميشه طـرفدار سـرسـخـت بــرادرزادههـا و خـواهرزادههاي من بود. تعجبي نداشت كه هميشه خـواهـران و بـرادرانم براي دعوت كردن ما به منزلشان سر و دست ميشكستند! همه بچهها و نوجوانهاي خـانواده فراز را دوست داشتند و براي بـازي و هـم صحبتي با او بـا هم رقابت مـيكـردند. در هـر مـهماني فـراز بيشتر سـاعـتها را صـرف بـازي بـا بچـهها مـيكرد. از اين نظر نقطه مقابل من بود چـون مـن مـيانـه خـيلي خوبي با بچهها نـداشتم. فراز پسري بسيار كمرو، آرام، كم حرف و درونگرا بود و هيچ شباهتي به مهـران نداشت. مهران يكي از شركاي بـرادر بـزرگم بود كه از سالها قبل به او احـسـاس عـلاقـه مـيكـردم. حـتي در روياهايم با پيراهن سپيد عروسي خود را در كنارش مجسم كرده بودم و انتظار داشتم كه به خواستگاريام بيايد. در اصل مـهران با رفتار و سخنانش مرا به خود عـلاقهمند كرده بود. اگرچه برادرم كه شناخت خوبي از مهران داشت به طور غيرمستقيم به من رسانده بود كه مهران پسر قابل اعتمادي نيست و نبايد خود را بازيچه او قرار دهم. مهران بسيار زبان باز و زيرك بود و وقتي متوجه شدم كه قصدش در علاقهمند كردن مـن به خـود چيـست، كه عاشقش شده بودم. حـاضر بـودم هـمه چيـزم را بـدهـم تا او به خواستگاريام بيايد. اما وقتي اين انتظار عبث به درازا كـشيد از حرصم با فراز نـامزد شـدم! راستـش را بخـواهيد هيچ علاقهاي به فـراز نـداشتـم و فقط براي لجبازي با مهران به او پاسخ مثبت دادم. مسبب آشنايي من و فراز هم گلي بود! آن روز گلي را به پارك برده بودم تا يك دل سير بادبادك بازي كند. وقتي بادبادكش لابهلاي شاخههاي درختي گير كرد، براي نجات آن مجبور شدم اقدامي انجام دهم چون همانطور كه گفتم حال و حوصله شنيدن گريهها و شيونهاي بچهها را نداشتم. ميدانستم كه اگر بلايي بر سر بادبادك بيايد، گلي آنقدر اشك ميريزد كه ديوانهام ميكند. پس دل به دريا زدم و نفس عميقي كشيدم و به سراغ آن درخت بلند رفتم. در بچگي بارها و بارها از درختان باغ بزرگ پدريام بالا رفته و به ميوههاي نوبر آن نوك زده بودم. اما حالا از ترس پاره شدن مانتو و شلوار جديدم جرأت نداشتم ريسك كنم. اما به هر حال بايد كاري ميكردم قبل از آنكه گلي گريه سر دهد. جاي پايي روي تنه درخت پيدا كردم و كمي از درخت بالا رفتم اما يك دفعه لبه مانتوام لابهلاي شاخهها گير كرد و به حالت معلق در ميان زمين و آسمان درآمدم. نه راه پس داشتم و نه راه پيش. صـداي گلي را ميشنيدم كه انگار از قعر يـك چاه به گوش ميرسيد: «خاله چه كار ميكني؟» دندانهايم را روي هم فشردم و گفـتم: «مـيبيني كـه از درخت آويزان شدهام!» ناگهان صدايي مردانه پرسيد: «حــالـتـان خـوب اسـت؟ كـمـك نميخواهيد؟» خيلي با احتياط بدون آنكه تعادلم را از دست بدهم به پايين نگاه كردم. پسري چهارشانه، قد كـوتاه و مو مشكي با لباس كاري پـر از لكـههاي رنگ، كنار گلي ايستاده بود و به من نگاه ميكرد. داد زدم: «لطفاً كمكم كنيد. اينجا گير افتـادهام.» صـداي گلي را ميشنيدم كـه با آب و تاب به آن پسر ميگفت: «او خـالـه سـوگـند اسـت.» انگار مـيخواسـت به آن شـكل از او كمك طلـب كند! خندهام گرفته بود و در عين حـال از فرط ترس كم مانده بود تعادلم را از دست بدهم. پسرجوان گفت: «دختر خانم گل، الان نردبام ميآورم تا به كمك هـم خـالهات را نجات دهيم.» بعد به سـرعت از آنجا دور شد و چند دقيقه بعد در حالي كه نردبام بلندي در دست داشت برگـشت. وقتي ازنردبام پايين آمدم و پاهايم را روي زمين سخت گذاشتم نفس راحتي كشيدم. چه حس خوبي بود! گلي بغـلم كرد و بعد با لبان ورچيده و بغض پـرسـيد: «پـس خـاله، بـادبـادكم چه مـيشـود؟» گفتم: «برايت يك بادبادك ديگـر ميخرم، چطور است؟» در همان حـال، آن پـسر گـفـت: «شايد من بتوانم بادبادكت را پايين بياورم.» بعد ماهرانه از نردبام بالا رفت و با چند حركت بادبادك را از لابهلاي شاخهها سالم پايين آورد و به گـلي داد. گلي كه انگار دنيا را به او داده بودنـد خـندهكنان بادبادك محبوبش را گـرفت و از ما دور شد. از آن پسر تشكر كردم و او گفت: «خوش شانسي من بود كه اين حادثه سبب خير شد و من با شما آشنا شـدم. من فراز هستم و به صورت پيماني كارهاي نقاشي پارك را به عهده دارم.» نگاهي به گلي انداختم و گفتم: «امان از دست خواهرزاده بازيگوش من كـه شـما را هم به دردسر انداخت. مثل اينكـه ميـانه خيـلي خوبي با بچهها داريد اين طور نيست؟» خنديد و سري تكان داد و گـفت: «به هـر حـال از آشنـايي با شما خـوشوقتـم. حالا بايد به سر كارم برگردم.» بعد كمي سر به سر گلي گذاشت و رفت. يك ساعت بعد وقتي مـيخـواستيم از در پارك خارج شويم گلـي يك دفعه به سمت رستوران پارك دويد وگفت: «خاله چند دقيقه صبر كن تا بسـتني بخـرم. الان بر ميگردم.» وقتي برگشت حالت خاصي در چهره شيطانش نقش بسته بود! فوراً گفت: «عمو فراز را ديدم. به او گفتم كه ميخواهيد خانهتان را رنگ كنيد. شماره تلفن منزلتان را به او دادم و او گفـت كـه تـماس مـيگيرد. كار بدي كردم؟» با دهان باز گفتم: «گلي! اين چه كاري بود كه كردي؟ چرا از من اجازه نگرفتي؟» ولي قيافهاش آنقدر معصوم بـود كـه از لحن تند خود پشيمان شدم و بغـلش كـردم. به هر حال اتفاقي بود كه افتاده بود. و در كمال تعجب و ناباوريام هـمان شب فراز تماس گرفت! از شنيدن صداي مردانه و متينش خندهام گرفته بود. او بـا خـنده و لـحني مـؤدبـانه پرسيد: «حاضرم با كمترين دستمزد ممكن ظرف كوتاهترين مدت خانهتان را رنگ كنم يا اگـر مايـل باشـيد به اتفاق به رستوراني برويم و در مورد چيزي به غير از نقاشي در و ديـوار بـا هـم صحـبت كنيم. نظرتان چـيست؟» من هم كه در آن زمان از نظر عـاطفـي به شدت متلاطم بودم، پيشنهاد دوم فـراز را پـذيرفتم. نميدانم چرا از اوليـن لحـظه ديـدارمـان حسـي بـه من مـيگفت كه فراز با همه مردها فرق دارد. او از همان اولين ديدار با رفتار و سخنانش بـه مـن نشـان داد كـه به من عـلاقهمنـد شده و نيـت بدي ندارد. اواز زنـدگـي خانوادگياش صحبت كرد و به طـور غـيرمستقيم به من فهماند كه قصد ازدواج دارد و دنـبـال دخـتر مـناسـبي مـيگـردد. فـراز صـد و هشتاد درجه با مهـران فرق داشت. من هم براي لجبازي بـا مهران به فراز روي خوش نشان دادم و وقـتي به خود آمدم كه حلقه نامزدي او را در دسـت داشتـم! خـانـوادهام شيفته شخـصيت آرام و محـجوب فراز شده بودنـد. بيـشتر از همه گلي خوشحال و خندان بود كه مسبب اين وصلت بود. حسابي با دمش گردو ميشكست و واژه «عـمو» از دهـانـش نمـيافتاد. هرچه مـيگـذشت رفتـار فراز بيشتر به دلم مينشست ولي عشق مهران از آشيانه قلبم خارج نميشد. از يك سو، احساس گناه ميكردم و از سوي ديگر خود را محق ميدانستم. من و فراز در همه چيز با هم تفـاهم داشتيم ولي دست خودم نبود. ياد مـهران از ذهنم پاك شدني نبود. گاهي دلـم مـيخواست همه چيز را براي فراز تـعريف كنـم و از بـار سنگـين عذاب وجـدان رها شوم. به نحوي احساس مـيكردم كه به او خيانت كردهام زيرا هـنوز هم فكرم و قلبم پيش مهران بـود. گاهي از رفتارهاي بيش از حد مـلايم و متـواضعانه فراز حرصم مـيگـرفت. هر وقت با هم بيرون مـيرفتـيم براي اجتـناب از هر گـونه درگـيـري اجـتمـاعـي با ديگران كوتاه ميآمد و حتي از حق مسلم خـودش ميگذاشت. برعكس مهران كه انگار از دماغ فيل پايين افتاده بود و به همه فخر ميفروخت! دست خودم نبود. تمام مـدت در ذهنـم او را با مهران مقايسه مـيكـردم. و در همـين افكار بودم كه به سيـنما رسيـديم. در سـالن انتظار نشسته بـودم و گلي و فراز براي خريدن بستني به بوفه رفته بودند كه صدايي آشنا به گوشم خـورد: «چـه سعادتي، سوگند خانم! با دوران شيرين نامزدي چطوري؟» خودش بـود. مهـران! مردي كه سالهاي سال از نـظر عاطفي مرا اسير خود كرده بود اما به هيـچ وجه نخواسته بود زير بار تعهد و مسئوليت برود. غوغايي در دلم به راه افتـاده بود. احساس ميكردم قلبم هنوز بـرايش ميتپد اما چه سود؟ قبل از آنكه بتوانم جوابي بدهم فراز و گلي برگشتند. مهران با ديدن فراز دست و پاي خود را جمع كرد و در حالي كه با حالت عجيبي بـه فـراز خيـره شـده بود پرسيد: «چقدر قيافهتان براي من آشنـاست! ما جـايي يكـديگر را نديده بوديم؟» فراز با لحني سرد پاسخ داد: «اگر يادتان باشد در يك مدرسه درس ميخوانديم. البته من چند سال كوچـكتر از شما بودم.» ناگهان چـشمان مهـران تنـگ شدند و بياختيار دستـش را روي پـل بينياش كشيد. يادم آمد كه يكبار در مورد آن اثر زخم از او سـؤال كـرده بودم و او گفته بود كه در نـوجـواني، در حين فوتبال دچار سانحه شـده بود. يك دفعه خم شد و زيرگوشم گفت:«بيرون منتظرت هستم. ميتوانيم در مـورد خـاطرات گذشته با هم حرف بـزنيم. وقتي فيلم شروع شد آنها را به داخل سالن بفرست و خودت جيم شو!» با شنيدن اين جملات زننده و زشت يك دفعه چيزي در قلبم نسبت به مهران فرو ريخت! او ديگر چگونه مردي بود؟ من چـطور آن هـمه سـال بـه چنـين مرد بـيمسئوليت و رنـدي دل بسته بودم؟ از دادن چـنـيـن پـيشـنـهـادي خـجـالت نمـيكشيد؟ نيم نگاهي به فراز انداختم. رنـگ صورتش مثل لبو سرخ شده بود، حق هم داشت هر مرد ديگري هم جاي او بود با ديدن صحبت در گوشي يك مرد غـريبه با نامزدش حسابي غيرتي ميشد! وقـتي مهـران رفت براي رفع هرگونه سـوءتفاهمي فوراً به فراز گفتم كه او شـريك برادرم است. اولين بار بود كه خشـم و عصبانيت فراز را ميديدم. با صدايي دورگه و لرزان گفت: «مهران پسر بسيار خطرناكي است. در مدرسه هميشه بـرادرم را اذيت ميكرد و به همه زور ميگفت. همين مجبورم كرد كه يكبار با او درگير شوم و آن اثر زخم روي بينياش جاي مشتي است كه حوالهاش كردم تا ادب شود. و هنوز هم بابت آن پشيمان نيستم چون بالاخره يك نفر بايد او را سر جايش مينشاند...» و من كه يك دفعه با ديدن رفتار گستاخانه مهران از او متنفر شـده بودم گفتم: «كار خيلي خوبي كـردي.» فراز گفت: «در نوجواني خيلي عصباني بودم و به سرعت كنترل خود را از دست ميدادم. خيلي تلاش كردم تا توانستم عصبانيتم را تحت كنترل قرار دهم چون از كوره در رفتن نه تنها مشكلي را حل نميكند بلكه هزار و يك دردسر و گرفتاري به بار ميآورد...» در حالي كه فـراز حرف ميزد حسي شيرين نسبت به او به قلبم راه يافت. در كنارش احساس امنيت و آرامش ميكردم. حالا نسبت به انـتخاب خود اطمينان كامل پيدا كرده بـودم. او همان مردي بود كه ميخواستم و بـه او نـيـاز داشـتـم. او مـيتـوانست خـوشبختم كند. خوشحال بودم كه اين اتفـاق سـاده چشـمانم را به روي حـقايق گـشود. از ايـنـكـه در آغـاز راه تقـسيم زندگيام با فراز بودم احساس غرور مـيكـردم. خواست خدا بود كه ماهيت واقعـي مـهران را به موقع شناختم قبل از آنـكه ديـر شود و درستترين انتخاب زندگيام را از دست بدهم. احساسات بچهها هرگز دروغ نميگويند!
|