|
|
انتقام در مه!
در ماه اكتبر سال 1998 وقتي فرصتي يك هفتهاي براي استراحت و تمدد اعصاب پيدا كردم، تصميم گرفتم به منطقه ساحلي شمال دوون شاير بروم چون عاشق سفر و بازديد از مناطق جديد بودم. تعريف آن منطقه را از دوستان و آشنايان زياد شنيده و عكسهاي مختلفي از آن شهر ساحلي دور افتاده ديده بودم. هتل بزرگ و قديمياي بالاي تپهاي صخرهاي قرار داشت كه مانند قصر اشراف زادگان به نظر ميرسيد. در واقع آن هتل قديمي و بزرگ نماد آن شهر محسوب ميشد. فرصت را غنيمت شمردم و براي سه شب يكي از اتاقهاي هتل را رزرو كردم. با اينكه ميدانستم در آن زمان از سال جزو معدود مسافراني خواهم بود كه در آن هتل اقامت خواهم داشت ولي فرصت خوبي بود تا در آرامش به كارهاي عقب افتاده تحـصيليام بـرسـم و در عـين حـال كـمي استراحت كنم. درست هم حدس زده بودم. وقتي وارد هتل شدم سكوت و آرامش فضاي آنجا حيرتم را برانگيخت. فوراً از خود پرسيدم كه صاحب هتل چگونه در آن فصل ميتواند از عهده مخارج هتل برآيد. صاحب فعلي هتل يعني آقاي بورافس، مردي قدبلند و لاغر بود كه موهاي سپيدش او را مسنتر از سـن واقـعياش نـشان مـيدادنـد. روز اول ورودم به هتل با او آشنا شدم اما كاملاً معلوم بـود كـه زيـاد معـاشـرتي نيـست و ترجيح ميدهد داخل لاك خود باقي بماند. پس از تـحـويـل گـرفـتـن اتـاقـم، ساكهايم را در گـوشـهاي چـيـدم و پـس از كـمـي مطالعه درسـهايم بـه رسـتوران هـتل رفتم. ناهاري لذيذ را پشت پنجره بزرگ و دلباز رستوران خوردم و پس از آن از هتل بيرون زدم. تمام بعد از ظهر در ساحل قدم زدم. آرامش عجيبي بر وجودم مستولي شده بود. برگهاي قرمز، نارنجي و طلايي خزان زده، منظرهاي رويايي به ساحل داده بودند. هنوز هوا كاملاً تـاريـك نـشـده بـود كـه نـاگهان طوفاني غيرمنتظره از سوي دريا وزيدن گرفت و من به سرعت به هتل برگشتم. به نحو عجـيبي احـساس خستـگي ميكردم. شام مختصري خوردم و براي استراحت به اتاقم رفتم. آنقدر خسته بودم كه به محض دراز كشيدن روي تخت خوابم برد. نميدانم چه مدت از خوابم گذشته بود كه در تاريكي مطلق از خواب پريدم. حتي نميدانستم ساعت چند است. سر و صداهاي بلند و عجيبي از اتاق طبقه بالا به گوشم ميرسيد كه باعث شده بودند از خواب بپرم. گوشهايم را تيز كردم. ابتدا صداي گريه دختربچهاي به گوشم خورد. كلافه شده بودم. صداي گريه قطع نميشد و در تعجب بودم كه چرا پدر يا مادرش او را ساكت نميكنند. تقريباً ده دقيقه صداي گريه ادامه داشت. بعد از قطع شدن آن، صداي كشيده شدن چند صندلي روي كفپوش چوبي به گـوش رسـيد. از ايـن در تعـجب بودم كه چطور عدهاي نيمه شب به ياد جا به جا كردن صـندليها افتاده بـودند! بـا خـود گفتم: «عـجـب مـسـافـران بـيمـلاحظهاي پيدا مـيشوند!» بعـد صـداي پاهايي به گوشم خورد و چند دقيقه بعد صداي گريه و شيون دوباره شروع شد. از اينكه خوابم پريشان شده بود به شدت عصباني بودم. تصميم گرفتم هنگام صبح به سراغ مدير هتل بروم و از او بخواهم كه در صورت امكان اتاقم را عوض كند. آقاي استوكس، مديرهتل پس از شنيدن ماجرا با تعجب پرسيد: «قربان منظورتان اتاق شماره 11 است؟ امكان ندارد. چون آن اتاق از يك سال قبل تا به حال خالي بوده است!» گفتم: «ولي باور كنيد كه شب گذشته صداي دختربچهاي را از طبقه بالا شنيدم!» استوكس لبخندي پوزش طلبانه زد و پاسخ داد: «قربان ميدانيد كه در اين زمان از سال، مسافر زيادي در هتل نداريم. و در مورد بچه هم بايد بگويم كه از يك سال قبل كه ماريون بيچاره در يك شب مه گرفته از هتل خارج شد و ديگر هرگز برنگشت، هيچ بچهاي قدم به اين هتل نگذاشته است.» در حالي كه از حرفهاي او سـر در نمـيآوردم پـرسـيدم: «منظورتان چيست؟ ماريون كيست؟» استوكس فوراً گفت: «قربان معذرت ميخواهم. حق با شماست چون چيزي از ماجرا نميدانيد.» در حالي كه كنجكاويام حسابي تحريك شده بود چند سؤال ديگر پرسيدم و استوكس كه غمي چهرهاش را پوشانده بود، پس از چند آه از ته دل گفت: «تابستان سال گذشته صـاحـب هـتـل يـعـني آقـاي بـورافـس، خواهرزاده كوچكش را به اين هتل آورد. پدر و مادر آن دختر خردسال يعني ماريون در آتش سوزي خانهشان جان باخته بودند. طفلك ماريون كه پس از مرگ پدر و مادرش در آن سانحه دلخراش كس و كاري نداشت بـه دايياش يعني آقاي بورافس سپرده شده بود. آقاي بورافس با اينكه اصلاً دوست نداشت آرامش زندگياش به هم بخورد، به اجبار سرپرستي ماريون را به عهده گرفته و از او در اين هتل به خوبي نگهداري ميكرد. ماريون دختري بسيار شيرين و دوست داشتني بود كه هميشه در اتاقش يعني اتاق شماره 11 به آرامي با عروسكهايش بازي ميكرد. اتفاق عجيبي كه براي او افتاد واقعاً مصيبتبار بود. يك روز صبح كه مطابق معمول نظافتچي هتل به اتاق او رفته بود تا بيدارش كند، متوجه شد كه اثري از او نيست. انگار يك قطره آب شده و داخل زمين فرو رفته بود. فوراً جست و جو براي يافتـن او آغاز شد. خود من هم جزو گروه جسـت و جو بودم. پاي پليس وسط كشيده شـد. سـرانجام هنـگام ظـهر پليـس جـسد ماريون بيچاره را پيدا كرد. دختر بيچاره روي صخرههاي كنار ساحل در حالي پيدا شده بود كه به علت خفگي جان خود را از دست داده بود. گفته ميشد كه به علت مه شديد و جزر و مد ناگهاني آب تعادلش را از دست داده و به داخل دريا پرتاب شده بود. برخي معتقدند كه در حين خوابگردي دچار اين سانحه شده چون زماني كه جسدش پيدا شد، لباس خواب به تن داشت. اما نكته عجيب اين است كه من هر شب به شخصه درها و پنجرههاي هتل را قفل ميكنم و هنوز هم نفهميدهام كه ماريون چگونه از هتل خارج شده بود يا حتي چگونه در نيمههاي شب روي صخرهها رفته بود. آن شب مه آنقدر غليظ بود كه چشم چشم را نميديد. قربان هميشه در اين زمان از سال مه شامگاهي در اين منطقه بسيار خطرآفرين ميشود، انگار كه همه آب دريا تبخير ميشود. وحشتناك است. آن شب شوم را تا آخر عمرم از ياد نخواهم برد، شب بيست و هفتم اكتبر.» با حيرت گفتم: «فردا هم بيست و هفتم اكتبر است!» استوكس گفت: «بله قربان. چقدر اين يك سال زود گذشت، انگار همين ديروز بود. اگرچه فكر نميكنم آقاي بورافس تمايلي به يادآوري آن سانحه داشته باشد. هنوز هم در نگاهش غمي وحشتناك موج ميزند.» در حالي كه از شنيدن آن ماجراي غمانگيز حسابي دمغ شده بودم پرسيدم: «آيا عكسي از ماريون در ميان قاب عكسهاي ديوارهاي راهروها هست؟» نميدانم چرا به شدت دوست داشتم چهره ماريون را ببينم. استوكس از پشت ميز بلند شد و در حالي كه كفشهاي براقش روي فرشهاي قرمز جيرجير صدا ميكردند، مرا به سمت يكي از عكسها برد و گـفت: «اين مـاريون اسـت. مـيبينيد چه دخـترمعـصوم و زيبـايي است؟» عـكس ماريون و دايياش داخل قاب كوچك و سياه رنـگي بـه چـشم مـيخورد. در كنار آقاي بـورافس، مـاريـون بـا پيراهن چـيـندار صـورتـي رنـگ و مـوهـايي طـلايي بـا چهرهاي متبـسم ايستاده بود. اگرچه حـتي در عـكـس هم غمي پنهـان در نگاه دخترك ديده مـيشـد. به عكس بعدي نگـاهي انداختم و ناگهان چيزي عجيب توجهم را بـه خـود جـلـب كرد. استوكس را صدا زدم و پرسيدم: «شما ميتوانيد ماريون را در اين عكس هم ببينيد، مگر نه؟» استوكس با دقت به عكس خيره شد و گفت: «ولي قربان اين عكس دورنمايي از هتل است. شما چگونه ماريون را در اين عكس ميبينيد؟» گفتم: «نگاه كنيد. يكي از پنجرههاي طبقه دوم باز است. من ميتوانم صورت ماريون را در پنجره ببينم.» استوكس دوباره به عكس زل زد و گفت: «خداي من! تا به حال متوجه آن نشده بودم!» عجيب آنكه علاوه بر ديدن شبحي سفيدرنگ شبيه ماريون حتي چشمان غم زده و بيني قلمي و سربالايش را در عكس ميديدم. انگار از طريق آن عكس با من حـرف مـيزد! در هـمين افكـار غـوطه ميخوردم كه صداي استوكس مرا به زمان حـال بـرگرداند: «ولـي قربان هر دو اشتباه كردهايم. چون تاريخ عكس متعلق به يازدهم ژوييه 1998 است، يعني چند ماه بعد از مرگ ماريون. پس امكان ندارد او باشد. شايد انعكاس نور باعث شده كه دچار اين اشتباه شويم.» ولي من اطمينان داشتم كه ماريون را در عكس ديده بودم. انگار نيرويي مرا روي آن عكس ثابت نگه داشته بود و ديگر صداي استوكس را نميشنيدم. با چند سؤال فهميدم كه آن پنجره متعلق به اتاق شماره 11 بود. در حـالـي كـه از راه پلـه به سـمت طبقه دوم ميرفتم، صداي رعد و برق ديوارهاي هتل را به لرزه در ميآورد. سكوتي رعبانگيز راهروهاي خالي هتل را فرا گرفته بود. با هر قـدمـي كـه بـه سـوي اتـاق شـمـاره 11 بر مـيداشتم صـداي جـيرجير كـفپوشهاي چوبي قديمي بلندتر ميشد. انتظار داشتم درِ آن اتاق بسته باشد ولي از دور ميشد كورسويي از نور را از داخل آن ديد. در نيمه باز بود و وقتي آن را هل دادم كاملا باز شد. سايهاي داخل اتاق به عقب پريد و بعد جيغي وحشت زده به گوشم خورد. نظافتچي كه دختري ريزنقش بود با ديدن مـن دستش را روي قلبش گذاشت و گفت: «قربان حسابي مرا ترسانديد. كم مانده بود از ترس سكته كنم! تازه نظافت اتـاق را تـمـام كـرده بـودم. خـيلي عـذر ميخواهم ولي قربان تصور ميكنم كه اشتباهي به اينجا آمدهايد. شما در طبقه اول اقامت داريد اين طور نيست؟» از اينكه دخترك را ترسانده بودم از او عذرخواهي كردم. دخترك مؤدبانه دستي برايم تكان داد و به راهرو رفت و مرا در اتاق شماره 11 تنها گذاشت. اتاق شماره 11 كاملاً شبيه اتاق من بود، فقط نقاشي رنگ روغن بالاي تخت گلداني از گل بود. يك كمدِ لباس بزرگ چوبي در گوشهاي از اتاق قرار داشت و سايهاي ترسناك بر روي ملحفههاي صورتي رنگ تخت ايجاد كرده بود. پنجرههاي اتاق باز بودند و باد تندي از سوي دريا به داخل ميوزيد و پردهها را تكان ميداد. برگي خزان زده با باد وارد اتاق شد و در سكوت، كف زميـن جـاي گـرفت. در حـالي كـه هنوز نميدانستم در آن اتاق چه ميكنم، به سمت همان پنجرهاي رفتم كه در عكس، ماريون را در آن ديده بودم. بعد توجهم به آينه قدي بـزرگي جلب شد كه روبهروي تخت قرار داشـت. به سمت آن كشيده شدم و نگاهي به انعـكاس چهره خود در آن انداختم. كمي خـسته و بيحال به نظر ميرسيدم. ناگهان حركتي در گوشه آينه توجهم را به خود جلب كرد. در حالي كه با حيرت به آن نگاه ميكردم در كـمد را در آن ديدم كه كمي باز شده بود. برگشتم و به كمد نگاه كردم. ولي در كمد كاملاً بسته بود! دوباره به آينه خيره شدم. اشتباه نكرده بودم. در آينه در كمد نيمه باز ديده ميشد. يعني آينه چيزي را به من نشان ميداد كـه در واقـعيت وجـود نداشت. ناگهان چهرهاي رنگ پريده و وحشت زده را در آينه ديدم كه باعث شد از فرط وحشت قلبم تير بكشد. هيچ اشتباهي در كار نبود. ماريون بود كه با چشمان غمزده و محزونش به من نگاه ميكرد و انگار از من كمك ميخواست. من كـه از فرط ترس، سر جاي خود ميخكوب شده بودم ميخواستم پا به فرار بگذارم اما توان هيچ حركتي را نداشتم. ناگهان دستي استخواني و دراز به سوي ماريون دراز شد و او را به سمت حـمام كشيـد. بـه سـختي رو از آيـنـه برگرداندم اما هيچ كس در اتاق نبـود. چـند دقيقه طول كشيد تا دوبـاره جرأتي به خود دادم و به آينه نـگـاه كـردم. ماريون هنوز به سوي حـمام كشيـده مـيشد و با نگاهش از من ميخواست به كمكش بروم. با گامهايي لرزان به سوي حمام رفتم اما هيچ كس آنجا نبود. ناگهان سرگيجهاي عجيب به من دست داد و كف زمين افتادم. بعد ماريون و مردي سياهپوش را ديدم كه داخل وان حمام با هم كلنجار ميرفتند. ابتدا نفهميدم جريان از چه قرار است. اما طولي نكشيد كه فهميدم شاهد عيني صحنه يك جنايت واقعي و تكان دهنده هستم. مرد سياهپوش كسي نبود جز آقاي بورافس كه سعي داشت ماريون بيچاره را داخل وان حمام خفه كند! صداي گريهها و شيونهاي تضرعآميز دخترك يك لحظه هم قطع نميشد. توسط نيرويي نامرئي سر جاي خود ميخكوب شده و شاهد آن جنايت فجيع بودم و هيچ كاري از دستم ساخته نبود. ناگهان فريادي از گلويم خارج شد و چند ناسزا به مرد دادم. التماسش كردم كه بس كند. ولي انگار صداي فريادهايم به جايي نميرسيد. چند دقيقه بعد صداي گريه و شيون قطع شد و سكوتي رعب آور بر فضا حكمفرما شد. مرد ايستاد، انگار كه جنايتش به پايان رسيده باشد. نگاهي به اطراف انداخت، فكري كرد و بعد جسد دخترك را از داخل وان در آورد. در نگاهش چيزي خوانده نميشد. در حالي كه جسد ماريون را با لباس خواب در بغل داشت، از كنارم گذشت و در تاريكي شب محو شد. ناگهان تكاني خوردم و خود را در حمام يافتم در حالي كه كف زمين و وان خشك بود. دوان دوان به سمت ميز پذيرش رفتم در حالي كه صحنههاي وحشتناك و عجيب چند دقيقه قبل هنوز جلوي چشمانم رژه ميرفت. آيا دچار خيالات و توهم شده بودم؟ آيا به علت خستگي، در بيداري كابوس ديده بودم؟ ولي اطـمينان داشتـم كـه شـاهـد عيـني جنايتي وحـشتناك بودم. جنايتي كه يك سال قبل در اتـاق شماره 11 رقم خورده بود، آن هم به دست آقاي بورافس! بايد نهايت تلاش خود را بـه كـار مـيبستم تا بورافس جنايتكار و شـرور را بـه سـزاي عـملش برساندم. او با دســتـان خـود خـواهــرزاده خـردسـال و بـيگناهـش را بـه قـتل رسـانده بود. من هم حالا نـاخواسته درگير ماجرا شده بودم. اطمينان پيـدا كـرده بودم كـه روح سرگردان ماريون از مـن كـمك ميخواست. دختر نظافتچي كنار ميز استوكس ايستاده و مشغول صـحبت با او بود. هراسان گفتم: «آقاي اسـتوكس، آيـا امـروز آقـاي بورافس را ديدهايد؟ بايد در مورد موضوع بسيار مهمي با او صحبت كنم.» استوكس گفت: «همين چند دقيقه قبل آقاي بورافس براي پيادهروي و هواخوري از هتل خارج شد، البته به زودي مه غليظ ميشود و حتماً آقاي بورافس به هتل بر ميگردد. گفتم: «لطفاً به محض برگشتن او مـرا در جـريان قـرار دهيد.» ولي طولي نكشيد كه معلوم شد استوكس سخت در اشتباه بوده است چون آقاي بورافس هرگز به هـتل بازنگـشت! او درسـت در سـالـگرد جـنايت فجـيعش، در سـاعات اوليه بامداد درسـت در همـان نقطهاي پيدا شد كه جسد مـاريون پيدا شده بود. او هم به علت خفگي در مـه غـليـظ و جزر و مد شديد دريا، روي صخـرهها جان خود را از دست داده بود. پليـس از روي آثـار بـجا مانده از كفشهاي بـورافس دريـافـت كـه او در حال دويدن به سوي صخرهها بوده. انگار به علت تحت تعقيب قرار گرفتن توسط روح قربانياش از ترس ديوانه شده و با پاهاي خود به سوي قتلگاهش رفته بود. شك نداشتم كه روح مـاريون انتـقام سخـت خـود را از دايـي جنايتكارش گرفته بود. زوجي كه در آن زمان در سـاحل بودند ميگفتند كه بورافس دوان دوان در مـه غلـيظ روي صـخرهها به نحو عجيبي ناپديد شده بود. اگرچه من چيزي در مورد صحنههايي كه در اتاق شماره 11 ديده بودم به كسي نگفتم چون سرانجام جنايتكار به سزاي عمل خود رسيده بود. همان روز هتل را ترك كردم و بعداً شنيدم كه يك گروه از تجار، هتل را خريده و در آن تغييراتي ايجاد كردند. ميدانستم كه هنوز هم آن هتل زيبا و اسرارآميز در دل صخرهها گردشگران زيادي را جلب ميكند ولي من هرگز حاضر نيستم دوباره به آنجا برگردم. شنيدهام كه مسافراني كه در ماه اكتبر به آن هتل ميروند، نيمههاي شـب زمـانـي كـه مـه غـليظ همـه جـا را ميپوشاند، صداي گريههاي دختربچهاي را مـيشـنوند امـا هيـچ كس تا به حال شاهد صحنههايي نبوده كه در آن شب عجيب من ديدم!
|