|
|
مثل خواهر
تنظيم از: مهرداد ـ ر مثل خواهر بود. صميمي و مهربان و هميشه آماده كمك. آن هم در خانهاي كه خبري از عطوفت در آن نميشد شنيد. پدر و مادرم دو تا كوه يخ بودند; استوار اما سرد وبياحساس. و برادرهايم از آنها بدتر. هر كس در خانه ما مثل يك كامپيوتر برنامهريزي شده رفتار ميكرد: سر وقت بيدار ميشد، صبحانه ميخورد، سركار يا دانشگاهميرفت. سر ساعت برميگشت و بدون اين كه زماني را براي ديگران صرف كند، به مطالعه يا انجام كارهاي شخصي خود ميپرداخت تا شب ميشد. فقط سر شام، همهافراد دور هم جمع ميشدند كه در آنجا هم حرفي جز مسايل روزمره به زبان نميآمد. ميتوانم قسم بخورم كه در طول آن همه سال، هيچ كس از مسايل خصوصي ومشكلات ديگري خبردار نشد. آخر به ما ياد داده بودند خودمان مشكلات را حل كنيم. صحبت كردن، از نظر پدر و مادر، كاري بيمورد بود و ساعتي را كه صرف درد و دلكردن ميشد، ميبايست هدر رفته به حساب آورد و صرف كارهاي مهمتري كرد. در چنين شرايطي، برادر بزرگم افشين با سولماز ازدواج كرد. دختري با محبت، پر نشاط و خوش صحبت. درست قطب مخالف افشين. او يك جا بند نميشد و اگر در خانهبود يا با تلفن صحبت ميكرد و يا از افشين گوشه گير حرف ميكشيد و يا دست او را ميگرفت و كشان كشان به مهماني يا گردش ميبرد. آنها با ما زندگي ميكردند وسولماز كه شغلي نيمه وقت داشت، بيشتر از همه كنار من بود. براي من محصل اول دبيرستان خواهري و معلمي ميكرد و حسي را در دلم به وجود ميآورد كه هيچ وقتتجربه نكرده بودم. باورم نميشد، اما واقعا دلم ميخواست، زودتر به خانه برگردم تا از اتفاقات مدرسه و حرفهاي بچهها و شيطنت هايشان براي سولماز بگويم. منبرادر و همسر برادرم را دوست داشتم و با آن خامي خاص نوجواني فكر ميكردم كه اخلاقهاي متفاوت آنها را به سمت همديگر كشيده و حتما در آينده تا ابد به خوبي وخوشي نزد هم باقي خواهند ماند اما اشتباه ميكردم. به تدريج افشين بهانهگير شد و بي حوصله. نشاط هم از چهره مهربان سولماز رفت. تقريبا هر روز ميشد صداي جر و بحث آنها را شنيد و گاهي صداي خرد شدن غرورسولماز زير هجوم كلمات سرد و آزار دهنده افشين در حضور جمع. دلم براي هر دويشان ميسوخت. ولي بيشتر از افشين براي سولماز ناراحت بودم. او خيلي كمتر ازگذشته از خانه خارج ميشد و تقريبا ديگر كسي را دعوت نميكرد. تنها وسيله ارتباطي او با خارج از خانه، تلفن بود كه بعد از اتصال بچهها به شبكه اينترنت، عملا ازدستش رفت. مادرم ميگفت اگر سولماز بچهدار شود مشكلشان رفع ميشود. اما من كه شنونده غصههاي او بودم ميدانستم كه حتي تولد يك فرشته كوچك هم معجزهنخواهد كرد. سولماز كه مريض شد، زندگي شان از هم پاشيد. افشين تحمل افسردگي همسرش را نداشت. اضطراب دايمياش و نيازش به تفريح و آرامش. طوري شد كه پدر و مادرسولماز روزي آمدند و بيسر و صدا دخترشان را بردند. چند هفته بعد، آنها به طور توافقي از هم جدا شدند و سولماز حتي دوازده سكه مهريهاش را هم نگرفت. زندگي روزمره در خانه ما به شكل هميشگي درآمد با اين تفاوت كه من هميشه جاي خالي سولماز را حس ميكردم و به دنبالش ميگشتم. اما متأسفانه در اين حس تنهابودم. حتي افشين مثل من نميانديشيد و به قدري عادي با قضيه طلاق و حذف سولماز از زندگياش رفتار ميكرد كه انگار كاري عاديتر از آن وجود نداشته است. چند ماهي سپري شد و دل من روز به روز براي او تنگتر. چند بار به مامان گفتم كه براي عيادت از سولماز به خانهشان برويم. ولي از نظر مادر، رفتن ما دليلي نداشت.چون او ديگر عضو خانواده ما نبود. در حالي كه به اعتقاد من، سولماز گوشهاي از خاطرات خوب ما به شمار ميآمد. مدام مترصد فرصتي بودم كه به ديدن همسر سابق برادرم بروم. و چه فرصتي بهتر از قبوليام در دانشگاه. البته طي اين يك سال، گاه و بيگاه تماسهاي كوتاهي با اوداشتم و حالش را ميپرسيدم. و او هم كه داشت با كمك مشاورش با افسردگي ميجنگيد، به خوب درس خواندن تشويقم ميكرد. خلاصه، روزي كه دانشگاه قبول شدميك سبد گل گرفتم و تنها به ديدن او رفتم. نميدانيد چقدر خوشحال شد. هم از قبوليام و هم از اين كه به يادش بودم. و من يك بار ديگر برق شادي را در چشمان اوديدم. افشين و سولماز هيچ وقت همديگر را نديدند و آشتي نكردند. شايد هم حق داشتند. چون با آن همه تضاد و عدم انعطاف به خصوص از طرف برادرم، نميشد كنار همماند. اما از اين جدايي، براي من يك خاطره خوب ماند و يك خواهر مهربان كه هميشه ميتوانم روي مهرباني و صداقتش حساب كنم.
|