New Page 1


 

 

 




  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  • به همزاد مهربانم
  • سلام به فردا
  • «تو» همیشه در قلب ما زنده هستی
  • بهار نو رسیده
  • یک اتفاق نه چندان ساده
  • یک قدم تا رویا
  • عشق دوای هر درد بی درمان است
  • به دنبال آرامش در جهنم عینی!
  • دیدار با فرشته
  • روح دل آزرده!
  • عبور از حسرت
  • فرشته ی خوشبختی
  • روح در صندوقچه!
  • به گذشته باز نخواهم گشت...
  • ارکیده های چشم انتظار...
  • مثل دو خط موازی
  • با چشمان کاملاً بسته
  • گریستن تا ابد
  • همگام با جریان چشمه ی زندگی...
  • آنها وصله ی ما نبودند!
  • سعادت از دست رفته
  • حسّ غریبی است...
  • پل های شکسته
  • ‌نسیم عشق
  • صدایی شیطانی!
  • گرانبهاترین لحظه های عمر
  • سهم من همین بود
  • وقتی سرنوشت یار نیست
  • همیشه با تو...
  • نارفیق
  • زمانی برای بیقراری
  • ماه عسلی خاطره انگیز!
  • ارواح مزاحم!
  • مادر! فدای عطر تو
  • آشتی با زندگی در آغوش مرگ
  • لبریز از تنهایی
  • مرا ببخش!
  • من و تو و بیقراری
  • مامی! چرا به حرفم گوش نکردی؟
  • زمزمه‌هایی در گوش امواج
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • انتقام در مه!
  • سرابی ظاهر فریب
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • سرابی ظاهر فریب
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • انتقام در مه!
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • حتی اگر بهشت زیرپایم نباشد...
  • دختران
  • تو فکر کن مرده!
  • به پیشواز مهربانی
  •  




    فقط به‌ خاطر دوران‌ گذشته‌!

    پيراهن‌ صورتي‌ رنگ‌ ابريشمي‌ام‌، بسيار خيره‌ كننده‌ و گران‌ قيمت‌ است‌. صورتي‌ سير كه‌ حاشيه‌اش‌ به‌ غنچه‌هاي‌ گل‌ رز دست‌ ساز كرم‌ رنگ‌ و خامه‌اي‌ مزين‌ شده‌ است‌.امير نگاه‌ دقيق‌ و عاشقانه‌اي‌ به‌ من‌ مي‌اندازد و مي‌گويد: اوه‌، خداي‌ من‌!
        براي‌ آخرين‌ مرتبه‌ نگاهي‌ به‌ خودم‌ در آينه‌ مي‌اندازم‌ و از امير مي‌پرسم‌: اين‌ پيراهن‌ به‌ من‌ مي‌آيد؟ اگرچه‌ در آن‌ پيراهن‌ و با آن‌ كفش‌هاي‌ پاشنه‌ بلند به‌ شدت‌ معذب‌هستم‌. ولي‌ خدا را شكر هنوز پاهايم‌ به‌ قدر كافي‌ لاغر هستند كه‌ بتوانم‌ درون‌ آن‌ كفش‌هاي‌ جديد پاشنه‌ بلند جايشان‌ بدهم‌.
        امير دوباره‌ با شيفتگي‌ خاصي‌ نگاهم‌ مي‌كند و مي‌گويد: محشر شده‌اي‌. فوق‌ العاده‌ است‌!
        در حالي‌ كه‌ خيالم‌ راحت‌ شده‌ با رضايت‌ خاطر در آينه‌ به‌ سر و وضعم‌ نگاهي‌ مي‌اندازم‌. احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ به‌ شيواي‌ جديدي‌ خيره‌ شده‌ام‌. نه‌ ديگر آن‌ شيواي‌ سابق‌نيستم‌ كه‌ هميشه‌ در دوره‌هاي‌ دوستانه‌ شركت‌ مي‌كرد و به‌ گشت‌ و گذار مشغول‌ بود. حالا شيواي‌ جديدي‌ هستم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ فرزند امير را به‌ دنيا بياورم‌!
        امير به‌ آرامي‌ مي‌پرسيد: عزيزم‌، حالت‌ خوب‌ است‌؟
        به‌ آرامي‌ مي‌گويم‌: خوبم‌. اگر چه‌ تا حدي‌ حال‌ تهوع‌ و دل‌ آشوبه‌ دارم‌. ولي‌ حتم‌ دارم‌ كه‌ ربطي‌ به‌ بارداريم‌ ندارد و مربوط به‌ اضطراب‌ رفتن‌ به‌ جشن‌ عروسي‌ است‌. ولي‌خيلي‌ مسخره‌ است‌، عروسي‌ خودم‌ كه‌ گذشته‌ است‌...
        امير هنوز هم‌ خيره‌ به‌ من‌ مي‌نگرد و با نگراني‌ مي‌پرسيد: آيا با آن‌ كفش‌هاي‌ پاشنه‌ بلند مي‌تواني‌ به‌ راحتي‌ راه‌ بروي‌؟ راحت‌ هستي‌؟
        ـ خوبم‌، نگران‌ نباش‌. حسابي‌ مراقب‌ خودم‌ هستم‌. از اين‌ كه‌ امير تا اين‌ حد با ملاحظه‌ و مهربان‌ است‌، به‌ خود مي‌بالم‌. تا سر حد مرگ‌ دوستش‌ دارم‌، پس‌ چرا آن‌ همه‌ پول‌صرف‌ خريد اين‌ پيراهن‌ گران‌ قيمت‌ كردم‌ تا بتوانم‌ توجه‌ مردي‌ را جلب‌ كنم‌ كه‌ روزي‌ بي‌ رحمانه‌ تركم‌ كرد.
        آن‌ خاطرات‌ دردناك‌ كم‌ رنگ‌ شده‌ بودند. مثل‌ يك‌ بعد از ظهر زمستاني‌ آنها را به‌ دست‌ فراموشي‌ سپرده‌ بودم‌، تا حدود چهار هفته‌ قبل‌ كه‌ به‌ طور اتفاقي‌ شاهين‌ را درخيابان‌ ديدم‌!
        ـ شيوا؟! صداي‌ او مرا ميخكوب‌ كرد. به‌ من‌ خيره‌ شد و گفت‌: تكان‌ نخورده‌اي‌. هيچ‌ عوض‌ نشده‌اي‌. انگار گذشت‌ زمان‌ هيچ‌ تأثيري‌ روي‌ تو نگذاشته‌ است‌!
        به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ هيچ‌ توجهي‌ به‌ شكم‌ برآمده‌ام‌ ندارد! گفتم‌: تو هم‌ همينطور! ولي‌ آيا حقيقت‌ داشت‌؟ نه‌ كاملا. راستش‌ ظاهرش‌ شيك‌تر شده‌ بود و خوش‌ قيافه‌تر ازقبل‌ به‌ نظر مي‌رسيد. كت‌ و شلوار گران‌ قيمتي‌ به‌ تن‌ داشت‌ و پر قدرت‌تر از سابق‌ به‌ نظر مي‌رسيد. با تعجب‌ پرسيدم‌: تو اينجا چكار مي‌كني‌؟ كي‌ به‌ ايران‌ برگشتي‌؟
        خنده‌اي‌ بلند بالا سر داد و گفت‌: به‌ زودي‌ ازدواج‌ مي‌كنم‌. طوري‌ حرف‌ مي‌زد كه‌ گويي‌ خودش‌ هم‌ موقعيت‌ خودش‌ را باور نداشت‌.
        هرگز انتظار نداشتم‌ مرا به‌ جشن‌ عروسيش‌ دعوت‌ كند. ولي‌ چند روز بعد كارت‌ عروسيش‌ به‌ دستم‌ رسيد كه‌ با خط خرچنگ‌ قورباغه‌اش‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ بود: دعوتم‌ رابپذيريد!
        از دعوت‌ كردنش‌ چه‌ منظوري‌ داشت‌؟ يك‌ هوس‌ بود؟ يا صرفا به‌ علت‌ تجديد خاطرات‌ شيريني‌ بود كه‌ زماني‌ با هم‌ داشتيم‌؟
        شوهرم‌ در حالي‌ كه‌ هنوز با دقت‌ به‌ من‌ مي‌نگريست‌، پرسيد: آماده‌اي‌؟
        ـ آماده‌ام‌. برويم‌!
        ـ كارت‌ دعوت‌ را برداشته‌اي‌؟ به‌ او اطمينان‌ دادم‌ كه‌ كارت‌ همراهم‌ هست‌ و سوار ماشين‌ شديم‌ و به‌ راه‌ افتاديم‌. محل‌ برگزاري‌ جشن‌ عروسي‌ شاهين‌ يك‌ باغ‌ بزرگ‌ خارج‌از شهر بود. به‌ من‌ گفته‌ بود كه‌ نام‌ همسر آينده‌اش‌ «تينا» است‌. گفته‌ بود كه‌ پدر زنش‌ تاجر بسيار پولداري‌ است‌ كه‌ صاحب‌ چند شركت‌ تجاري‌ خارج‌ از كشور است‌ و زمين‌و خانه‌هاي‌ زيادي‌ دارد.
        به‌ امير گفته‌ بودم‌ كه‌ سالها قبل‌ شاهين‌ در مغازه‌ عمويم‌ كار مي‌كرد. ولي‌ زياد وارد جزييات‌ نشده‌ بودم‌. چگونه‌ مي‌توانستم‌ به‌ شوهر رئوف‌، دلسوز، عزيز و خوش‌ قلبم‌بگويم‌ كه‌ زماني‌ ديوانه‌ وار مردي‌ را دوست‌ داشتم‌ كه‌ حالا قرار است‌ شاهد مراسم‌ عروسيش‌ باشيم‌؟
        در حالي‌ كه‌ به‌ باغ‌ مورد نظر نزديك‌تر مي‌شديم‌، مدام‌ از خود مي‌پرسيدم‌ كه‌ چرا شاهين‌ زحمت‌ دعوت‌ كردن‌ مرا به‌ عروسيش‌ داده‌ است‌؟ خود من‌ چرا دعوت‌ او راپذيرفته‌ بودم‌، در حالي‌ كه‌ به‌ شدت‌ عصباني‌ و نگران‌ به‌ نظر مي‌رسيد؟
        خاطرات‌ دردناك‌ گذشته‌ در ذهنم‌ موج‌ مي‌زدند. درست‌ هفت‌ سال‌ از زماني‌ گذشته‌ بود كه‌ روزي‌ شاهين‌ با آن‌ چشمان‌ آبي‌ خندان‌ وارد مغازه‌ عمويم‌ شد و من‌ به‌ محض‌ديدنش‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ به‌ او علاقه‌مند شدم‌. آن‌ روز، شاهين‌ به‌ مغازه‌ عمويم‌ آمد تا از او بپرسد كه‌ كاري‌ برايش‌ پيدا مي‌شود يا نه‌. من‌ هم‌ به‌ طور اتفاقي‌ پيش‌ عمويم‌بودم‌.
        او تجربه‌ كاري‌ در زمينه‌ پوشاك‌ نداشت‌، در عوض‌ خوش‌ سر و زبان‌ بود و جاذبه‌ عجيبي‌ داشت‌ كه‌ همه‌ را شيفته‌ خودش‌ مي‌كرد. عمويم‌ پذيرفت‌ كه‌ حقوق‌ ناچيزي‌ به‌ اوبدهد و او هم‌ براي‌ تجربه‌ كسب‌ كردن‌ در آن‌ زمينه‌ در مغازه‌ عمويم‌ مشغول‌ به‌ كار شد. من‌ هم‌ در اين‌ اثنا به‌ او دلباختم‌ .
        سرانجام‌ از دروازه‌هاي‌ پر زرق‌ و برق‌ باغ‌ گذشتيم‌ و ماشين‌ را زير درختان‌ چنار سر به‌ فلك‌ كشيده‌ پارك‌ كرديم‌. در حالي‌ كه‌ به‌ سوي‌ سالن‌ مي‌رويم‌، امير دستم‌ را مي‌گيردو با نگراني‌ مي‌پرسد: حالت‌ خوبه‌؟ اصلا به‌ اين‌ كفش‌هاي‌ پاشنه‌ بلندت‌ اعتماد ندارم‌. دستم‌ را محكم‌ بگير.
        همه‌ جا را با روبانها و بادكنك‌هاي‌ نارنجي‌ رنگ‌ تزيين‌ كرده‌اند. هنوز هم‌ نمي‌دانم‌ وقتي‌ با شاهين‌ برخورد كنم‌، چه‌ واكنشي‌ از خود نشان‌ دهم‌.
        سرانجام‌، شاهين‌ در انتهاي‌ سالن‌ پديدار مي‌شود. به‌ ياد وعده‌ و وعيدهاي‌ دروغين‌ و شيرينش‌ مي‌افتم‌. يك‌ سال‌ تمام‌ مرا سر دوانده‌ بود و حالا...
        امير به‌ آرامي‌ پرسيد: حالت‌ خوبه‌؟
        ـ خوبم‌! ولي‌ خوب‌ مي‌دانستم‌ كه‌ اين‌ حرف‌ دروغي‌ بزرگ‌ بيش‌ نيست‌. واقعا به‌ واسطه‌ هجوم‌ خاطرات‌ گذشته‌ به‌ ذهنم‌، سراسيمه‌ شده‌ بودم‌. شاهين‌ هميشه‌ به‌ من‌مي‌گفت‌: روزي‌ تاجر بزرگي‌ خواهم‌ شد. بعد يك‌ خانه‌ اعياني‌ بالاي‌ شهر مي‌خرم‌ و به‌ خواستگاريت‌ مي‌آيم‌...
        ولي‌... به‌ جاي‌ خواستگاري‌ از من‌، با دختر پولداري‌ آشنا شد و همراه‌ او به‌ آمريكا رفت‌. دلم‌ را شكست‌ و رفت‌.
        و فقط يك‌ نامه‌ خشك‌ و بي‌ احساس‌ از كاليفرنيا برايم‌ فرستاد، بدين‌ مضمون‌: عزيزم‌، مجبور بودم‌ تن‌ به‌ اين‌ جدايي‌ بدهم‌. مي‌داني‌ كه‌ مي‌خواستم‌ تاجر بزرگي‌ بشوم‌،پس‌ براي‌ جامه‌ عمل‌ پوشاندن‌ به‌ آرزوهاي‌ دور و درازم‌ مجبور شدم‌ به‌ آمريكا بروم‌. اگرچه‌ هرگز خاطرات‌ خوشي‌ را كه‌ در كنار هم‌ داشتيم‌، از ياد نخواهم‌ برد. مي‌داني‌ كه‌در هميشه‌ روي‌ يك‌ پاشنه‌ نمي‌چرخد.
        بله‌، قطعا حقيقت‌ همين‌ است‌. فرزندم‌ داخل‌ شكمم‌ تكان‌ مي‌خورد. آن‌ چنان‌ لگد محكمي‌ مي‌زند كه‌ گويي‌ مي‌خواهد بگويد: حالا من‌ زندگي‌ تو هستم‌! حتما امير هم‌ كه‌دستم‌ را در دست‌ دارد، تكان‌هاي‌ بچه‌ را احساس‌ مي‌كند، چون‌ فورا سرش‌ را به‌ سمت‌ من‌ مي‌چرخاند و لبخند شيريني‌ مي‌زند.
        عاشقانه‌ امير را دوست‌ دارم‌. او مردي‌ گرم‌ و جذاب‌ است‌، مرا به‌ وجد مي‌آورد، برايم‌ دل‌ مي‌سوزاند، مراقبم‌ هست‌ و دركم‌ مي‌كند. پس‌ چرا؟ ديوانه‌ وار از خود مي‌پرسم‌:پس‌ اينجا چكار مي‌كنيم‌؟ چرا زير نگاههاي‌ شاهين‌ به‌ لرزه‌ مي‌افتم‌؟
        ناگهان‌ همه‌ دست‌ مي‌زنند. عروس‌ وارد سالن‌ مي‌شود. از دور مي‌بينم‌ كه‌ چهره‌ عروس‌ به‌ محض‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ شاهين‌، از فرط شادي‌ مي‌درخشد. توقع‌ داشتم‌ كه‌ تينادختري‌ زيبا باشد، ولي‌ حدود يك‌ ساعت‌ بعد كه‌ به‌ هم‌ معرفي‌ شديم‌، از مشاهده‌ صورت‌ فوق‌ العاده‌ ظريف‌ و زيبايش‌ قلبم‌ ريخت‌. او دختري‌ قد بلند، خوش‌ اندام‌، بلوندبا چشمان‌ درشت‌ آبي‌ رنگ‌ زيبايي‌ بود كه‌ عاشقانه‌ به‌ شوهرش‌ مي‌نگريست‌. زيبائيش‌ خيره‌ كننده‌ و عجيب‌ بود. شاهين‌ با افتخار مي‌گويد: همسرم‌ تينا را معرفي‌ مي‌كنم‌!
        تينا مي‌گويد: از ملاقاتتان‌ خيلي‌ خوشوقتم‌. سپس‌ با دقت‌ نگاهي‌ به‌ من‌ مي‌اندازد و مي‌افزايد: چه‌ پيراهن‌زيبايي‌ به‌ تن‌ داريد. خيلي‌ به‌ شما مي‌آيد.
        از شنيدن‌ اين‌ حرف‌ از دهان‌ تينا، آرامش‌ عجيبي‌ به‌ من‌ دست‌ مي‌دهد و خيالم‌ راحت‌ مي‌شود. مشخص‌ است‌ كه‌ تينا دختري‌ رو راست‌ و بي‌غل‌ و غش‌ مي‌باشد. خيلي‌شيرين‌ و دوست‌ داشتني‌ است‌. خيلي‌ دلم‌ مي‌خواهد از او بيزار باشم‌، ولي‌ امكان‌پذير نيست‌.
        امير مرا روي‌ يك‌ صندلي‌ مي‌نشاند و برايم‌ آب‌ ميوه‌ مي‌آورد. خجالت‌ مي‌كشم‌ به‌ چشمانش‌ نگاه‌ كنم‌. اگر او هم‌ در رؤياي‌ دختري‌ به‌ سر مي‌برد، چه‌ حالي‌ به‌ من‌ دست‌مي‌داد؟ نفس‌ عميقي‌ مي‌كشم‌ و در حالي‌ كه‌ وانمود مي‌كنم‌ خونسردم‌، مي‌گويم‌: عروس‌ خيلي‌ زيبا و دوست‌ داشتني‌ است‌!
        امير مي‌گويد: بله‌ زيبا است‌. ولي‌ به‌ پاي‌ تو نمي‌رسد. هميشه‌ دخترهاي‌ بلوند احساس‌ سردي‌ در من‌ به‌ جاي‌ مي‌گذارند. سپس‌ لبخندي‌ دلنشين‌ به‌ چهره‌ مي‌نشاند ومي‌افزايد: من‌ عاشق‌ تو هستم‌. دختري‌ سبزه‌ رو با چشماني‌ قهوه‌اي‌ رنگ‌ و با حالت‌...
        خجالت‌ مي‌كشم‌ و احساس‌ مي‌كنم‌ لياقت‌ امير را ندارم‌. شام‌ عروسي‌ آنقدر متنوع‌ و مجلل‌ است‌ كه‌ نمي‌دانم‌ چه‌ بخورم‌. از دور شاهين‌ را مي‌بينم‌ كه‌ با پدر زنش‌ گرم‌صحبت‌ است‌. مشخص‌ است‌ كه‌ خوب‌ با هم‌ كنار مي‌آيند. هر دو مرداني‌ موفق‌، پويا و تاجر ماب‌ هستند.
        آيا امكان‌ داشت‌ كه‌ من‌ بتوانم‌ به‌ زندگي‌ مطابق‌ ميل‌ شاهين‌ تن‌ در دهم‌؟ من‌، زني‌ حساس‌، تا حدي‌ ضعيف‌ و رؤيايي‌ كه‌ دچار ترس‌ بيمار گونه‌اي‌ نسبت‌ به‌ هواپيما هستم‌ وبهشت‌ را در كانون‌ گرم‌ خانواده‌ مي‌بينم‌، در حالي‌ كه‌ آرزو دارم‌ هر شب‌ در كنار همسرم‌ مقابل‌ تلويزيون‌ بنشينم‌ و چيپس‌ سركه‌ نمكي‌ بخورم‌، مي‌توانستم‌ با سبك‌ وسياق‌ پر هيجان‌ زندگي‌ شاهين‌ مطابق‌ شوم‌؟ نه‌، هرگز. حتم‌ داشتم‌. واقعا من‌ و شاهين‌ براي‌ هم‌ ساخته‌ نشده‌ بوديم‌. ولي‌ واضح‌ است‌ كه‌ تينا را براي‌ اين‌ گونه‌ زندگي‌ساخته‌اند. حقيقتا خداوند خوب‌ در و تخته‌ را به‌ هم‌ جور مي‌كند.
        در حالي‌ كه‌ صداي‌ موسيقي‌ به‌ اوج‌ خودش‌ مي‌رسد امير با نگراني‌ نگاهي‌ به‌ من‌ مي‌اندازد و مي‌پرسد: خسته‌ به‌ نظر مي‌رسي‌. دوست‌ داري‌ به‌ خانه‌ برگرديم‌؟!
        من‌ در حالي‌ كه‌ سعي‌ دارم‌ خودم‌ را شاد و سرحال‌ نشان‌ دهم‌، مي‌گويم‌: نه‌. حالم‌ خوب‌ است‌.
        ـ نوشيدني‌ مي‌خواهي‌؟
        ـ تصور مي‌كنم‌ يك‌ ليوان‌ آب‌ پرتقال‌ حالم‌ را جا بياورد. احساس‌ مي‌كردم‌ گلويم‌ از فرط بغض‌ و اشك‌هاي‌ فرو خورده‌ خشك‌ خشك‌ شده‌ است‌. چرا به‌ اينجا آمده‌ام‌؟ چرااينجا هستم‌؟ فقط به‌ خاطر دوران‌ گذشته‌! تمام‌ روز اين‌ عبارت‌ در گوشم‌ زنگ‌ زده‌ بود.
        به‌ زحمت‌ از جايم‌ بلند شدم‌ و با بي‌حوصلگي‌ به‌ سالن‌ مجاور رفتم‌. حقيقتا دلم‌ مي‌خواهد چه‌ چيزي‌ را از دهان‌ شاهين‌ بشنوم‌؟ كه‌ بگويد: متأسفم‌. در حقت‌ بد كردم‌.هميشه‌ تو را به‌ ياد خواهم‌ داشت‌؟
        موجي‌ از خستگي‌ بر وجودم‌ مستولي‌ مي‌شود. در ميان‌ جمعيت‌ تلوتلو مي‌خورم‌ تا اين‌ كه‌ روي‌ يك‌ صندلي‌ راحتي‌ كنار پنجره‌ ولو مي‌شوم‌. كفش‌ هايم‌ را در مي‌آورم‌ وچشمانم‌ را مي‌بندم‌. صداي‌ گوش‌نواز پيانو به‌ من‌ آرامش‌ مي‌بخشد. مي‌خواهم‌ موسيقي‌ بر روح‌ و روانم‌ تأثير بگذارد.
        ولي‌ ناگهان‌ صداي‌ صحبت‌ دو نفر از اتاق‌ كناري‌ آرامشم‌ را به‌ هم‌ مي‌زند. صداي‌ شخص‌ خاصي‌. صداي‌ شاهين‌. او با حالتي‌ شتابزده‌ از همسرش‌ مي‌پرسد: منظورم‌ آن‌مردي‌ است‌ كه‌ جليقه‌ زرد رنگ‌ به‌ تن‌ دارد. اسمش‌ چيست‌؟
        تينا مي‌پرسد: جليقه‌ زرد؟ منظورت‌ كدام‌ مرد است‌؟
        ـ بله‌. همان‌ مردي‌ كه‌ قرار است‌ پروژه‌ بزرگي‌ را در خارج‌ از كشور براي‌ پدرت‌ مديريت‌ كند.
        ـ آهان‌. منصور را مي‌گويي‌. از لحن‌ صدايش‌ پيداست‌ كه‌ از يادآوري‌ اسم‌ آن‌ مرد خيالش‌ راحت‌ شده‌ است‌.
        ـ اسم‌ كوچكش‌ را مي‌گويي‌؟ صداي‌ شاهين‌ به‌ نظر عصباني‌ و بيقرار مي‌رسد.
        ـ منصور... است‌.
        ـ آفرين‌ به‌ تو دختر. لازم‌ است‌ چند دقيقه‌اي‌ با او صحبت‌ كنم‌، به‌ زودي‌ بر مي‌گردم‌.
        ـ ولي‌... صداي‌ تينا مردد و غمگين‌ به‌ نظر مي‌رسد: دلم‌ مي‌خواست‌... راستش‌... دلم‌ مي‌خواست‌ چند دقيقه‌اي‌ با هم‌ تنها باشيم‌. فقط خودت‌ و خودم‌!
        ـ عزيزم‌، چند دقيقه‌ با منصور صحبت‌ مي‌كنم‌ و زود بر مي‌گردم‌. اگر همين‌ حالا سر صحبت‌ و باب‌ آشنايي‌ را با او باز نكنم‌، شانس‌ كاري‌ بزرگي‌ را از دست‌ مي‌دهم‌. ممكن‌است‌ فرصت‌ خوبي‌ مثل‌ حالا دست‌ ندهد. بسيار خوب‌؟
        ـ بسيار خوب‌... صداي‌ تينا تسليم‌ شده‌ و اندوهگين‌ به‌ نظر مي‌رسد.
        شاهين‌ از كنارم‌ مي‌گذرد و به‌ او خيره‌ نگاه‌ مي‌كنم‌. تينا سر جايش‌ ميخكوب‌ شده‌ است‌. بعد از چند دقيقه‌، از جايم‌ بلند مي‌شوم‌ و به‌ سمت‌ تينا مي‌روم‌. به‌ نظر سرگشته‌ وپريشان‌ مي‌آيد. مثل‌ جوجه‌اي‌ كه‌ رهايش‌ كرده‌ باشند.
        نزديكش‌ مي‌شوم‌ و مي‌گويم‌: سلام‌!
        ـ سلام‌! سپس‌ با چشماني‌ گرد شده‌ از فرط تعجب‌ و تا حدي‌ نگران‌ به‌ من‌ خيره‌ مي‌شود و بعد مي‌گويد: خيلي‌ متأسفم‌. ولي‌ اسمتان‌ را فراموش‌ كرده‌ام‌. براي‌ دلگرمي‌بخشيدن‌ به‌ او لبخندي‌ مي‌زنم‌ و مي‌گويم‌: شيوا هستم‌!
        ـ اوه‌، شيوا جان‌، بايد مرا ببخشي‌. از بس‌ جمعيت‌ اينجا هست‌، همه‌ را با هم‌ اشتباه‌ مي‌كنم‌.
        ـ خوب‌ حق‌ هم‌ داري‌، امروز خاطره‌ انگيزترين‌ روز زندگاني‌ توست‌.
        ـ بله‌، بزرگترين‌ و شيرين‌ترين‌ روز زندگيم‌. حالا يادم‌ آمد. ظاهرا شاهين‌ قبلا با عموي‌ شما شراكت‌ داشت‌!
        ـ بله‌، او در مغازه‌ عمويم‌ كار مي‌كرد.
        ـ حتما مي‌خواهيد با خودش‌ صحبت‌ كنيد. الان‌ برمي‌گردد. او...
        دلم‌ مي‌خواست‌ بگويم‌ كه‌ او مشغول‌ برقراري‌ ارتباطهاي‌ كاري‌ است‌، آن‌ هم‌ در شب‌ عروسيش‌. مي‌خواهد با پدر ثروتمندت‌ شريك‌ شود.
        زماني‌ كه‌ من‌ و امير با هم‌ ازدواج‌ كرديم‌، روز عروسيمان‌ امير از خوشحالي‌ بال‌ در آورده‌ بود. روي‌ ابرها سير مي‌كرد. يك‌ لحظه‌ هم‌ تنهايم‌ نمي‌گذاشت‌، يك‌ لحظه‌ هم‌ نگاه‌از من‌ بر نمي‌گرفت‌. تمام‌ مدت‌ با حالتي‌ عاشقانه‌ به‌ من‌ مي‌نگريست‌. نفس‌ عميقي‌ مي‌كشم‌. ولي‌ آيا شاهين‌ اين‌ واكنش‌هاي‌ عاشقانه‌ را نسبت‌ به‌ تينا داشت‌؟ خوب‌ كه‌ فكرمي‌كنم‌، مي‌بينم‌ نه‌. شاهين‌ هرگز مرد قابل‌ كنترلي‌ نبود. او فقط به‌ واسطه‌ جذابيت‌ بيش‌ از حدش‌ مي‌توانست‌ كاري‌ كند كه‌ شخص‌ تصور نمايد كه‌ خوشبخت‌ترين‌ ومهم‌ترين‌ فرد روي‌ زمين‌ است‌.و به‌ سختي‌ آب‌ دهانم‌ را قورت‌ مي‌دهم‌ و با خود مي‌گويم‌: تا حدي‌ هم‌ بي‌ رحم‌ و سنگدل‌؟ و بعد به‌ لرزه‌ مي‌افتم‌. نمي‌دانم‌ چرا قبلا متوجه‌اين‌ حقيقت‌ نشده‌ بودم‌. شاهين‌ در همه‌ ارتباطاتش‌ فقط يك‌ هدف‌ را دنبال‌ مي‌كرد: پول‌ و ثروت‌...
        در سالهاي‌ قبل‌ به‌ من‌ وعده‌ و وعيد داده‌ بود تا بتواند تجارت‌ پوشاك‌ را از عمويم‌ فرا بگيرد. بعد به‌ خاطر دختر ديگري‌ كه‌ پدرش‌ يك‌ شركت‌ مهم‌ صادرات‌ و واردات‌داشت‌، مرا رها كرد و به‌ آمريكا رفت‌. و حالا با تينا ازدواج‌ كرده‌ است‌. يا شايد بهتر باشد بگويم‌ با پدر ثروتمند او؟
        تينا به‌ شكم‌ برآمده‌ من‌ زل‌ مي‌زند و مي‌پرسد: به‌ سلامتي‌، فرزندتان‌ چه‌ زماني‌ به‌ دنيا مي‌آيد؟
        ـ دو ماه‌ ديگر!
        از ته‌ دل‌ آهي‌ مي‌كشد و مي‌گويد: چه‌ خوب‌! من‌ عاشق‌ بچه‌ هستم‌. مي‌خواهم‌ يك‌ عالمه‌ بچه‌ به‌ دنيا بياورم‌.
        دلم‌ مي‌خواهد بگويم‌ اميدوارم‌، ولي‌ جلوي‌ خودم‌ را مي‌گيرم‌. اگرچه‌ اميدوارم‌ او دوستان‌ زيادي‌ هم‌ داشته‌ باشد، چون‌ احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ خيلي‌ زود به‌ آنها نياز پيدامي‌كند!
        مي‌پرسم‌: براي‌ سفر ماه‌ عسلتان‌ كجا را انتخاب‌ كرده‌ايد؟
        ـ رم‌. چون‌ شاهين‌ دوستان‌ زيادي‌ در آنجا دارد. با خود مي‌گويم‌: دوستان‌ نه‌، بهتر است‌ بگويي‌ قراردادهاي‌ تجاري‌... بعد به‌ ياد چند روز قبل‌ مي‌افتم‌ كه‌ با وجود اين‌ كه‌براي‌ خريد وسايل‌ بچه‌ به‌ پول‌ زيادي‌ نياز داشتيم‌، يك‌ عالمه‌ پول‌ صرف‌ خريد اين‌ پيراهن‌ لعنتي‌ كرده‌ بودم‌. به‌ راحتي‌ اجازه‌ داده‌ بودم‌ كه‌ خاطرات‌ مردي‌ به‌ ذهنم‌ هجوم‌بياورند كه‌ آرامشم‌ را به‌ هم‌ مي‌زند. فقط به‌ خاطر دوران‌ گذشته‌! چه‌ چرندياتي‌!
        ناگهان‌ احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ بيش‌ از اين‌ نمي‌توانم‌ شوهر دوست‌ داشتني‌ و بردبارم‌ را تنها بگذارم‌. دلم‌ برايش‌ تنگ‌ شده‌ است‌. مي‌خواهم‌ در كنارش‌ احساس‌ آرامش‌ را بازيابم‌.
        حالا در حياط زيباي‌ منزلمان‌ نشسته‌ايم‌. رايحه‌ مست‌ كننده‌ و وجد آور گل‌هاي‌ رز مشامم‌ را پر كرده‌اند. امير مي‌گويد: خيلي‌ ساكت‌ هستي‌!
        ـ داشتم‌ به‌ اين‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ چقدر دوستت‌ دارم‌.
        ـ من‌ هم‌ در همين‌ فكر بودم‌. حال‌ دخترم‌ در شكمت‌ چطور است‌؟
        ـ پسرت‌! به‌ شدت‌ احساس‌ آرامش‌ مي‌كنم‌ و مي‌گويم‌: هم‌ چنين‌ به‌ اين‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ لازم‌ نبود آن‌ همه‌ پول‌ صرف‌ خريد آن‌ پيراهن‌ بكنم‌.
        ـ ولي‌ آن‌ پيراهن‌ خيلي‌ به‌ تو مي‌آيد و در آن‌ فوق‌ العاده‌ شده‌ بودي‌.
        ـ ولي‌ هرگز آن‌ را نخواهم‌ پوشيد.
        ـ چرا مي‌پوشي‌. سپس‌ دستم‌ را مي‌گيرد و عاشقانه‌ نگاهم‌ مي‌كند. با تعجب‌ مي‌پرسم‌: كجا؟
        لبخند شيريني‌ مي‌زند و مي‌گويد، در مراسم‌ تولد فرزندمان‌. سپس‌ مشتاقانه‌ به‌ دوران‌ جديدي‌ مي‌انديشيم‌ كه‌ در پيش‌ رو داريم‌.ت