|
|
بهترين هديه براي مادر
فقط ده دقيقه ديگر باقي مانده بود! در حالي كه به مناظر اطراف نگاه ميكردم، دلشوره عجيبي داشتم. ده دقيقه ديگر به شهر محل سكونت پدرم ميرسيدم. بعد از يكپيادهروي چند دقيقهاي و سپس به خانهاش ميرسيدم! اگرچه بارها و بارها اين مسافت را طي كرده بودم، ولي هرگز دلشوره و اضطرابم كاهش نمييافت. حتي در خلالدوران سختي كه مادرم به شدت مريض و بدحال بود و من هر مرتبه خودم را متقاعد ميكردم كه در ديدار بعدي بهبود مييابد. هر مرتبه انتظار داشتم كه مادر با رويگشادهاش در را به رويم بگشايد و با آغوشي گرم به استقبالم بيايد و خوش آمد بگويد. و خبر دهد كه بر بيماري سخت و لاعلاجش غلبه كرده است. ولي افسوس كه چنيننشد. اين اتفاق خوب هرگز رخ نداد، معجزه به وقوع نپيوست و حالا فقط پدر بود كه در را به رويم باز ميكرد. درست مثل دو سال گذشته. به جز اين كه، اين مرتبه دعوتي از منبه عمل نياورده بود و نميخواست به خانهاش بروم! او پاي تلفن به من ميگفت: عزيز دلم، باور كن حالم خوب است. تو بايد به فكر زندگي خودت و شوهرت باشي. چرا اينقدر نگران من هستي؟ باور كن ميتوانم به تنهاييهم اموراتم را بگذرانم. به اين ترتيب روزي صداي شوهرت در ميآيد! و من با لحن تندي به او گفتم: البته كه به تنهايي هم ميتوانيد زندگي كنيد. خوب ميدانم. ولي دوست دارم به ديدنتان بيايم، دلم برايتان تنگ شده است. بايد كمي بهاوضاع داخل خانه شما سر و سامان بدهم. اگرچه، هر دو به دليل واقعي آن واقف بوديم. آخر آن هفته سالروز تولد مادر عزيز و از دست رفتهام بود. قطعا مايل نبودم، پدر در آن روز به خصوص تنها باشد و غصهبخورد. پدر خنده كنان، پرسيد: پس شوهرت، «پويا» را هم همراه خودت بياور. ميخواهيم شام را در رستوراني شيك صرف كنيم. البته اين در صورتي است كه پويا نيمچهعلاقهاي به من داشته باشد. و من ناگهان احساس كردم كه پدر به نحو مسخرهاي سرزنده، شاداب و سرحال است! ولي از پويا نخواستم كه همراهم بيايد. يعني نميتوانستم. آن هم درست روز تولد مادرم كه فقط به خاطر تنهايي پدرم، قصد داشتم آنجا باشم تا آن مراسم خانوادگي را باهم برگزار كنيم. مادرم هميشه سالگرد تولد همه ما را خيلي استثنايي و ويژه برگزار ميكرد، طوري كه گاهي اوقات پدر به گله و شكايت ميپرداخت و خاطر نشان ميكرد كه اين سالروزهادر سالهاي بعد هم فرا ميرسند. ولي گله و شكايتهاي شيطنتآميز پدرم هرگز باعث دلسردي مادرم نميشد. ولي، پويا اين مسايل را درك نميكرد. وقتي متوجه شد كه ميخواهم، آخر هفته دوباره به ديدن پدرم بروم، مات و متحير به من خيره شد و گفت: نه، فيروزه، دوباره نه! همين يك هفته قبل، آنجا بودي. و من گفتم: خيلي متأسفم، ولي نميخواهم پدر در سالروز تولد مادر خدا بيامرزم تنها باشد. من تنها دختر او هستم و نميتوانم ناراحتي و غصه خوردن او را مشاهدهكنم. پويا با ناراحتي پرسيد: پس تنها بودن و ناراحتي من برايت مهم نيست؟ سپس در حالي كه دست به سينه ايستاده و با عصبانيت به من خيره شده بود، پرسيد: من چكاربايد بكنم؟ انتظار داري تعطيلات آخر هفته گوشه خانه بنشينم و كتاب بخوانم؟ بعد نفس عميقي كشيد و گفت: تصور ميكردم زندگي مشترك واقعا خوبي داريم، ولي حالا ميبينم كه سخت در اشتباه بودم. خسته شدم، از اين كه آخر هفته ساك بهدست راهي خانه پدرت ميشوي. در حالي كه شوكه شده بودم و قلبم تند تند ميزد، زير لب گفتم: پويا، دست بردار. ميداني كه خيلي دوستت دارم ولي خوب، پدرم هم به من نياز دارد. و او با عصبانيت فرياد كشيد: تصور ميكني من به تو نياز ندارم؟ بايد چيزي را به تو بگويم: خيلي بي رحم و بي عاطفه هستي كه زندگي زناشوييات را در مقام دوم قرار ميدهي. حيرت زده، داد زدم: نه، اين حرفها را نزن. خيلي دوستت دارم و هميشه تصور ميكردم به اين موضوع واقفي و دركم ميكني. پويا با لحني سرد گفت: من هم تصور ميكردم كه ميدانم، ولي حالا ديگر مطمئن نيستم. فقط ميدانم كه اگر قرار است يك عمر با خوبي و خوشي در كنار هم زندگي كنيم،نبايد در دو جهت حركت كني. به اين ترتيب نميتواني هر دو رابطه را پابرجا و استوار حفظ كني. همين و بس. به سرم زد كه از او خواهش كنم تا همراهم بيايد، ولي نميتوانستم، آن هم بعد از حرفهايي كه تحويلم داده بود. و حالا كه پشت در خانه پدرم بودم، حتم داشتم كه كار صحيحي انجام دادهام. اصلا نميخواستم پدر از رنجش خاطر پويا بويي ببرد. در حياط باز بود، يعني اين كه پدر در آنجا مشغول باغباني و گلكاري بود. بيچاره پدر، هيچ سر رشتهاي از باغباني نداشت. مادرم هميشه به امور گلها و حياط رسيدگيميكرد. من هم عاشق حياط زيبا و دلباز منزل پدرم بودم. به پدرم قول داده بودم كه بعد از ظهر چند ساعتي در كارهاي باغباني كمكش كنم. ولي... زماني كه قدم به داخل انتهاي حياط گذاشتم، زني را ديدم كه كنار بستر گلهاي رز زانو زده بود! با مشاهده آن صحنه عجيب، نفسم بند آمد. دلم ميخواست بهجاي اين زن غريبه، مادرم را ميديدم كه مثل هميشه آنجا مينشست و به گلكاري مشغول ميشد، در حالي كه پدر با حالتي عاشقانه در كنارش ميايستاد و نگاهشميكرد. درست مشابه همان صحنهاي كه بارها و بارها ديده بودم، ولي افسوس... به زور، سلامي زير لب گفتم و جلو رفتم. پدر با ديدن من آن چنان خنده شادمانهاي سر داد كه بعد از بيماري مادر آن را از او نديده بودم. زني كه كنارش ايستاده بود،مهري خانم بود. زني لاغر اندام با چشماني عسلي رنگ كه سر خيابان، مهد كودكي را اداره ميكرد. چند مرتبه، او را از دور ديده بودم. پدر با ديدن من گفت: ميدوني كه هيچ وقت سر رشتهاي از باغباني نداشتم. خوشبختانه، مهري خانم ميتواند در اين رابطه كمكم كند. او ميخواهد تفاوت بين گلقاصدك با گل نرگس را به من ياد دهد! مهري خانم به نشانه اعتراض گفت: شما خوب بلديد، ولي بايد بگويم كه كمي تنبل تشريف داريد. اگر كسي بخواهد، ميتواند به سرعت اصول باغباني را ياد بگيرد. مثلپخت و پز! و بعد خنديد و ادامه داد: اين شيوه و شگرد خاص مردهاست تا از زير كارها در بروند. پدر دوباره شادمانه خنديد و من فقط يك لبخند خشك، بيروح و تصنعي به چهره نشاندم. پدر چگونه ميتوانست؟ در حياط مورد علاقه و محبوب مادرم، در كنار زنيديگر به بگو و بخند مشغول شود، آن هم درست روز تولد مادرم! با حالتي تدافعي، گفتم: ولي پدرم در آشپزي بيهمتاست. مهري خانم از جايش بلند شد، سري تكان داد و گفت: بله، ميدانم. املتها و نيمروهاي او حرف ندارند. فقط در مورد باغباني و گلكاري، وانمود ميكند كه چيزي نميداند! پدر خندهاي كرد و گفت: بسيار خوب، حق با شما است. و مهري خانم را كه قصد داشت به خريد برود تا دم در مشايعت كرد. مهري خانم در حالي كه خداحافظي ميكرد، گفت: بسيار خوب، ساعت هشت شب برميگردم! پشت ميز آشپزخانه نشسته بودم كه پدر برگشت. با دستانم، صورتم را پوشانده بودم. حال خوبي نداشتم. با درماندگي سعي داشتم لحن صدايم را عادي جلوه دهم وپرسيدم: پس او... منظورم اين است كه مهري خانم هم براي صرف شام با ما به رستوران ميآيد؟ پدر در حالي كه ظرفها را ميشست، گفت: بله. تصور ميكردم پويا را هم همراه خودت ميآوري. تصور ميكردم شب بسيار خوبي را در رستوران طي ميكرديم.ميخواستم كاري كنم تا حسابي به هر چهار نفرمان خوش بگذرد. ولي حيف كه تنها آمدهاي. صدايي از گلويم خارج نميشد و به تكان دادن سرم اكتفا كردم. پدر از چه صحبت ميكرد؟ خوش گذشتن، آن هم بعد از مرگ مادر؟ مگر ممكن بود بدون حضور مادر،شب خوبي را تجربه ميكرديم؟ حرفهاي پدر در سرم زنگ ميزدند. پدر ادامه داد: راستش، همانطور كه ميداني مهري خانم دوران خيلي سختي را پشت سر گذاشته است. شوهر خدا بيامرزش، پنج سال قبل در يك سانحه رانندگي كشتهشد. او مجبور بود براي اداره مهد كودك، سخت تلاش كند و خرج بچههايش را بدهد. گاهي اوقات، حتي تا نيمههاي شب به كارهاي دفتر رسيدگي ميكرد، چون پولنداشت تا يك منشي استخدام كند. خودت ميداني كه وقتي زني بيوه و دست تنها باشد، با چه مشكلاتي مواجه ميشود. ولي او زني شجاع و پرتلاش است. و حالاروحيهاش خيلي بهتر شده است. بله، معلوم بود كه روحيهاش بهتر شده است. از سر و ظاهرش پيدا بود، خودش را مثل دخترهاي جوان درست كرده بود! رأس ساعت هشت، مهري خانم زنگ در خانه را به صدا در آورد. من و پدر آماده بوديم و همگي به شيكترين رستوران شهر رفتيم. رستوراني كه مورد علاقه مادرم بود!پدر، ميدانست كه من هم به آن رستوران علاقمند هستم. وقتي شام را خورديم، در هنگام صرف دسر با مهري خانم همكلام شدم. زني آرام و صادق بود كه صراحت لهجهاش جذاب و خوشايند به نظر ميرسيد. ولي نميخواستماو همراه ما باشد. آن هم در اين شب به خصوص، تولد مادرم. در آن شب، او هيچ جايي در خلوت دو نفره من و پدر نداشت. درست همانطور كه شوهرم، پويا، جايي در آنميان نداشت. از اين دلخور بودم كه آن زن، اين مسأله را درك نميكرد. وقتي از رستوران به خانه برگشتيم، پدر در سالن نشيمن با مهري خانم مشغول صحبت شد و من يكراست به اتاق خوابم پناه بردم. اتاقم درست بالاي سالن نشيمن قرارداشت و ميتوانستم زمزمه صحبتهاي آن دو را بشنوم. پدرم سري به من زد و با نگراني پرسيد: عزيز دلم، حالت خوب است؟ امشب خيلي ساكت هستي! سپس دستنوازشي به سر و رويم كشيد و ادامه داد: فيروزه جان، خواهش ميكنم فقط به خاطرات خوب فكر كن. چرا اين همه خودت را آزار ميدهي؟ تو زن جواني هستي كه آيندهشادي در پيش رو داري. در حالي كه بغض راه گلويم را بسته بود، به سمت ديگري نگاه كردم. بله، دلم ميخواست فقط به خاطرات خوب فكر كنم، ولي نه زماني كه يك زن غريبه خلوت زيباي مارا به هم زده بود. او حق نداشت شريك خاطرات خوش خانوادگي ما شود. آرام و قرار نداشتم، به ياد خنده شادمانه پدر در حياط افتادم. يادم آمد كه تمايلي نداشت تا آخر اين هفته به ديدنش بيايم. ولي چرا؟ چون ديگر به همنشيني ومصاحبت من نيازي نداشت؟ و بعد احساس تنهايي وحشتناكي به من دست داد. احساس ميكردم داخل خانه پدرم نيستم. قاب عكسي را از روي ميز برداشتم كه در آخرين سالروز تولد مادرم گرفته شده بود. در حالي كه پدر با حالتي عاشقانه دستش را دور گردن مادر انداخته بود. طفلك مادر،به خاطر بيماريش به شدت لاغر و ضعيف شده بود. حتي در عكس هم ضعف او نمايان بود. حالت عاشقانه آن دو حتي در عكس هم فرياد ميكشيد. چقدر به يكديگرعشق ميورزيدند و حالا... فيروزه، ميتوانم وارد اتاقت شوم؟ جا خوردم، پدر بود. آنقدر در عالم خاطرات غرق شده بودم كه حتي صداي ضربههاي پدر به در اتاق و رفتن مهري را نشنيده بودم. درحالي كه قاب عكس را در دست داشتم، لبه تخت نشستم. پدر كنارم نشست و گفت: وقتي ديدم كه چراغ اتاقت هنوز روشن است، متوجه شدم كه نخوابيدي. شب خوبيبود، مگر نه؟ عليرغم اين كه... او زن خيلي شجاعي بود، مادرت را ميگويم! نميتوانستم پاسخي بدهم. پدر آهي كشيد و گفت: خيلي هم بزرگوار، بخشنده و بلند نظر بود. او ميدانست كه زندگي به جريان خود ادامه ميدهد و افرادي را موفقميدانست كه حداكثر بهره را از آن ميبرند. او از مهري خانم خوشش ميآمد و او را تأييد ميكرد، اگرچه حدس ميزنم تو علاقهاي به او نداشته باشي. نه، عزيزم. منكراين حقيقت نشو، با رفتار امشبت همه چيز را نشان دادي. گفتم: خيلي متأسفم. ولي منظوري نداشتم. بعد اشك از گوشه چشمانم سرازير شد، ميدانستم كه درست مثل يك دختربچه ترشرو و بدعنق به نظر ميرسم و هق هقكنان ادامه دادم: اصلا مسأله مهري خانم نيست... فقط... فقط... پدر يك دفعه برآشفته شد و پرسيد: پس تصور ميكني به مادرت خيانت ميكنم؟ چگونه؟ فقط به من بگو، چگونه؟ اين چه افكاري است كه در سر داري؟ بعد خشم وعصبانيت در صدايش مشخص شد: مطمئن باش كه هيچ چيز و هيچ كس نميتواند خاطرات خوش زندگي مشترك من و مادرت را از بين ببرد. ولي من كه نميتوانممادرت را برگردانم. اگر من قبل از او از دنيا ميرفتم تصور ميكني كه دلم ميخواست او بقيه عمرش را به تنهايي سپري كند؟ و تصور ميكني چون نسبت به من احساسمسؤوليت داري، بايد احساس گناه و عذاب وجدان بر وجودم مستولي شود؟ اصلا به چه علت هر هفته به اينجا ميآيي؟ در حالي كه مثل بيد ميلرزيدم، گفتم، چون دلمميخواهد به اينجا بيايم. چون دخترتان هستم، دوست تان دارم. تصور ميكردم كه با آمدنم شما را خوشحال ميكنم، نميتوانم به تنهايي و غصه دار بودن شما حتي فكركنم. ولي ميبينم كه ظاهرا ديگر نيازي به من نداريد. تمام نگراني هايم بيمورد بودند... حق با پويا بود! او با عصبانيت گفت: فيروزه، اين عقيده تو اصلا منصفانه نيست! البته كه عاشق ديدن تو هستم، ولي بايد هر دو زندگي بدون وجود مادرت را ياد بگيريم. حتم دارم كه بهزودي صداي شوهرت هم در ميآيد! با حرص گفتم: ولي امروز، تولد مادر بود! گفت: خوب، اين دليل مهمتري نيست تا هر دو روز خوبي داشته باشيم؟ سپس از جايش بلند شد و افزود: تصور نكن كه دلم براي مادرت تنگ نميشود، چون به شدتدلتنگش هستم. مطمئن باش كه هرگز عشقي را كه به مادرت داشتم، نسبت به زن ديگري احساس نخواهم كرد. ولي حالا مهري همسر من است و ميخواهم بقيه عمرم رابا او بگذرانم، چون راه دور و درازي را در پيش رو دارم. با عصبانيت پرسيدم: منظورتان اين است كه با مهري خانم... پدر با بياعتنايي شانهاي بالا انداخت و گفت: بلهمن و او چهار روز است كه با هم ازدواج كردهايم. بعد در اتاق را محكم به هم كوبيد و رفت. سردمشده بود، او حتي به من شب بخير نگفته بود. انگار بابسته شدن آن در، بخشي از زندگيام و رابطه نزديكمن و پدرم براي هميشه بسته شده بود. دوباره هول و اضطراب شديدي به جانم افتاد. بهياد دوران بچگيام افتادم. زماني كه در تل ماسههايشني ساحل گم شده بودم، چقدر با نگراني و وحشتبه اين سو و آن سو دويده بودم. و از ترس رها شدنبراي هميشه حالت تهوع به من دست داده بود. اگرچهچند دقيقه بعد در آغوش مادرم جا گرفته بودم، ولياحساس ميكردم كه يك قرن بينمان فاصله افتاده بود! به واسطه دركي ناگهاني به لرزه افتادم. آيا به هماندليل بود كه دائما به خانه والدينم برميگشتم، چونآنجا پناهگاهم محسوب ميشد؟ چون ميتوانستم درآنجا به يادآوري خاطرات خوش خانوادگي مان، ازواقعيت عاطفي مرگ مادرم در پناه بمانم؟ به ياد حرفهاي پويا افتادم. خلي از دستم دلخوربود. حق هم داشت، بعد از سه سال ازدواج، هنوز همهر هفته مثل بچهها راهي خانه پدرم ميشدم. اودرست ميگفت، من نميتوانستم دو رابطه را همزماناستوار و با دوام حفظ كنم. پدر هم به اين حقيقتآگاهي داشت. ميدانست كه بايد به كل از آن خانهريشه كن شوم و به زندگي مشتركم با پويا دل ببندم.ولي شايد نميتوانست آن را درست برايم توضيحدهد. حق انتخاب نهايي با خودم بود. به آرامي نفسم رااز سينه خارج كردم. نفسي كه سالها بود، آن را حبسكرده بودم. حالا ميتوانستم به وضوح و روشنيمسايل حقيقي اطرافم را نظاره كنم. من و پدر، هميشه به يكديگر تعلق داشتيم، وليحالا ميفهميدم كه نبايد شادماني او را به هم بزنم. نه،اين شيوه و طرز تفكر من خيلي خودخواهانه بود. حالاانگار آزاد و رها شده بودم. ميتوانستم به كند و كاو دررابطه خودم با پويا مشغول شوم و به واسطه تغيير وتحولاتي در اساس و شالوده خاطرات گذشته،چالشهاي ناخوشايند زندگي را پذيرا باشم. به آرامي قاب عكس مادر را روي ميز قرار دادم.ميدانستم كه اين بهترين هديهاي است كه به مادردادهام.
|