|
|
زندگيم دستخوش تغيير و تحول شد
هنگامي كه قطرات درشت باران به در و پنجرههاي هتل برخورد كرد، من و شوهرم نگاهي به يكديگر انداختيم و بعد از فرط خنده منفجر شديم! حقيقتش اين بودكه ساكن يكي از شهرهاي شمالي بوديم كه اغلب باران ميباريد و حالا براي گذراندن تعطيلات به اين شهر سفر كرده بوديم تا چند روزي از شر باران و هواي ابري وگرفته خلاص شويم كه حالا... انگار باران دنبالمان كرده بود و در اينجا هم خلاصي از آن نداشتيم! ناگهان صداي زني باعث شد كه حالت جدي به خود بگيرم و به پشت سرم نگاهي بيندازم. در لابي هتل زن و شوهر ميانسالي پشت سرمان نشسته بودند و زن ازمن پرسيد: ممكن است از شما خواهش كنم چند لحظه كنار ما بنشينيد؟ زن خنده دلنشيني به چهره داشت و به صندلي كنار خودش اشاره ميكرد. ناگهان متوجه شدم كه جلوي آنها نشستهام و به اين ترتيب آنها قادر نيستند مناظرمقابلشان را نظاره كنند. درنتيجه فورا گفتم: اوه، خيلي عذر ميخواهم. اصلا حواسم نبود. و بعد به ياد حرفهاي پدرم افتادم. وقتي بچه بودم، هميشه جلوي اوميايستادم و او نميتوانست تلويزيون تماشا كند. او هم هميشه بغلم ميكرد و ميگفت: خوب، مانع درست ميكني. من هم هميشه حرفهايش را به عنوان گوشه و كنايه به خودم تلقي ميكردم. البته پدرم منظوري نداشت، ولي خودم خوب ميدانستم كه دختر بسيار چاقي هستم.از اين بابت هميشه غصه ميخوردم و عصبي بودم. من تنها شخص چاق در ميان اعضاي خانواده لاغر اندام و ريزهام بودم. مادر و خواهرم، ستاره، بسيار متناسببودند. در بچگي، از خودم و هيكل چاقم بيزار بودم. هميشه عينكي ته استكاني به چشم داشتم و موهايم را به طرز سادهاي پشت سرم دم اسبي ميكردم. راستش، تاحد زيادي به خواهرم حسادت ميكردم. او بينهايت زيبا بود. در تمام طول عمرم، فقط يك بار به ياد دارم كه شخصي از من تعريف كرد. وقتي دوازده سال داشتم، روزي به طور اتفاقي شنونده صحبتهاي ميان مادر و پدرمبودم. مادرم ميگفت كه صبح در خيابان با خانم همسايه مواجه شده است و ظاهرا آن خانم به مادرم گفته بود: ماشاءا... چه دختر جذاب و دوست داشتني داريد! مادرم هم به اين خيال كه آن خانم در مورد خواهر صحبت ميكند، گفته بود: اوه، منظورتان ستاره است! و آن خانم گفته بود: نه، منظورم دختر ديگرتان است. ظاهرا مادرم تصور ميكرد كه از شنيدن اين موضوع خيلي خوشحال ميشوم، ولي در آن هنگام نه تنها بابتحرفهاي خانم همسايه خوشحال نشدم، كه بغض كردم. چون مادرم بياختيار، وقتي صحبت از زيبايي شده بود، نام خواهرم را پيش كشيده بود. زندگيام به همين منوال ميگذشت، تا اين كه در سن هيجده سالگي برايم خواستگاري مناسب آمد، يك ماه قبل از تولد نوزده سالگيام با او نامزد شدم و بعد درسن بيست سالگي با او ازدواج كردم. جالب اين كه خواهرم، ستاره، با اين كه چند سالي از من بزرگتر بود، هنوز خواستگار مناسبي نداشت، در حالي كه من خيليزود و غير منتظره به خانه بخت رفته بودم. شوهرم، بهروز، واقعا مرد مهربان و خوبي بود. در كنارش احساس خوشبختي ميكردم و تا حدي غم و غصههاي دورانكودكي و نوجوانيام را از ياد برده بودم. حالا احساس ميكردم كه ماجرا برعكس شده و ستاره تا حدي به من حسادت ميكند. زماني كه بچههايمان به دنيا آمدند،كارم را رها كردم و خانه نشين شدم. ميخواستم تمام وقتم را صرف رسيدگي به بچهها و امور زندگي بكنم. بله، من خودم را وقف شوهر و بچههايم كردم. و از اينبابت احساس رضايت ميكردم! زني شاد بودم، ولي هنوز هم اضافه وزنم آزارم ميداد. احساس ميكردم گم كردهاي دارم كه بايد آن را پيدا كنم. با اين كه عاشق مطالعه بودم و اطلاعاتم خيلي بالابود، ولي اعتماد به نفس لازم براي برگشتن به دانشگاه يا يافتن كار جديدي را در خود سراغ نداشتم! ولي... آن روز آن زوج ميانسال زندگيام را دستخوش تغيير و تحولي عظيم كردند. هنگامي كه كنار آن خانم نشستم، او لبخندي زد و گفت: راستش ما از شما خيليخوشمان آمده است. شما قابل تحسين هستيد! ابتدا خيلي خجالت كشيدم ولي بعد به خنده افتادم. جالب اين بود كه زن مدام ميگفت: شخصيت درخشان شما روي همه تأثير ميگذارد. بايد به خودتان افتخاركنيد! همين حرفها باعث شد كه تا آخر آن سفر احساس كنم كه روي ابرها سير ميكنم. احساس متفاوتي پيدا كرده بودم. دگرگون شده بودم. به محض آن كه به شهرمانبرگشتيم، ابتدا در چند كلاس آموزشي ثبت نام كردم و بعد در يكي از ادارات دولتي مشغول به كار شدم. در مصاحبه مجبور بودم مقابل هيئت داوران پشت ميزگردي بنشينم و به سؤالات زيادي پاسخ دهم، كاري كه هرگز تصور نميكردم دل و جرأت انجامش را داشته باشم. ولي موفق شدم! دو سال قبل بازنشست شدم،ولي حالا سرم بيش از پيش شلوغ است. طوري كه به تدريج وزن زيادي را از دست داده و به تعادل رسيدهام، چيزي كه هميشه در آرزويش به سر ميبردم. اگر از تعاريف و تمجيدهاي گاه و بيگاه برخوردار نميگشتم، قطعا امروز زن موفقي نبودم. هميشه آرزو دارم كه روزي بار ديگر آن زوج ميانسال را ببينم تا از آنهاتشكر كنم. آنها باعث شدند كه اعتماد به نفسم باز گردد و خودم را دست كم نگيرم. حالا خودم هر زمان كه احساس كنم بايد از كسي تعريف كنم، به سرعت لب بهتحسين ميگشايم. همين تحسينها هستند كه ميتوانند زندگي برخي را دستخوش تغيير و تحولات عظيمي نمايند!
|