New Page 1


 

 

 




  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  • به همزاد مهربانم
  • سلام به فردا
  • «تو» همیشه در قلب ما زنده هستی
  • بهار نو رسیده
  • یک اتفاق نه چندان ساده
  • یک قدم تا رویا
  • عشق دوای هر درد بی درمان است
  • به دنبال آرامش در جهنم عینی!
  • دیدار با فرشته
  • روح دل آزرده!
  • عبور از حسرت
  • فرشته ی خوشبختی
  • روح در صندوقچه!
  • به گذشته باز نخواهم گشت...
  • ارکیده های چشم انتظار...
  • مثل دو خط موازی
  • با چشمان کاملاً بسته
  • گریستن تا ابد
  • همگام با جریان چشمه ی زندگی...
  • آنها وصله ی ما نبودند!
  • سعادت از دست رفته
  • حسّ غریبی است...
  • پل های شکسته
  • ‌نسیم عشق
  • صدایی شیطانی!
  • گرانبهاترین لحظه های عمر
  • سهم من همین بود
  • وقتی سرنوشت یار نیست
  • همیشه با تو...
  • نارفیق
  • زمانی برای بیقراری
  • ماه عسلی خاطره انگیز!
  • ارواح مزاحم!
  • مادر! فدای عطر تو
  • آشتی با زندگی در آغوش مرگ
  • لبریز از تنهایی
  • مرا ببخش!
  • من و تو و بیقراری
  • مامی! چرا به حرفم گوش نکردی؟
  • زمزمه‌هایی در گوش امواج
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • انتقام در مه!
  • سرابی ظاهر فریب
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • سرابی ظاهر فریب
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • انتقام در مه!
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • حتی اگر بهشت زیرپایم نباشد...
  • دختران
  • تو فکر کن مرده!
  • به پیشواز مهربانی
  •  




    دخترم‌، الان‌ كجا هستي‌ و چه‌ مي‌كني‌؟

    در نقطه‌اي‌ در كشور آلمان‌، مادر جواني‌ در صف‌ صندوق‌ يك‌ فروشگاه‌ بزرگ‌ ايستاده‌ است‌. با نگاهي‌ سردرگم‌ و وحشت‌ زده‌ به‌ دنبال‌ دخترك‌خردسالش‌ مي‌گردد و فرياد مي‌كشد. فروشگاه‌ از جمعيت‌ موج‌ مي‌زند. كريسمس‌ در راه‌ است‌ و خريداران‌ در مقابل‌ ديدگان‌ حيرت‌ زده‌ مادر جوان‌ درتكاپو هستند.
        مادر جوان‌ در كمال‌ استيصال‌ و درماندگي‌ راهش‌ را در ميان‌ جمعيت‌ باز مي‌كند و مدام‌ فرياد مي‌كشد: كاتريس‌! كاتريس‌! عزيزم‌، كجا هستي‌؟
        بله‌، آن‌ مادر جوان‌ من‌ هستم‌. و در تمام‌ اين‌ نوزده‌ سال‌ خودم‌ را در آن‌ فروشگاه‌ در حال‌ جستجوي‌ دخترك‌ نوپاي‌ دو ساله‌ام‌ مي‌بينم‌. و تا زماني‌ كه‌ او به‌نزدم‌ باز نگردد، نمي‌توانم‌ از آن‌ مكان‌ خارج‌ شوم‌!
        سال‌ 1981 بود و من‌ به‌ همراه‌ شوهرم‌ ريچارد كه‌ به‌ عنوان‌ گروهبان‌ در مقر نظامي‌ شهر «بادربورن‌» نزديك‌ دورتموند مشغول‌ به‌ كار بود، در آنجا زندگي‌مي‌كرديم‌.
        28 نوامبر سالگرد دومين‌ سال‌ تولد دختر كوچكم‌ كاتريس‌ بود. قرار بود يك‌ مهماني‌ عصرانه‌ ترتيب‌ دهيم‌. درنتيجه‌ دختر هفت‌ ساله‌ مان‌، ناتاشا، را درخانه‌ يكي‌ از دوستان‌ گذاشتم‌ و به‌ همراه‌ ريچارد و خواهرم‌، وندي‌، براي‌ خريدن‌ مقداري‌ تنقلات‌، شيريني‌ و شكلات‌ به‌ آن‌ فروشگاه‌ رفتيم‌.
        وندي‌ با ديدن‌ جمعيت‌ داخل‌ فروشگاه‌ فرياد زد: اوه‌، خداي‌ من‌! امروز در اين‌ فروشگاه‌ چه‌ خبر است‌؟ چقدر شلوغ‌ است‌! از قرار معلوم‌ ارتشي‌هاحقوقشان‌ را گرفته‌ و براي‌ خريد كريسمس‌ به‌ آن‌ فروشگاه‌ هجوم‌ آورده‌ بودند. قرار شد ريچار ماشين‌ را در جايي‌ پارك‌ كند و من‌ و وندي‌ به‌ همراه‌كاتريس‌ وارد فروشگاه‌ شديم‌.
        خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ زماني‌ كه‌ سعي‌ داشتم‌ كاتريس‌ را در كالسكه‌اش‌ بنشانم‌، چطور تقلا مي‌كرد و دست‌ و پا مي‌زد و معترضانه‌ مي‌گفت‌: نه‌، مامي‌. درحالي‌ كه‌ دست‌ كاتريس‌ را گرفته‌ بودم‌، مشغول‌ خريد شديم‌ و وندي‌ چرخ‌ دستي‌ را پر از تنقلات‌ كرد. به‌ او گفتم‌: بهتر است‌ در صف‌ جا بگيريم‌ تا تو بيايي‌!سپس‌ به‌ آرامي‌ كاتريس‌ را به‌ او سپردم‌ و به‌ سمت‌ صندوق‌ به‌ راه‌ افتادم‌.
        چند دقيقه‌اي‌ بيشتر از جدا شدنم‌ از آنها نمي‌گذشت‌ كه‌ ناگهان‌ وندي‌ را ديدم‌ كه‌ وحشت‌ زده‌ به‌ سمت‌ من‌ مي‌آمد. او حيرت‌ زده‌ از من‌ پرسيد: كاتريس‌ رانديدي‌؟ او به‌ دنبال‌ تو به‌ سمت‌ صندوق‌ آمد.
        حتما مي‌توانيد حدس‌ بزنيد كه‌ چه‌ حالي‌ پيدا كردم‌. قلبم‌ تندتند مي‌زد، دهانم‌ خشك‌ شده‌ بود و به‌ سختي‌ نفس‌ مي‌كشيدم‌. با نگراني‌ و دستپاچگي‌فرياد كشيدم‌: كاتريس‌ كجاست‌؟ اوه‌، خداي‌ من‌، دخترم‌ كجاست‌؟
        سپس‌ در كمال‌ درماندگي‌ و استيصال‌ با نگاه‌ در ميان‌ جمعيت‌ به‌ دنبال‌ دختركم‌ مي‌گشتم‌ آن‌ روز يك‌ كت‌ پيچازي‌ سبز رنگ‌ به‌ تن‌ او كرده‌ بودم‌، وچكمه‌هايي‌ قرمز رنگ‌ و ضد آب‌ به‌ پايش‌. به‌ هر طرف‌ كه‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، اثري‌ از او نمي‌يافتم‌.
        ناگهان‌ با يكي‌ از همكاران‌ شوهرم‌ برخورد كردم‌ و با صدايي‌ لرزان‌ فرياد كشيدم‌: نمي‌توانم‌ كاتريس‌ را پيدا كنم‌! بچه‌ام‌ گم‌ شده‌ است‌!
        ريچارد هم‌ سراسيمه‌ داخل‌ فروشگاه‌ شد و هر سه‌ گوشه‌ گوشه‌ آنجا را زير پا گذاشتيم‌. ولي‌ به‌ نظر مي‌رسيد كاتريس‌ يك‌ قطره‌ آب‌ شده‌ و به‌ داخل‌ زمين‌فرو رفته‌ است‌. اثري‌ از او نبود...
        مدام‌ به‌ خودم‌ دلداري‌ مي‌دادم‌: حتما در گوشه‌اي‌ پنهان‌ شده‌ است‌. هر لحظه‌ او را در حالي‌ مجسم‌ مي‌كردم‌ كه‌ با صداي‌ بلندي‌ مرا صدا مي‌زند و به‌ سمتم‌مي‌دود. بعد در خيال‌ او را در آغوش‌ مي‌گرفتم‌ و آنقدر محكم‌ به‌ خودم‌ مي‌چسباندم‌ كه‌ ديگر هرگز كسي‌ نتواند او را از من‌ جدا كند.
        ولي‌ همچنان‌ كه‌ دقايق‌ از پي‌ هم‌ سپري‌ مي‌شدند، تصاوير هول‌ برانگيزي‌ به‌ ذهنم‌ هجوم‌ مي‌آوردند. تصور مي‌كردم‌ كه‌ كاتريس‌ به‌ شدت‌ وحشت‌ كرده‌ ياصدمه‌ ديده‌ باشد و يا... و يا اين‌ كه‌ شخصي‌ غريبه‌ او را به‌ زور سوار ماشين‌ خودش‌ كرده‌ باشد... به‌ شدت‌ احساس‌ ناتواني‌، نااميدي‌ و درماندگي‌ مي‌كردم‌.از اين‌ كه‌ قادر به‌ انجام‌ كاري‌ نبودم‌. از پا افتاده‌ بودم‌. هيچ‌ كاري‌ از دستم‌ ساخته‌ نبود.
        سرانجام‌ بعد از گذشت‌ چندين‌ ساعت‌ دست‌ از جستجوي‌ بي‌حاصل‌ كشيديم‌. نه‌، هيچ‌ اثري‌ از او نبود!
        بعد از آن‌ ديگر چيزي‌ را درست‌ به‌ خاطر ندارم‌. حتي‌ خروج‌ از فروشگاه‌ را هم‌ به‌ ياد نمي‌آورم‌. ظاهرا به‌ شدت‌ شوكه‌ شده‌ بودم‌ و با تزريق‌ داروي‌ آرام‌بخشي‌ مرا به‌ خانه‌ برگردانده‌ بودند. ريچارد به‌ ناتاشا گفت‌: خواهرت‌ گم‌ شده‌ است‌. هر كاري‌ از دستمان‌ بر مي‌آمد، انجام‌ داديم‌، ولي‌ موفق‌ به‌ يافتن‌ اونشديم‌. حتم‌ داشتم‌ كه‌ ناتاشا از شنيدن‌ اين‌ خبر به‌ شدت‌ جا مي‌خورد و هول‌ مي‌كند.
        هداياي‌ كاتريس‌ كه‌ همگي‌ در كاغذهاي‌ زيباي‌ كادويي‌ پيچيده‌ شده‌ بودند، هنوز روي‌ ميز به‌ انتظار ورودش‌ نشسته‌ بودند. نمي‌توانستم‌ مشاهده‌ آن‌صحنه‌ را تحمل‌ كنم‌. به‌ هر طرف‌ كه‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، اثري‌ از او مي‌ديدم‌. پتويش‌، همان‌ پتوي‌ محبوب‌ او كه‌ هر هنگام‌ خسته‌ بود، رويش‌ مي‌كشيدم‌، درگوشه‌اي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. تخت‌ خواب‌ خاليش‌، اسباب‌ بازي‌هاي‌ مورد علاقه‌اش‌، كاسه‌ صبحانه‌ و شيشه‌ نيمه‌ خالي‌ شيرش‌ كه‌ هنوز در كاسه‌ظرفشويي‌ قرار داشتند. مشاهده‌ آنها برايم‌ بسيار دردناك‌ بود.
        تصور مي‌كنم‌ در آن‌ زمان‌ در عالم‌ خلسه‌ فرو رفته‌ بودم‌. هيچ‌ چيز نمي‌فهميدم‌. افراد پليس‌ وارد عمل‌ شدند. من‌ ساعت‌ها در گوشه‌اي‌ مي‌نشستم‌ ومنتظر شنيدن‌ صداي‌ زنگ‌ خانه‌ بودم‌. تا شايد كسي‌ خبري‌ از كاتريس‌ برايم‌ بياورد. همه‌ گيج‌ و سردر گم‌ بودند و نمي‌توانستند پاسخي‌ براي‌ آن‌ معماحيرت‌ آور بيابند.
        در يكي‌ از روزنامه‌هاي‌ محلي‌، گزارش‌ كوتاهي‌ از خبر مفقود شدن‌ كاتريس‌ چاپ‌ شد. بعد از خواندن‌ آن‌ متوجه‌ شديم‌ كه‌ پليس‌ آلمان‌ حدس‌ مي‌زند كه‌شايد كاتريس‌ به‌ داخل‌ رودخانه‌ >ليپه‌< افتاده‌ باشد. همان‌ رودخانه‌اي‌ كه‌ نزديك‌ آن‌ فروشگاه‌ قرار داشت‌. بعد از آن‌ هم‌ گاه‌ و بيگاه‌ خبرهاي‌ كوتاهي‌ دراين‌ رابطه‌ به‌ چاپ‌ مي‌رسيد، ولي‌ سرنخي‌ از او در دست‌ نبود.
        روزي‌ هق‌ هق‌ كنان‌ به‌ ريچارد گفتم‌: نه‌، امكان‌ ندارد كاتريس‌ در رودخانه‌ افتاده‌ باشد! مگر ممكن‌ است‌ كه‌ كاتريس‌ ظرف‌ چند دقيقه‌ در خروجي‌فروشگاه‌ را پيدا كرده‌، سپس‌ از لابلاي‌ انبوه‌ ماشين‌ها به‌ سمت‌ رودخانه‌ رفته‌ و بعد به‌ داخل‌ آن‌ پرتاب‌ شده‌ باشد، و هيچ‌ كس‌ هم‌ او را نديده‌ و متوجه‌جريان‌ نشده‌ باشد؟ نه‌، امكان‌ ندارد!
        به‌ علاوه‌، كاتريس‌ را خوب‌ مي‌شناختم‌، از آن‌ بچه‌هايي‌ نبود كه‌ بخواهد از من‌ فرار كند. او هميشه‌ تاتي‌ تاتي‌ كنان‌ و با اشتياق‌ به‌ سوي‌ من‌ مي‌دويد.مصرانه‌ مي‌گفتم‌: حتم‌ دارم‌ كه‌ شخصي‌ او را دزديده‌ است‌!
        مأموران‌ تجسس‌ قسمتي‌ از رودخانه‌ را جستجو كردند. بيشه‌زارهاي‌ اطراف‌، دشتها و تمام‌ نواحي‌ مسكوني‌ اطراف‌ را به‌ دنبال‌ كاتريس‌ زير پا گذاشتند.ولي‌ اثري‌ از او نبود.
        خوب‌ يادم‌ هستم‌ كه‌ روزي‌ غواصان‌ زنگ‌ منزلمان‌ را به‌ صدا در آوردند. در حالي‌ كه‌ هنوز لباسهاي‌ خيس‌ غواصي‌ را به‌ تن‌ داشتند، يك‌ جفت‌ چكمه‌قرمز رنگ‌ ضد آب‌ را به‌ من‌ نشان‌ دادند و با ترشرويي‌ پرسيدند: آيا اين‌ چكمه‌ها متعلق‌ به‌ كاتريس‌ است‌؟
        در حالي‌ كه‌ به‌ دقت‌ به‌ چكمه‌ نگاه‌ مي‌كردم‌، موجي‌ از نااميدي‌ و در عين‌ حال‌ آسودگي‌ بر من‌ مستولي‌ شد و با جديت‌ گفتم‌: نه‌، اين‌ چكمه‌ها خيلي‌ بزرگ‌هستند. دختر من‌ فقط دو سال‌ داشت‌. نه‌، اين‌ چكمه‌هاي‌ كاتريس‌ نيستند.
        سه‌ ماه‌ بدين‌ منوال‌ گذشت‌. بعد يك‌ دفعه‌ جستجوها متوقف‌ شدند. روزي‌ افراد پليس‌ آب‌ پاكي‌ را روي‌ دستمان‌ ريختند و گفتند: خيلي‌ متأسفيم‌، ديگركاري‌ از دست‌ ما ساخته‌ نيست‌.
        همين‌، به‌ همين‌ راحتي‌، بازي‌ تمام‌ شد. آنها انتظار داشتند كه‌ مرگ‌ كاتريس‌ را بپذيريم‌ و دست‌ از جستجو برداريم‌. بله‌، پليس‌ آلمان‌ از ما انتظار داشت‌كه‌ دست‌ از پيگيري‌ بكشيم‌ و دهانمان‌ را ببنديم‌. در نظر آنها من‌ آن‌ خانم‌ لي‌ ديوانه‌ بودم‌ كه‌ دخترش‌ در رودخانه‌ غرق‌ شده‌ و حالا نمي‌توانم‌ حقيقت‌تلخ‌ را پذيرا باشم‌.
        ولي‌ من‌ و وندي‌ و ريچارد نمي‌خواستيم‌ به‌ همين‌ راحتي‌ مفقود شدن‌ دخترمان‌ را بپذيريم‌. وندي‌ دائما براي‌ شهردار محل‌ نامه‌ مي‌نوشت‌. ريچارد نيزمقامات‌ را كلافه‌ كرده‌ بود. چندين‌ پوستر در سطح‌ شهر پخش‌ كرديم‌ و پاداش‌ مناسبي‌ براي‌ يابنده‌ كاتريس‌ در نظر گرفتيم‌. حتي‌ جريان‌ ناپديد شدن‌دخترمان‌ را به‌ مطبوعات‌ بين‌ المللي‌ و كمپاني‌هاي‌ بزرگ‌ تلويزيوني‌ اطلاع‌ داديم‌.
        آن‌ كريسمس‌ كارت‌هاي‌ تبريك‌ را بدين‌ مضمون‌ نوشتم‌: از طرف‌ وندي‌، ريچارد، ناتاشا و كاتريس‌. چگونه‌ مي‌توانستم‌ نام‌ كاتريس‌ را از قلم‌ بيندازم‌، درحالي‌ كه‌ حتم‌ داشتم‌ او در گوشه‌اي‌ در همان‌ حوالي‌ زنده‌ است‌؟ هر وقت‌ كه‌ در خيابان‌ دختري‌ با موهاي‌ مجعد شبيه‌ به‌ كاتريس‌ را مي‌ديدم‌، قلبم‌ ازحركت‌ باز مي‌ايستاد. در عين‌ حال‌، روز به‌ روز برترس‌ و وحشتم‌ افزوده‌ مي‌شد و در واقع‌ تا حدي‌ دچار بدگماني‌ و كج‌ خيالي‌ (پارانويا) شده‌ بودم‌. به‌شدت‌ در مورد ناتاشا سختگيري‌ مي‌كردم‌.
        او ملتمسانه‌ مي‌گفت‌: ولي‌، مامي‌، من‌ جلوي‌ در خانه‌ با بچه‌ها مشغول‌ بازي‌ هستم‌. ولي‌ نمي‌توانستم‌ به‌ او اجازه‌ دهم‌ كه‌ حتي‌ به‌ مدت‌ يك‌ لحظه‌ هم‌ دوراز چشمم‌ باشد.
        خوب‌ يادم‌ هستم‌ كه‌ روزي‌ او با چهره‌ برافروخته‌ و گل‌ انداخته‌ از فرط هيجان‌، با عجله‌ وارد خانه‌ شد و فرياد كشيد: او كجاست‌؟ كاتريس‌ كجاست‌؟ من‌گيج‌ و حيرت‌ زده‌ پرسيدم‌: منظورت‌ چيست‌؟
        بعد مشخص‌ شد كه‌ بچه‌ها در مدرسه‌ سر به‌ سر ناتاشا گذاشته‌اند و محض‌ خنده‌ و شوخي‌ به‌ او گفته‌اند كه‌ كاتريس‌ پيدا شده‌ و حالا در خانه‌ منتظر اواست‌.
        بعد از آن‌ بود كه‌ بعد از چندين‌ سال‌ جستجو، پيگيري‌، سماجت‌، كلافه‌گي‌، بحث‌ و مشاجرات‌، گريه‌ها، التماسها و... من‌ و ريچارد به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيديم‌كه‌ دست‌ از تلاش‌ بيهوده‌ برداريم‌. خدا مي‌داند كه‌ خودمان‌ چه‌ حالي‌ داشتيم‌ و در اين‌ مدت‌ به‌ اندازه‌ دهها سال‌ پير شده‌ بوديم‌. روزي‌ ريچارد گفت‌:ديگر بيش‌ از اين‌ نمي‌توانيم‌ به‌ زندگي‌ به‌ اين‌ شكل‌ ادامه‌ دهيم‌. و من‌ هم‌ بدون‌ چون‌ و چرا حرفش‌ را پذيرفتم‌.
        به‌ هر حال‌ مي‌بايست‌ به‌ فكر دخترم‌ ناتاشا هم‌ باشم‌. ديگر نمي‌توانستم‌ به‌ اين‌ جنگ‌ بي‌حاصل‌ ادامه‌ دهم‌. ناتاشا هم‌ به‌ خانه‌اي‌ با روح‌ و گرم‌ نياز داشت‌.ولي‌، در حالي‌ كه‌ سالها شتابان‌ از پي‌ هم‌ سپري‌ مي‌شدند، يك‌ روز هم‌ نبود كه‌ در مورد كاتريس‌ صحبت‌ نكرده‌ باشيم‌. حتي‌ در سالگرد تولدها، اعياد وكريسمس‌ يك‌ ليوان‌، بشقاب‌ و كارد و چنگال‌ مقابل‌ صندليش‌ قرار مي‌داديم‌ و مدام‌ برايش‌ آرزوي‌ خوشبختي‌ مي‌كرديم‌: دختر عزيزم‌، اميدوارم‌ هر كجاكه‌ هستي‌ خوشبخت‌ باشي‌!
        او هميشه‌ در گوشه‌اي‌ از ذهنمان‌ جاي‌ داشت‌. براي‌ راحتي‌ خيال‌ خودم‌، هميشه‌ او را در مكاني‌ گرم‌ و امن‌ تصور مي‌كردم‌. مجسم‌ مي‌كردم‌ كه‌ او مثل‌ تمام‌دختران‌ شاد و خوشبخت‌ همسن‌ خودش‌ به‌ صورت‌ عادي‌ زندگي‌ مي‌كند.
        سال‌ 1993 يعني‌ زماني‌ كه‌ كاتريس‌ مي‌بايست‌ چهارده‌ سال‌ داشته‌ باشد، به‌ كشورمان‌، انگلستان‌ برگشتيم‌.
        تا اين‌ كه‌، اوايل‌ سال‌ جاري‌، در كمال‌ حيرت‌ و ناباوري‌، پليس‌ انگلستان‌ از آلمان‌ با ما تماس‌ گرفتند: خانم‌ لي‌، ما مشغول‌ كار و بررسي‌ روي‌ پرونده‌دخترتان‌ هستيم‌. مي‌خواهيم‌ بفهميم‌ كه‌ چه‌ اتفاقي‌ برايش‌ افتاده‌ است‌.
        با شنيدن‌ اين‌ جملات‌، دوباره‌ ضربان‌ قلبم‌ از فرط هيجان‌ بالا رفت‌، چرا كه‌ سرانجام‌ قرار بود پاسخي‌ به‌ سؤالات‌ بي‌جواب‌ ما بدهند. در حالي‌ كه‌ شوكه‌شده‌ بودم‌، نفس‌ نفس‌ زنان‌ پرسيدم‌: ولي‌ چرا حالا؟ اكنون‌ نوزده‌ سال‌ از آن‌ جريان‌ گذشته‌، چه‌ چيزي‌ تغيير كرده‌ است‌؟ به‌ نظر مي‌رسيد كه‌ تغيير وتحولاتي‌ در كادر كاركنان‌ اداره‌ تحقيقات‌ ويژه‌ پليس‌ رخ‌ داده‌ باشد. از قرار معلوم‌ اين‌ گروه‌ تجسس‌ از حيطه‌ اختيارات‌ بيشتري‌ برخوردار بود.
        اگرچه‌ خيلي‌ به‌ آن‌ تماس‌ تلفني‌ اميد نبستم‌، تا اين‌ كه‌ به‌ آلمان‌ رفتم‌ تا در بررسي‌ها و تحقيقات‌ به‌ گروه‌ تجسس‌ كمك‌ كنم‌. زماني‌ كه‌ با عزم‌ راسخ‌،ايثار، از خود گذشتگي‌ و احساس‌ تعهد آن‌ گروه‌ مواجه‌ شدم‌، به‌ شدت‌ حيرت‌ كردم‌.
        آنها مرا به‌ همان‌ فروشگاه‌ بردند و گفتند: خانم‌ لي‌، لطفا با دقت‌ فراوان‌ حوادث‌ آن‌ روز را بازسازي‌ كنيد.
        در حالي‌ كه‌ دوباره‌ مثل‌ همان‌ روزي‌ كه‌ كاتريس‌ ناپديد شده‌ بود، احساس‌ يأس‌، نااميدي‌، حرمان‌ و سراسيمگي‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ بود، نزديك‌ صندوق‌ايستادم‌. در سكوت‌ فرياد مي‌كشيدم‌، كاتريس‌، كجايي‌؟
        گروه‌ تجسس‌ با بهره‌گيري‌ از عكس‌هاي‌ خانوادگي‌، عكس‌ كامپيوتري‌ از كاتريس‌ در سن‌ بيست‌ و يك‌ سالگي‌ ترسيم‌ كردند. سپس‌ آن‌ عكس‌ها را درسطح‌ شهر پخش‌ كردند. من‌ با حيرت‌ و شگفتي‌ فراوان‌، به‌ چهره‌ آن‌ دختر جواني‌، آن‌ دختر غريبه‌ زيبايي‌ خيره‌ شده‌ بودم‌ كه‌ روزي‌ دخترم‌ بود. در حالي‌كه‌ مثل‌ ابر بهار اشك‌ مي‌ريختم‌، به‌ خود مي‌گفتم‌: كاتريس‌، حتي‌ اگر در جايي‌ در همين‌ حوالي‌ باشي‌، حتي‌ نمي‌داني‌ كه‌ من‌ مادرت‌ هستم‌، اين‌ طورنيست‌؟
        پاداشي‌ ده‌ هزار پوندي‌ براي‌ شخصي‌ در نظر گرفتند كه‌ خبري‌ از كاتريس‌ به‌ آنها بدهد. حالا فقط بايد صبر كنيم‌ و منتظر حوادث‌ بعدي‌ باشيم‌. نمي‌دانم‌چرا دچار اين‌ سرنوشت‌ شوم‌ شدم‌، فقط اميدوارم‌ هر كس‌ تصاوير كاتريس‌ را مي‌بيند، به‌ فكر دل‌ سوخته‌ من‌ هم‌ بيفتد.
        مي‌دانم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ كاتريس‌ همان‌ روز به‌ نحوي‌ مرده‌ باشد. ولي‌ حتم‌ دارم‌ كه‌ زنده‌ است‌ و اكنون‌ يك‌ زندگي‌ كاملا متفاوت‌ دارد.
        و اگر چنين‌ باشد، فقط مي‌خواهم‌ اين‌ جملات‌ را از دهان‌ مادر دل‌ سوخته‌اش‌ بشنود: كاتريس‌ عزيزم‌، اگر احيانا اين‌ ماجرا را مي‌خواني‌، و اگر به‌ هويت‌حقيقي‌ خودت‌ آگاه‌ هستي‌، فقط كاري‌ كن‌ كه‌ يكي‌ از ما، هر كداممان‌، جريان‌ را بفهمد. يا اگر شخصي‌ آن‌ روز شوم‌، در آن‌ فروشگاه‌ بوده‌ و مي‌توانداطلاعات‌ و سرنخي‌ در اختيارمان‌ قرار دهد، عاجزانه‌ خواهش‌ مي‌كنم‌ كه‌ زودتر اقدام‌ كند.
        چرا كه‌ حتي‌ اگرچه‌ ممكن‌ است‌ ديگر هرگز موفق‌ به‌ ديدار دختر عزيزم‌ نشوم‌، ولي‌ اين‌ حق‌ يك‌ مادر است‌ كه‌ بداند چه‌ اتفاقي‌ براي‌ دخترش‌ رخ‌ داده‌است‌.