|
|
روزهاي تنهايي با كاسكوي خاكستري
ـ مامان چايي، مامان چايي، مامان، مامان... رفتهام توي آشپزخانه تا چند دقيقه دور از او و خرده فرمايش هايش بنشينم و استراحت كنم. ولي مگر اين شيطان ناقلا راحتي براي آدم ميگذارد و دم آسايش.خستهام. ولي از لحن شيرين كلامش نميتوانم بگذرم. گلدونه، گل من است و ريشه اتصال من به زندگي. در عين كلافهگي از اجراي دستوراتش ميخندم و برايش چايميريزم. و جلويش ميگذارم. تشكر نميكند. انگار صاحب قبلياش تشكر را يادش نداده ولي با چنان ولعي چاي را از فنجان كوچكش مينوشد كه من احساس آرامشميكنم، انگار كه بهترين و مؤدبانهترين تشكرهاي دنيا را در بستهاي روبان زده تقديم كردهاند. نگاهش ميكنم. به پر و بال خاكستري اش و منقار خميدهاش و فكر ميكنم كه خداوند عالم در وجود اين پرنده زيبا چه مهربانيها و استعدادهايي را قرار داده است. چنددقيقه بعد، موقع خوردن تخمه آفتابگردان است. بايد بروم و از آن تخمههاي تازه، صد گرمي مغز كنم و براي گلدونه بياورم. كاسكوي قشنگ من عاشق تخمه است و منهم عاشق بر آوردن خواستههاي او. آخر يك عمر عادت كردهام، نيازهاي ديگران را برطرف كنم. از شوهر خدا بيامرزم گرفته تا بچهها و دوست هايشان. از وقتي كه يادم ميآيد، خانه شلوغ و پر رفت و آمدي داشتم. آقا جبار همسرم عاشق مهمان بود و من عاشقتر از او. موقعي كه بچههايمان بزرگ شدند، رفقاي آنها هم بهجمع مهمانهايمان پيوستند. آخر، من از رفت و آمد به منزل غريبهها ميترسيدم و ترجيح ميدادم بچهها دوست هايشان را به خانهمان بياورند تا اين كه به آنجا بروند.خلاصه، از صبح كه بيدار ميشدم جمع كردن ريخت و پاش بچهها بود و پخت و پز و سركشي به خدمتكارها تا شب كه در واقع بعد از مرتب كردن آشپزخانه و نيم ساعتيگفتگو با همسرم بيهوش ميشدم. اين عادت هميشگيام بود و برنامه روزانهام. در خانه ما به روي همه باز بود و هر كس ميتوانست از يك روز تا چند هفته در يكي ازاتاقهاي خانه قديمي ما ساكن شود، بدون اين كه براي كسي ايجاد مزاحمت كرده باشد يا خود احساس غريبگي نمايد. اما اين روزهاي شاد، همپاي جوجههاي من وسلامتي ام گذشتند. بچهها يكي يكي به هواي درس و ازدواج و كار رفتند و من ماندم و آقا جبار و دست و پايي فرسوده از آرتروز. ديگر به سختي ميتوانستم از پستميز كردن و گردگيري خانه بر بيايم. به خاطر همين پيشنهاد شوهرم براي فروش خانه را پذيرفتم و با هم رفتيم به آپارتماني امروزي در نزديكي خانه پسرمان. هنوز ديدو بازديدها تمام نشده و تبريكهاي خانه نويي به پايان نرسيده بود كه همسرم سكته كرد و بعد از مدتي بيماري و خانه نشيني عمرش را داد به شما. پس از آن من بودم ودر و ديوار خانه و ساعتهاي بيپايان تنهايي. بچهها ميآمدند و سر ميزدند ولي مگر با اين چند دقيقه و چند جمله بي سر و ته ميشد شاد ماند. به خصوص كه كم كمدر اثر پيشرفت آرتروز، امكان خارج شدن از خانه از من گرفته شده بود و تمام وقتم در داخل چهار ديواري ميگذشت. گاهي وقتها دوستان قديمي و فاميل تلفني ابراز لطف ميكردند. اما ميگفتند كه نميخواهند مزاحم من بشوند و مرا به زحمت پذيرايي بيندازند به خاطر همين فاصلهديدارها از عيد به عيد رسيد. فكرش را بكنيد در شرايطي مثل من چه انگيزهاي براي زندگي خواهيد داشت. صبحها اصلا دلم نميخواست از جايم بلند شوم. انگيزهايبراي ماندن نداشتم خود را تمام شده ميديدم، رسيده به انتهاي خط با تني خسته و فرسوده. هفتهاي يك روز خانمي براي تمرينهاي فيزيوتراپي به خانه ميآمد و غيراز آن تقريبا هميشه بيكار بودم. نه چشم مطالعه داشتم و نه گوش شنيدن موسيقي و زندگي بدون اين دو چه بيرنگ ميگذشت. تا اين كه نوه بزرگم مهتاب، گلدونه راخريد و به خانه آورد. يك كاسكوي خاكستري دستآموز كه صاحبش به خارج رفته بود و به نوعي مثل من دنبال همدم ميگشت. اوايل از او خوشم نيامد. آخر نه خوشگلبود و نه بيسر و صدا. سكوت خانه را با حرف هايش ميشكست و وادارم ميكرد روزي چند بار فاصله آشپزخانه تا پذيرايي و پذيرايي تا دستشويي را طي كنم و خردهفرمايش هايش را برآورم. سختتر از همه شستن او بود كه بدون كمك ديگران اصلا امكان نداشت. يكي آب نيم گرم روي او ميريخت و ديگري با شامپوي بچه پر و بالشرا ميشست و سومي با سشوار خشكش ميكرد. تازه خانم اگر سردش نميشد و بعدش لرز نميكرد و كار ما را به مطب دامپزشكي نميكشاند. كم كم به او عادت كردم. به سلامهاي وقت و بيوقتش. به صداي بلند سوتش وقتي ميديد به او توجه نميكنم و مشغول صحبت كردن با تلفن هستم و به شيطنت هايش،زماني كه با منقار قشنگش مخزن دانه را ميگرفت، ميكشيد و رها ميكرد تا كف سالن پر از شاهدانه، تخمه يا ارزن شود. گلدونه و من از جهاتي شبيه به هم هستيم. هيچكداممان حوصله تنهايي را نداريم. ولي او از من كم طاقتتر است و حتي ساعت هايي را كه من براي استراحت به اتاقخوابم ميروم، نميتواند تحمل كند. خلاصه، روزگاري داريم من و گلدونه خانم. روزگاري كه صدها مرتبه بهتر از پيش است. اين، فقط نظر من نيست. فيزيوتراپم اعتقاددارد حركاتم خيلي بهتر شده، بچهها ميگويند با حوصلهتر شدهام و خودم حس ميكنم شادابي گذشته را باز يافتهام. خدا مهتاب را خوشبخت كند كه يكبار ديگر لذتدوست داشتن و مورد احتياج بودن را به من چشاند.
|