|
|
شيشه دلم اي خدا، زير سنگ اومده
نوشته: آفتاب ـ چند بار بهت بگم پشيمونم؟ من دختر آزادي بودم و هستم. بابام و برادرهام كاري به كارم نداشتن اما تو، تو مصبم رو در آوردي. بسه ديگه، طاقتندارم. بابا ولم كن، دست از سرم بردار، من و تو زبون هم رو نميفهميم، تو مريضي، تو ديوانهاي، ديگه از دستت خسته شدم، چقدر توضيح بدم كجابودم، چي پوشيدم، با كي حرف زدم. فاروق ازت متنفرم، متنفر، ميفهمي؟ ولم كن، راحتم بذار... اينها را پريسا گفت و گوشي را محكم روي تلفن كوبيد و با دستهاي لرزان قرصها را يك جا در دهان گذاشت و شيشه آب را سر كشيد. چند دقيقه بعداحساس كرد اتاق دور سرش ميچرخد و ديگر چيزي نفهميد. فاروق بيش از بيست بار زنگ زد و وقتي ديد پريسا گوشي را برنميدارد، راه افتاد و خودش را بيمعطلي به در خانه آنها رساند، اما هر چه زنگ زد كسيدر را باز نكرد. خيلي نگران شد. چارهاي نداشت، از ديوار بالا رفت و وارد حياط شد. چند بار صدا زد پريسا اما جوابي نشنيد. سراسيمه وارد راهرويخانه شد همه جا را ورانداز كرد. در اتاق پريسا نيمه باز بود، آن را با شتاب باز كرد و با پيكر نيمه جان او مواجه شد. چاره از دستش در رفته بود ونميدانست چه كار بايد بكند. چند بار شانههاي پريسا را تكان داد اما او بيهوش روي زمين افتاده بود... چند دقيقه بعد با دستپاچگي او را روي دستانش گرفت و به راه افتاد. ماشين را سر كوچه پارك كرده بود. چند نفر از همسايهها هاج و واج آنها را نگاهكردند اما كسي به خودش جرأت سؤال كردن نداد. يا شايد چون ميدانستند فاروق و پريسا نامزدند به خودشان اجازه فضولي ندادند. فاروق به سختيسوئيچ را از جيبش در آورد و در ماشين را باز كرد، پريسا را روي صندلي عقب خواباند و با عجله ماشين را روشن كرد و به سرعت راند. همه چيز درنظرش غير واقعي و خيالي ميآمد. فكر ميكرد خواب ميبيند. چند بار برگشت و به صورت پريسا نگاه كرد، رنگش پريده بود. زير لب گفت: خدايا چرااين جوري شد؟ و با پشت دست اشكهاي بياختيارش را پاك كرد. ناگهان همه خاطرات مثل باد از ذهنش گذشتند. روز اولي كه پريسا را ديده بود،دانشگاه...، دانشكده ادبيات و بعد مثل سايه دنبال او بودنها و جزوه قرض دادنها، كتابهاي شعر و علامتهاي تو كتابها كه از طريق آنها با هم حرفميزدند و تحقيقات مشترك و ترانههايي كه بارها برايش زمزمه كرده بود: مجنون نبودم، مجنونم كردي از شهر خودم بيرونم كردي... فاروق انگار ديوانه شده بود. پرده اشك نميگذاشت خيابان را درست ببيند. اصلا معلوم نبود چطور رانندگي ميكند و باز در آينه به پريسا نگاه كرد وگفت: يار اول و آخر تو هم منم؟ پريسا انگار براي يك لحظه چشمانش را باز كرد و بست. فاروق اما هنوز گريه ميكرد و اين بار براي تنهايي پريسا اشك ريخت. پريسا دختري بود كههمه خانوادهاش را در يك حادثه رانندگي از دست داده بود، او وقتي با فاروق آشنا شد يك بار گفته بود: ـ خدا تورو فرستاده تا غم تنهايي و بي كسيام جبران بشه. فاروق لبهايش را به شدت گاز گرفت و براي يك لحظه چشمانش را بست، او انگار اسير رؤيا شده بود. باران ميآمد. برف پاكن ماشين جيرجير صداميكرد و اين صدا فاروق را به ياد شبي انداخت كه با پريسا محرم شده بودند. پريسا به او گفته بود: ـ دوست داري چي كار كنم تا ازم راضي باشي؟ و فاروق برايش خوانده بود: هر چه كني بكن مكن ترك من اي نگار من هر چه روي برو مرو راه خلاف دوستي و پريسا از او صد كاميون گلبرگ ياس، مهريه خواسته بود و گفته بود: ـ بيچاره اگه يه روز بخواي ازم جدا بشي، كارت در اومده، بايد تا آخر عمرت همه گلهاي ياس ايران و افغانستان رو بچيني. و آنها زير باران بلند بلندخنديده بودند... همه اين خاطرات در عرض چند ثانيه از ذهن فاروق گذشت. حالا صداي نفس كشيدن پريسا عوض شده بود و خرخر ميكرد. فاروق دستپاچه پا را رويپدال گاز گذاشت و ويراژ داد. آنها خيلي زود به بيمارستان رسيدند. او پريسا را روي دست گرفت و به اورژانس رساند. آنجا بعد از معاينه او را سريع بهآي. سي. يو بردند و فاروق پشت در اتاق چند ساعتي منتظر ماند تا اين كه به او خبر دادند پريسا به دارو نياز دارد و او رفت تا آن را تهيه كند، به سرعتخودش را به خيابان رساند، سوار ماشين شد و راند. در راه مرتب دعا ميكرد و ميگفت: خدايا ديگه اين دلم جايي براي غم نداره، ديگه بسمه خدا... وسر چهار راه پشت چراغ قرمز ايستاد. در ميان ترافيك مرديآكاردئون به دست اين ترانه را ميخواند ورانندهها و رهگذرها به او پول ميدادند: درياي غمم سر در گريبون اي خدا يا مولا دلم تنگ اومده شيشه دلم اي خدا زير سنگ اومده... فاروق سرش را روي فرمان ماشين گذاشت و با صداي بلند گريه كرد. او با زبان شعر، دل پريسا را به دست آورده بود و عقيده داشت دلها با شعر زودتر بههم نزديك ميشوند براي همين اغلب شعري را زير لب زمزمه ميكرد. او اين شعر را هم بخوبي بلد بود و اين بار بلند بلند خواند: پيوسته بگو به كي شكايت بكنم يا مولا دلم تنگ اومده... و دلش براي غريبي خودش سوخت. براي بي كسي، تنهايي و آوارگياش. او با تلاش كار كرده بود و درس خوانده بود. اما از آنجا كه هيچ كس كامل نيست،او هم با وجود همه خوبيهايش دچار بدبيني بود. او فكر ميكرد نكند بلايي سر پريسا بيايد. نكند او را بدزدند و همين فكر باعث ميشد تا مرتب او رازير سؤال ببرد. فاروق نزديك داروخانه نگه داشت و في الفور بعد از تهيه داروها به بيمارستان برگشت. او در راه به هموطنانش كه در خرابه ساختمانها مشغول كاربودند نگاهي انداخت و به ياد خانواده خود افتاد. پدرش در جنگ كشته شده بود و برادر و خواهري نداشت، او هم مثل پريسا تنهاي تنها بود و تنها يكگمشده داشت... ... فاروق پشت در اتاق آي. سي. يو ايستاده بود و از پشت شيشه به پريسا نگاه ميكرد و امواج قلب او كه روي صحنه مونيتور بالا و پايين ميرفت قلبيكه از دست او شكسته بود. با خود گفت: اگر پدرم زنده بود؟ پدر فاروق پزشك بود و در يك حمله نظامي به يك بيمارستان جانش را از دست داده بود. فاروق عكسي از خانوادهاش نداشت جزيكي كه آن را هميشه با خود همراه داشت و آن عكس زيباي مادرش بود اما بعد از آشنايي با پريسا حالا عكس دو زن هميشه همراهش بودند. او فكرميكرد چشمهاي پريسا خيلي شبيه مادرش است. مادرش؟ ناگهان فاروق منقلب شد و عرق سردي روي پيشانياش نشست «كابوس مادر» او را دوبارهپريشان كرد. به ديوار تكيه داد و با دو دست سرش را گرفت و با خود گفت: بيشرفها مادرم رو كجا ميبريد... او جدايي از مادر را به بدترين شكل ممكنتجربه كرده بود. فاروق بار ديگر از پشت شيشه به صورت رنگ پريده پريسا نگاه كرد. و روزها و شبهاي سرگرداني در كوه و بيابان به يادش آمد و مردي كه دوستصميمي پدرش بود و به خاطر اداي دين او را به همراه خود از افغانستان به اينجا آورده بود. و اين تصاوير به سرعت از جلو چشمانش گذشت. صحنهايكه پريسا به او گفته بود. تو ديوونهاي، تو رواني هستي و اشك در چشمان فاروق حلقه زد و با خود گفت: پريسا تو كه نميدوني عزيزترين كسم رو تويزندگي ازم گرفتن، مادرم رو اون نامردا، با خودشون بردن، ميترسم، از روزگار ميترسم تو رو از من بگيره...
|