|
|
ساده مثل گلبرگهاي ياس
براساس زندگي صبا از تهران پوشيدن لباس عروسي و داشتن يك جشن مجلل و آبرومند آرزوي من بود. آرزويي كه از سالهاي غبار گرفته بچگي با قصهها، شعرها و حرفهاياطرافيان در دلم جا گرفته بود. منطقه ما، همه افسانههاي قديمي با ازدواج دخترك نجيب و مهربان با مرد مورد علاقهاش به پايان ميرسيد و بدخواهيو حسادت هيچ كس نميتوانست مانع خوشبختي آن زوج شود. فكرش را بكنيد كه از دختربچه خيالپردازي مثل من كه شبها با چنين قصههايي بهخواب ميرفت و روزها هم هر وقت لباس يا زيور آلات نامناسبي را درخواست ميكرد ميشنيد كه تمام چيزهاي مورد علاقه او در بازار منتظرند تا بختسپيد برسد و همه با شادي و هلهله براي خريد بروند، چه انتظاري جز ساختن يك فيلم رؤيايي ذهني در مورد جشن عروسي ميتوان داشت. من اين دختر بودم و ازدواج نقطه پاياني همه خواستههايم. انگار زمان در همان جشن متوقف ميشد و ما در شادي آن لحظات باقي ميمانديم و پس ازآن، هيچ چيزي نبود. نه اين كه واقعا نباشد. ولي تمام اتفاقات بعدي در مقابل زيبايي و شكوه جشن، رنگ و بويي نداشت. يك عمر خانهداري و سر كلهزدن با مشكلات زندگي و پيدا كردن راههاي پيچيده سازش و تفاهم از نظر من افتخاري نداشت. مطمئن بودم كه از آن به بعد، مثل بقيه ميشوم. مثلخواهرم كه تمام فكر و ذكرش نگهداري از بچههايش بود يا مادرم كه با حالتي وسواس گونه خانه را تميز ميكرد و ميخواست همه ماه حتي سرويسهايبهداشتي منزل از سفيدي برق بزند. به خاطر همين، وقتي پيمان به خواستگاريام آمد و توانست نظر مثبت همه را به خودش جلب كند، از او فقط يكچيز خواستم: جشني به ياد ماندني و مثال زدني كه در خاطر همه بماند. او هم پذيرفت. البته حالا كه فكر ميكنم ميبينم چقدر نگاهم به زندگي، ساده وغير واقعي بوده است و من چه چيز بيارزشي را مهم و اساسي ميدانستم. ولي خب، در بيست سالگي انتهاي افق ديد من پوشيدن لباس دوختمعروفترين خياط شهر بود و نشستن زير دست گرانترين آرايشگر و پذيرايي از مهمانان با بهترين ظرفهاي كريستال. پيمان پسر آن چنان پولداري نبود. پدر حمايتگر و دست و دلبازي هم نداشت كه دستش را بگيرد. ولي با اين همه، خواستههاي مرا پذيرفت و گفتنهايت سعياش را ميكند تا مرا به خوشبختي برساند. دوران نامزدي كوتاه ما با خوشي سر كشيدن به طلا فروشيها، مغازههاي لوازم آرايش و هتلهاگذشت و ما زماني به خودمان آمديم كه يك ماه تا جشن عروسي مان وقت داشتيم و به خاطر آن همه وسواس بيشتر كارهايمان را نيمه كاره رها كردهبوديم. ما به وقت نياز داشتيم هم خانواده من و هم خانواده همسرم مخالف بودند و ميخواستند هر چه زودتر ما را راهي خانه خودمان كنند. سرتان رادرد نياورم. آن يك ماه من و پيمان از صبح زود تا آخر شب دنبال فيلمبردار و عكاس و شيريني و گل و هزار و يك خرده ريز بوديم و تازه آخر شب وقتيخسته و هلاك به خانه ميرسيديم بايد به حرف و سخنها و گلايههاي مادرها و خواهرهايمان هم گوش ميداديم و در آن شرايط وحشتناك و عصبيكننده، آنها را آرام ميكرديم. والدين من و پيمان، همگي زود رنج اما مهربان بودند و ما مدام مشغول پاك كردن سوء تفاهم هايي كه در ذهن شان نقشبسته بود. ما همه كارهاي مجلس را به تنهايي انجام داديم و فقط سفارش شام و خريداري ميوه را به برادران و خواهران همسرم وا گذاشتيم آخر فكرميكرديم آنها با سن و تجربهاي كه دارند بهتر از ما ميتوانند از پس اين قضيه بر بيايند و در روزي كه ما مطمئنا فرصت سر خاراندن هم نخواهيم داشت،با دقت و سليقه مراقب نحوه پذيرايي خواهند بود. روز موعود در حالي رسيد كه من و پيمان مثل بيشتر عروس و دامادها كاملا از پا افتاده و چند كيلويي وزن كم كرده بوديم. از صبح ساعت هشت كهپيمان مرا به آرايشگاه رساند اضطراب من لحظه به لحظه بيشتر ميشد. طوري كه با وجود خوردن قرص آرامبخش نميتوانستم يك جا بند شوم وبگذارم تا آرايشگر كار خود را انجام دهد. نزديك ساعت يك من آماده آماده بودم. لباس پوشيده انتظار داماد را ميكشيدم. ولي از او خبري نبود.گريهام گرفته بود. همراهانم سعي داشتند آرامم كنند. ولي تلفن منزل مان حتي براي يك لحظه آزاد نميشد. هيچ كس نميدانست در اين پنج ساعتچه اتفاقي افتاده است. نزديك ساعت دو، يعني زماني كه طبق برنامه، من و پيمان بايد از آتليه عكاسي خارج ميشديم، تازه همسرم آمد. عصبي و آشفته از اين كه فيلمبردار را نتوانسته پيدا كند و از صبح به دنبال او بوده است. انگار يك تشت آب يخ روي سرم ريختند. عروسي بدونفيلمبرداري به هيچ دردي نميخورد. اما نبايد گريه ميكردم و آن همه آرايش را به هم ميزدم. سعي كردم به خودم اعتماد به نفس و اميدواري بدهم و بابهترين نحو با اين مسأله روبرو شوم. مطمئنا اگر فيلمبردار بدقولي كرده بود به پيمان يا شخص ديگري ربطي نداشت و نبايد آنها چوب ندانم كاريديگري را ميخوردند. اين قسمت را رد كرديم و به سر سفره عقد و مراسم مربوط به آن رسيديم. به خاطر تأخير ما، عاقد و مهمانها حسابي كلافه شده بودند و در گرمايتابستان تحمل خود را از دست داده بودند. از طرف ديگر جزيياتي مثل كبريت براي روشن كردن شمعها از ياد رفته بود و خلاصه بلبشو بازاري شدهبود كه بيا و ببين. بعد هم كه آقا خطبه عقد را جاري كرد، هيچ كس از خانواده داماد براي معرفي مهمانها و نظم دادن به هديه دهندگان پيش نيامد و منو پيمان مانديم و خانمهاي گرما زدهاي كه با عجله كادويشان را ميدادند و اتاق عقد را ترك ميكردند. وضع آنقدر به هم ريخته بود كه خواهران همسرمو مادر بزرگ من بعد از همه مهمانها هديهشان را دادند و پس از آن، من و پيمان حلقههايمان را به دست يكديگر كرديم. ديگر داشتم كنترل خودم را از دست ميدادم. داماد هم حسابي عصباني بود و با كوچكترين نگاه يا حرفي به هم ميريخت. آن همه خرج و زحمت و اين نتيجه. نه، منصفانه نبود. اما بدتر و غير قابل تحملتر از همه اينها شام و ميوهها بود. شام كم و سرد كه حتي نيمي ازمدعوين را سير نكرد و ميوههايي كه بدون دقت و در نظر گرفتن شرايط مهماني و تنها به خاطر قيمت ارزان آن، خريده شده بود. در هر حال، همين كهاولين گروه از مهمانها دور ميز شام را خالي كردند فهميدم چه اتفاقي وحشتناكي افتاده است. ديگر چيزي براي خوردن نبود و مادر شوهر و خواهرانشوهرم به جاي ماندن و دلداري دادن و يا حتي دعوا كردن با صاحب سالن، از خجالت فرار كرده و مرا با مهمانهاي گرسنه تنها گذاشته بودند. در آن لحظه دلم ميخواست زمين دهان باز كند و مرا در خود فرو برد تا كسي ريزش قطرات اشك را بر گونههايم نبيند. نميدانيد چقدر نذر و نياز كردمكه پيش مهمانها كنترلم را از دست ندهم. كه خوشبختانه موفق هم شدم. ولي وقتي از همه خداحافظي كرديم و به طرف خانه خودمان به راه افتاديمبغضم تركيد و چنان گريستم كه پيمان از ترس ماشين را كنار اتوبان نگه داشت و بعد از تحمل گريه نيم ساعتهام، به راهمان ادامه داد. خوشبختانه برايروز بعد مراسم پا تختي نداشتيم وگرنه مطمئنا از سر و صورت ورم كرده و چشمان قرمزم همه ميفهميدند كه تا صبح اشك ريختهام. نه فقط آن شب،بلكه شبهاي بعد هم وضع روحيام بهتر نشد. همين كه كسي از عروسي ما حرف ميزد، اعصابم داغان ميشد. از دست همه ناراحت بودم. خانوادهخودم، اقوام شوهرم، فيلمبردار بد قول كه آن روز برنامه ما را از ياد برده بود و صاحب سالن كه با وجود گرفتن هزينه غذاي سيصد و پنجاه نفر فقط بهصد و هفتاد نفر شام داده بود. وضع بدي داشتم و از آنجا كه زورم به كسي غير از شوهرم نميرسيد، مدام او را تحقير ميكردم و با نيش و كنايههايم به اوميفهماندم كه از پس برآورده كردن تنها خواسته من بر نيامده است و او هر لحظه بيشتر در خود فرو ميرفت. يك هفتهاي به همين نحو گذشت. با قهر و كدورت و بهانهگيري هايي كه حالا دو طرفه شده بود. پيمان هم حرف هايي داشت و گلههايي از پدر و مادرم،عمهام، خواهرم و من هم به همين نحو. به خاطر همين، وقتي از سركار به خانه برميگشتيم به جاي لذت بردن از زندگي جديدمان، به هم ميپريديم ودعوا ميكرديم. ده روزي از جشن كذايي گذشته بود كه يكي از دوستان صميميام تلفن زد. ميخواست حالم را بپرسد و حسم را در مورد خانه خودمجويا شود. ولي من در جواب فقط بغضي فرو خورده داشتم و يك دنيا گله. كلي با حميده صحبت كردم. شايد بيشتر از دو ساعت و او گوش داد. بعد همگفت كه از اين طور مسايل در بيشتر عروسيها پيش ميآيد مثلا در عروسي برادر او، عموي عروس دچار سكته قلبي شده و جشن به هم خورده يا درمهماني ديگري برادرهاي عروس و داماد سر يك مسأله بيخود با هم درگير شدهاند و صحنه مهماني را به ميدان جنگ تبديل كردهاند و كار به كلانتريكشيده است. حميده، مثل بزرگترها نصيحتم نكرد. در مقابلم موضع هم نگرفت. فقط گفت كه اين روزها زيباترين و به ياد ماندنيترين روزهاي زندگي مشترك ماهستند و نبايد بگذاريم آسان از دست بروند. حميده معتقد بود كه وقتي به خانه خودم عادت كنم و با اخلاق پيمان آشنا شوم، بسياري از شيرينيهايامروز را از دست خواهم داد و حالا، بايد قدر آن را بدانم. به حرفهايش خيلي فكر كردم. به لحظههايي كه بيهوده از دست داده بودم و به زمانهاي كوتاهي كه برق محبت را در چشمان همسرم ميديدم وسرشار از شادي ميشدم. حميده حق داشت، زندگي همانطور كه با او برخورد ميكردي، با ما مواجه ميشد. اگر سخت ميگرفتيم سخت ميشد و اگرآسان ميگرفتيم، ساده. قصد كردم ساده باشم. مثل گلبرگهاي ياس. بعد، دو ركعت نماز خواندم و از خدا خواستم به من صبر گذر از اين روزها را بدهد.گوشي تلفن را برداشتم و به شوهرم تلفن زدم و براي اولين بار پس از عروسي مان با محبت با او صحبت كردم. پيمان شوكه شده بود و بيش از آنخوشحال. زندگي ما بعد از آن خيلي عوض شد. خيلي شيرين و خيلي عاشقانه. من و پيمان به هم قول دادهايم به خاطر ديگران كام خود را تلخ نكنيم وهيچ وقت غصه گذشتهها را نخوريم. چون آينده با تمام ناشناختگي و زيبايي متعلق به ماست.
|