|
|
دل هيچ كس برايم تنگ نخواهد شد
براساس سرگذشت شهره و علي آخرين روزهايي است كه در ايران زندگي ميكنم. همه چيز جمع شده و خانه ديگر حالت گذشته را ندارد. جاي قاب عكسها و تابلوها روي ديوار مانده.خانه حسابي خالي شده. دلم ميخواهد براي آخرين بار همه خاطرات اين خانه را برايتان تعريف كنم. به زودي اين خانه را ميكوبند و آپارتمان چندطبقهاي در آن ميسازند و ديگر آثاري از ما در آن نخواهد بود. براي همين دوست دارم همه كساني كه خواننده اين مجله هستند سرگذشت من رابخوانند. شانزده ساله بودم كه مادر بزرگم فوت كرد و اين خانه به من رسيد. مادر بزرگ بين همه نوه هايش من را وارث خودش قرار داد چون در طول آن سالهاييكه سخت بيمار بود من با وجود سن كمم از او پرستاري كردم. خانه با همه وسايل قديمي اما قشنگش به من رسيد. دو سال بعد ديپلمم را گرفتم. هنوزچند روزي از پايان امتحانها نميگذشت كه پسري به نام شهرام به خواستگاريام آمد. پسر بدي به نظر نميرسيد. از آنجايي كه مادر اصرار داشت منهر چه زودتر شوهر كنم، مجبورم كرد جواب مثبت بدهم. شهرام تحصيلكرده بود ولي آه در بساط نداشت. مادر از اين كه دامادش آقاي مهندس باشدخيلي ابراز خوشحالي ميكرد. خودم هم بدم نميآمد هر چه زودتر از آن خانه بيرون بروم. بعد از فوت مادربزرگ كه مجبور شده بودم به خانه پدريامبرگردم، زندگي خيلي بهم سخت ميگذشت. پدر و مادرم مدام با هم دعوا داشتند. مادر اصلا در قيد زندگي نبود. صبح تا غروب خانه اين دوست و آندوست بود. خلاصه اين وضع زندگي ديگر كلافهام كرده بود اصلا نميخواستم يك روز بيشتر آنجا بمانم و چه راه فراري بهتر از ازدواج! جواب مثبت را به شهرام دادم با يك جشن عروسي خيلي مختصر راهي خانه مادربزرگ شديم. درآمد شهرام آنقدر نبود كه بتوانيم اجاره خانه همبدهيم. من هم كه عاشق آن خانه بودم براي همين زندگي مشتركمان را در همان خانه شروع كرديم. اما اين زندگي عمر زيادي نداشت فقط هشت ماهبعد از عروسي، كليدهاي خانه را عوض كردم تا ديگر شهرام نتواند به خانه بيايد. زندگي با او ديوانهام كرده بود. شهرام سخت معتاد بود و حتي چند تكهاز وسايل خانه مادر بزرگ كه عتيقه بود را فروخت و خرج مواد كرد. ديگر نميتوانستم اين وضع را تحمل كنم. هر چند كه پسر خيلي مهربان و خوبي بودولي نميتوانستم با مسأله اعتيادش كنار بيايم. خيليها بهم گفتند بهش فرصت بدهم تا ترك كند ولي من حوصله نداشتم و اعتقادي به اين قضيه همنداشتم. خلاصه خيلي زود او را از زندگيام بيرون كردم. تصميم گرفتم ديگر به خانه پدر و مادر برنگردم، توي همين خانه قديمي ماندم و تنها زندگيكردم. دستيار يك دندانپزشك شدم و از صبح تا شب توي مطب او كار ميكردم. همين كار باعث شده بود كه بتوانم از تنهايي در بيايم. با مريضهايمختلف روبرو بودم و از طرفي چون از بچگي مريضداري كرده بودم و مادر بزرگ را در هر شرايطي تحمل ميكردم، همه مراجعه كنندهها از صبوري وآرامش من لذت ميبردند. خيلي طول نكشيد كه حتي به خاطر اخلاق آرام و ساده من كار دكتر حسابي رونق پيدا كرد. او هم نسبت به رفتارهاي مناحساس آرامش پيدا ميكرد. دكتر با من خيلي مهربان بود و خيلي زود وارد جمع خانوادگيشان شدم. با دخترهايش حسابي صميمي شدم. گاهيهمسرش وقتي مهمان داشت از من ميخواست به او كمك كنم و من با كمال ميل اين كار را ميكردم. خيلي راحت و با آرامش زندگي ميكردم فقط وقتيسر و كله مادرم پيدا ميشد و مثل هميشه از من پول ميخواست ديگر حسابي كلافه ميشدم. خواهرم را هم خيلي زود مثل من شوهر داد و او همراهشوهرش به شهرستان رفت و ارتباط ما تقريبا قطع شد. توي محيط خانه ما هيچ وقت عاطفه و يا وابستگي وجود نداشت. گاهي كه فكر ميكنم، ميبينمهيچ خاطرهاي از خواهرم ندارم و اين خيلي غمانگيز است. خلاصه روال زندگيام همين طور پيش ميرفت تا با علي آشنا شدم. از مريضهاي قديمي دكتر بود. ميگفت از دوران نوجواني دندانهايش را به هيچ كسجز اين دكتر نسپرده است. همان جا بود كه با هم آشنا شديم و يك روز از من و دكتر دعوت كرد كه به نمايشگاه عكاسي او برويم. پنجشنبه بود. مطبآن روز تعطيل بود. ميتوانستيم فرصتي را براي اين كار بگذاريم. آنجا بود كه متوجه شدم علي از عكاسهاي حرفهاي است. هر چه آدم سرشناس بود،براي ديدن عكس هايش آمده بودند و مادر و خواهرش هم همين طور. مرا پيش آنها برد و معرفيام كرد. آنها سر تا پاي من را برانداز كردند و با رويخوش احوالپرسي كردند. حس كردم كه رفتارشان عادي نبود و وقتي نظر دكتر را پرسيدم او هم با من هم عقيده بود. از آن روز به بعد منتظر بودم كهعلي به من پيشنهاد ازدواج بدهد. ميدانستم كه بيشك پدر و مادرش از ظاهر من خوششان آمده، ولي آنها از گذشته من هيچ خبري نداشتند. يك ماهگذشت تا اين كه يك روز علي به مطب آمد. آخر وقت بود. از او عذر خواستم و گفتم كه دكتر ديگر مريض نميپذيرد. دير وقت است. او هم گفت كه با دكتركاري ندارد. آمده تا با من صحبت كند. ميدانستم چه ميخواهد بگويد. در مسير مطب تا خانهام همه چيز را گفت و بالاخره دم در كه رسيديم اصلمطلب را گفت و من از ماشينش پياده شدم. چند روز بعد تلفن كرد و جواب خواست. گفتم فرصتي بايد باشد تا من هم حرفهايم را بزنم... بايد به او ميگفتم كه مطلقه هستم، از طرفي تنها زندگيميكنم. در فرهنگ ما تنها زندگي كردن يك دختر اصلا معقول نيست و حتي خوشايند خيليها هم نيست. خلاصه يك روز جمعه با هم ناهار بيرونرفتيم و من همه چيز را برايش توضيح دادم و اصرار كردم كه همه چيز را بايد به خانوادهاش بگويد. او لبخند زد و گفت كه حرف تازهاي را از من نشنيدهاست، همه اينها را قبلا ميدانسته. گويا يك روز قبل از نمايشگاه عكاسي، دكتر به او تلفن كرده بود و با هم قرار ملاقاتي گذاشته بودند. دكتر همه زندگيمن را برايش توضيح داده بود و همين طور از نجابت من گفته بود. خلاصه او با علم به اين كه ميدانست من چه گذشتهاي داشتهام به من پيشنهاد ازدواجداده بود. خيلي خوشحال شدم. اما او هم حرفهايي براي گفتن داشت. گفت كه عاشق عكاسي است و شايد مثل مردهاي ديگر نتواند زندگي خوبي رابرايم تأمين كند. زندگي كردن با يك هنرمند آسان نيست. اما من با سختتر از اين چيزها زندگي كرده بودم. خلاصه وقتي نظر مساعد هر دو جلب شد قرارهاي بعدي را گذاشتيم. مادرش خواست يك روز به ديدن پدر و مادر من برود و از آنها اجازه بگيرد، به اوگفتم اصلا لازم نيست. من هيچ تعهدي نسبت به آنها ندارم. آنها حتي نگران من نيستند. حتي يك بار هم احوال من را نپرسيدند. پدرم برايش اهميتندارد كه من چطور اموراتم را ميگذرانم و مادرم هر وقت كه پول كم ميآورد به سراغ من ميآيد. با اين وجود مادر علي تلفن آنها را از من گرفت و يك روزبه خانه آنها رفت. حرفهايشان را زدند و به اصطلاح مراسم خواستگاري بدون حضور من و علي برگزار شد. بالاخره يك روز رفتيم محضر و عقد كرديم.اين اوج مراسمي بود كه برگزار شد. همسر دكتر شام مفصلي درست كرد و همه دوستانشان را دعوت كرد و اين طوري خواست براي ما جشن كوچكعروسي بگيرد. در آن جشن من و علي هيچ كس را نميشناختيم. زندگي ما اين طور شروع شد. روز بعد از عروسي، باز مثل هميشه صبح زود به مطبآمدم، همه چيز را آماده كردم تا دكتر بيايد. علي هم همان روز راهي زاهدان شد تا عكس هايي از آنجا بگيرد. شايد براي خيليها تعجب آور باشد وليمن خيلي راحت اين زندگي را پذيرفتم. الان كه دارم براي شما نامه مينويسم سه سال از ازدواجمان ميگذرد. علي خيلي پول در نميآورد و تقريبا نيم بيشتر هزينههاي زندگي را من درميآورم. در خانه قديمي مادربزرگ زندگي ميكرديم تا اين كه حدود هفت ماه پيش علي توانست بورسيهاي براي ادامه تحصيل در يكي از بهتريندانشگاههاي خارج از كشور بگيرد. آنها از پيشنهاد علي استقبال كردند و حالا براي ادامه تحصيل علي راهي خارج از كشور ميشويم. من سه ماههباردار هستم. خانه قديمي مادربزرگ را فروختيم تا با پول آن راهي سفر شويم. ديگر شايد رد پايي از ما نماند. جز دكتر و همسرش كسي برايم نامهنخواهد نوشت و حتي دل هيچ كس برايم تنگ نخواهد شد. اما دلم ميخواست شما بدانيد كه دختري چون من روزي در شهر بزرگ و شلوغ تهرانزندگي ميكرد. علي شوهر بسيار مهرباني است. هر چند كه هنوز راه و رسم پول در آوردن را بلد نيست. تقريبا همه مسؤوليت زندگي به گردن من است و ميدانم كه باربزرگ كردن بچه را من بايد به دوش بكشم ولي عيبي ندارد. علي به هنرش عشق ميورزد و همين طور به من و بچه آيندهاش. نميخواهم اين دو عشق باهم در ستيز باشد چون هر كدام كه ببرد چه عكاسي و چه من، باز هم بازنده هماني است كه بوده. ميخواهم زندگي آرامي كنار او داشته باشم. برايم دعاكنيد كه در كشور غريب طاقت بياورم هر چند كه در اينجا هم مثل غريبهها زندگي ميكرديم...
|