|
|
شوهرم از مردان نادر بود
ديگه وقت شوهر كردنم بود. دير هم شده بود. خواستگارها مدام ميآمدند و ميرفتند. خواهر كوچكترم، حسابي بزرگ شده بود. هر مهماني و يامجلسي ميرفت حسابي خواستگار پيدا ميكرد. بر و رويي داشت. صورت زيبا و رفتاري مهربان. خواستگار تحصيل كرده داشت، پولدار، مقام دار و... خلاصه پدر به همه آنها جواب رد ميداد. خب معلوم بود تا من ازدواج نميكردم پدر حاضر نميشد خواهرم را شوهر بدهد. نميدانستم چكار كنم. آخرمن هم انتظار او را ميكشيدم. اين همه سال صبر كرده بودم كه كوروش پسرعمهام به خواستگاري من بيايد. از بچگي او را دوست داشتم. روزي كهعمهام او را فرستاد خارج تا درس بخواند، توي فرودگاه، به دور از نگاه ديگران بهم گفت: ـ منتظر ميماني؟ دلم نميخواهد يك روز باخبر شوم عروسي كردي... من سرم را پايين انداختم و هيچ نگفتم و همين كه ده سال از آن روز ميگذشت و من هنوز شوهر نكرده بودم به معناي جواب مثبتي بود كه به او دادهبودم. كورش توي خانواده خيلي خاطرخواه داشت. شوهر عمهام وضع مالي خيلي خوبي داشت و از همه خانواده چند سر و گردن بالاتر بودند. شوهرعمهام هم عاشق عمه شد و او را گرفت والا از نظر مالي خانواده ما هيچ تناسبي با آنها نداشت. زندگي خوبي داشتند و توي اين سالها فقط يك دختر ويك پسر داشتند. خلاصه هر دختري كه توي خانواده بود، دلش ميخواست با كورش عروسي كند. هر سفر كه از خارج ميآمد عمهام ندا سر ميداد كهميخواهد كورش را زن بدهد. هم دلواپس ميشدم و هم خوشحال چون ميدانستم كه كورش به من قول ازدواج داده. در تمام اين سالها به هيچ كس همحرفي راجع به اين موضوع نزدم و فقط انتظار كشيدم. هر وقت كه كورش ميآمد همان روز اول ميآمد خانه ما و به بهانه ديدن دايياش، ميآمد سر وگوشي آب ميداد و من را ميديد و ميرفت. و با نگاهي و گاه با كلمات كوتاهي ابراز علاقه ميكرد. بعد از عمه ميشنيدم كه كورش توي اين سفر قصد زنگرفتن ندارد و باز خيال و انتظار ادامه مييافت. اما كورش سخت درس ميخواند و من ميدانستم توي اين موقعيت زن گرفتن كار سختي است. براي همين هيچ اعتراضي به او نميكردم تا آن تابستانكه به ايران آمد. بيست و شش ساله بودم و او بيست و هشت ساله. ديگر تصميم خودم را گرفتم كه اگر كورش به خواستگاريام نيايد ديگر شوهر ميكنم.حالا ديگر فقط سرنوشت من نبود. با اين كارم داشتم به بخت خواهرم هم لگد ميزدم. باز مثل هميشه مهمانيها شروع شد. كورش هر شب خانه يكيدعوت بود تا اين كه يك شب نوبت خانه ما شد. مادرم شام مفصلي پخته بود. همه خانواده جمع شدند. بعد از شام از كورش خواستم تا چند دقيقهايبرويم توي حياط و با هم صحبت كنيم. اين اولين باري بود كه بعد از ده سال داشتم آن قول و قرارهايش را يادآوري ميكردم ، حسابي سرخ شده بودم.برايم سخت بود و نه سختتر از آن كه ميديدم خواهرم چشم انتظار ازدواج من است، كورش هول كرده بود. هيچ وقت به اين صراحت با هم صحبتنكرده بوديم. خوب به حرفهايم گوش داد و از من خواست چند روزي به او فرصت بدهم. حدودا يك هفته گذشت كه يك روز عمهام زنگ زد خانه ما و با مادرم صحبتكرد و از لحن مادر متوجه شدم كه عمه دارد از من خواستگاري ميكند. اولش خيلي خوشحال شدم ولي برخلاف تصورم، مادر وقتي گوشي تلفن راگذاشت، غم تمام وجودش را گرفت. پرسيدم چه شده مادر گفت: لحن عمهات خيلي بد بود انگار مجبورش كرده بودند تلفن كند. فكر ميكنم راضي بهاين وصلت نيست. مادر حق داشت. روزي كه آمدند خانهامان هر كسي ميتوانست متوجه شود كه عمه اصلا به اين وصلت راضي نيست. پدرم هم همان جا جواب رد داد وبه عمهام گفت كه هيچ اصراري نيست كه كورش حتما با من ازدواج كند. خيلي غمگين شدم. آن شب يكي از بدترين شبهاي زندگيام بود. غصه تماموجودم را گرفت. كورش بهم زنگ زد و از من عذرخواهي كرد. برايم توضيح داد كه عمه دلش ميخواهد او يكي از دخترهاي پولدار خانواده پدرش رابگيرد و من هم همانجا به كورش گفتم كه موضوع را تمام شده بداند. هم اخلاق پدر را ميشناختم و هم به خوبي روحيه خودم را ميشناختم. پدر ابدا حاضر نميشد با بي حرمتي و بي احترامي دخترش را به پسري بدهد و خودم هم اصلا دلم نميخواست عروس ناخواسته باشم. آن تابستانسرشار از حادثه بود. كورش وقتي مطمئن شد نظر من منفي است. قبل از موعد مقرر راهي خارج شد و تا آخر تعطيلاتش نماند. همان موقع نادر بهخواستگاريام آمد و من جواب مثبت دادم. نادر پزشك بود. پدرش از قديم الايام با خانواده ما دوست بود. از همه نظر زندگياش مهيا بود هر چند كه ازمن حدود دوازده سال بزرگتر بود ولي ديگر اين چيزها برايم اهميت نداشت. دلم ميخواست هر چه زودتر شوهر كنم. براي همين مراسم عقد زود برگزارشد و درست دو ماه بعد از عقد من خواهر هم شوهر كرد. عمهام بهترين كادوي عروسي را براي من آورد. انگار داشت از من تشكر ميكرد كه با پسرشعروسي نكردم. از اين رفتار توهينآميز خيلي بدم آمد ولي هيچ چيز نگفتم. تابستان سال بعد كورش به ايران نيامد و دو سال بعد از ازدواج من كورشباز به تهران آمد. حالا ديگر من يك بچه شش ماهه داشتم. زندگيام با نادر خوب و راحت بود و حتي ميتوانم بگويم كورش را كاملا از ياد برده بودم. اما او هنوز گرفتار بود. به اصرار عمهام يكروز براي ديدن من و شوهرم به خانه ما آمد.وقتي زندگي من را ديد و همين طور محبتهاينادر، پوزخندي زد و به من گفت: ـ خوشحالم. زندگي خيلي خوبي داري.اميدوارم خوشبخت هم باشي. و من به او جواب دادم كه واقعا خوشبختهستم. آن سال عمه اصرار داشت حتما كورش رازن بدهد وبالاخره با كليخواستگاريرفتن، يكدختر خوببراي او پيدا كرداما كورش انگاركوهي از يخ شده بود.رفتارش توي عروسيطوري بود كه همه متوجه اين موضوع ميشدند.نادر شوهرم هم از همه چيز خبر داشت. اصراركرد كه من بهترين آرايشگاه بروم و قشنگترينلباس را بپوشم. توي مهماني همه زيبايي من راتحسين ميكردند و ميدانستم كه عمه چقدرناراحت است كه همه نظرها به من معطوف شدهاست. عروسي كه تمام شد، تازه انگار زندگيامشروع شده بود. كورش دست زنش را گرفت ورفت و من و نادر به زندگي مان ادامه داديم.شوهرم همه چيز را خيلي خوب درك ميكرد. ازهمه عشقهاي كودكانهام به كورش، برايش حرفزده بودم و حالا شده بوديم مثل دو تا دوست.نادر واقعا عاشق من بود. تمام تلاشش را ميكردتا من روزهاي خوبي را داشته باشم. كورش همبعد از ازدواج ديگر به ايران نيامد. زنشگهگداري براي ديدن خانوادهاش ميآمد وليخود كورش آنجا ميماند. دخترم ياسمين يازده ساله شد. حالا ديگرسني از من و نادر ميگذشت. هرگز براي دومينبار باردار نشدم و خدا انگار ميخواست ما فقطهمان يك بچه را داشته باشيم ولي زندگيامسرشار از سعادت بود. تا اين كه يك دفعه متوجهشدم نادر دچار بيماري شده است. نميدانم چرااينقدر دير متوجه شديم. نادر صبح تا شب تويبيمارستان و مطب كار ميكرد. شايد براي همينبود. نميدانم ولي احساس خيلي عجيبي داشتم.بالاخره نادر مجبور شد خانه نشين شود.دوستان پزشكمان تمام تلاششان را كردند وليغده روز به روز بزرگتر ميشد و تمام مغز راميگرفت. عمل كردن او كار بيفايدهاي بود و برايهمين حتي خود نادر هم راضي به عمل نميشد.شايد خودش بهتر از هر كس ديگري ميدانستكه به آخر خط رسيده است. براي همين بود كهسعي ميكرد روزهاي آخر را با ما باشد و كمتر بهفكر چيزهاي ديگر بود و بالاخره يك روز در عينناباوري نادر حالش بهم خورد و در مسيربيمارستان فوت كرد. مراسم ختمش را خيليباشكوه برگزار كرديم. كورش هم خودش رارساند. اما آنقدر داغ دار بودم كه اصلا متوجهحضور او در جمع مردم نبودم و بعد از تمام شدنهمه اين چيزها زندگيام روال عادياش را گرفت.تمام ذهنم معطوف بزرگ كردن ياسمين بود.شوهرم نادر شايد از مردان نادر بود و چقدراسمش به او ميخورد. بعد از فوت او گاهيخواستگاري پيدا ميشد ولي هرگز فكر نميكردمكسي پيدا شود و بتواند جاي خالي او را برايم پركند. از فوت او هفت سال ميگذرد و من هنوزلباس تيره ميپوشم و ياد و خاطرهاش برايم زندهاست...
|