|
|
مردي با باراني بلند
براساس سرگذشت: فاطمه ـ ط چقدر دوست داشتم يك روز بنشينم و داستان زندگيام را يك كتاب كنم. ولي خوشبختانه حالا فرصتي پيدا شده تا چند خطي راجع به زندگيامبنويسم. خيلي دلم ميخواست اين فرصت را از دست ندهم. خيلي وقت بود كه دلم ميخواست چيزهايي بنويسم ولي امان از دست سر و صداي ايننوهها. دخترهايم صبح كه ميروند سركار، بچهها را ميگذارند پيش من و تا بعد از ظهر بر نميگردند. بيشتر شبها هم كه باز به مهماني ميروند و يامهمان دارند، بچهها را پيش من ميگذارند. در اين روزهاي پيري اين همه بچه را بايد بزرگ كنم و ديگر كمتر فرصتي براي كارهاي خودم دارم. دلم ميخواهد كمي از روزهاي خيلي دور بگويم. پدرم تاجر فرش بود. از تبريز آمده بود تهران و به كار خريد و فروش فرش مشغول بود. سه خواهربوديم و دو برادر. پدر و مادرم خيلي ميانه خوبي با هم نداشتند. مادر از نوادگان خاندان قاجار بود و هميشه از اين كه با مردي مثل پدر عروسي كرده بود،ناراضي بود. فكر ميكرد لياقتش خيلي بيشتر از اينها بود و پدر خسته از اين همه طعنه و تحقير روز به روز منزويتر ميشد. من دختر بزرگ خانوادهبودم و پدرم مرا مونس روزها و شبهايش ميدانست. بچههاي ديگر بيشتر درگير بازيگوشي بودند ولي من پاي حرفهاي پدر مينشستم. دلمميخواست هماني باشم كه پدر دوست دارد، براي همين خوب درس ميخواندم و به سراغ معلمي رفتم. پدر آنقدر خوشحال بود كه انگار دخترش بهبالاترين درجات تحصيل رسيده است. بالاخره هم من را به پسر يكي از دوستانش شوهر داد. بچههاي ديگر خيلي باب ميل پدر زندگي نكردند. يكي ازخواهرهايم عاشق پسرخالهام شد. عشقي كه سرانجامي نداشت جزء بدبختي. پسرخالهام مرد عياشي بود و پدر چقدر دلش ميخواست اين موضوع رابه خواهرم بفهماند ولي نشد كه نشد. آن يكي خواهرم هم كه رفت خارج و پدرم و مادرم تا آخرين روزهاي زندگيشان حسرت ديدار او را داشتند. دوبرادرم هم هيچ كدام حاضر نشدند به سراغ شغل پدر بروند. يكي اهل درس و تحصيل بود و ديگري به خدمت ارتش رفت و روزهاي پيري پدر، چيزي جزتنهايي نبود. نه كمك دستي داشت و نه هم صحبتي بالاخره هم مجبور شد مغازه را بفروشد و خانه نشين شود و وقتي مرد چيزي از آن همه ثروتنمانده بود. ولخرجيهاي مادر و خرج تحصيل برادرم و جهيزيه دخترها، همه پولها را خرج كرده بود. مادرم هم بعد از پدر روزگار خوبي را نگذراند.خانه بين وارثين تقسيم شد و مادر سالهاي آخر را در به در خانه بچههايش شد و بالاخره روزي فرا رسيد كه از خواب بيدار نشد و به دغدغه بچههايشپايان داد. هميشه فكر ميكنم آن همه اعتبار و آبرو كجا رفت. براي خودمان اسم و رسمي داشتيم. پدر را همه توي بازار تهران ميشناختند و حالا هيچخط و رسمي از او باقي نمانده. سرنوشت او را براي هميشه محو كرد و حالا بچههايش هر كدام در گوشه به زندگي خودشان ادامه ميدهند. من وقتي باشوهرم عروسي كردم معلم يك مدرسه دخترانه بودم. شوهرم به خدمت دولت در آمده بود و همراه مادر شوهر و پدر شوهرم در خانه قديمي كه هنوزهست زندگي ميكرديم. شوهرم از ابتدا با من مهربان بود و همين طور مادر و پدرش. به اعتبار پدر سعي ميكرد از گل نازكتر به من نگويند. من هم دختري ساكت و بيدردسر بودم. پدر به آنان گفته بود كه بهترين فرزندش را به پسر آنها سپرده است. هميشه سعي ميكردم مبادا كاري كنم كهمردم بگويند پدرم مرد دروغگويي بوده. دخترهايم يكي پشت سر هم به دنيا ميآمدند و پدر شوهرم براي تولد هر كدام گوسفندي قرباني ميكرد. مادرشوهرم آنها را بزرگ كرد تا من بتوانم به سر كار بروم. هميشه مديون محبت هايش هستم. زندگي ما آرام بود ولي هميشه روال به اين خوبي پيشنميرود. يك روز شوهرم با خوشحالي آمد خبر داد كه به او مأموريت سه سالهاي دادند و بايد به خارج از كشو برويم. من هم جوان بودم و عاشق سفر. اماپدر و مادر شوهرم كه هم سرد و گرم زندگي را چشيده بودند و هم دنيا ديده بودند، سخت دلواپس شدند و به ما اجازه ندادند بچهها را با خودمان ببريم.حاضر نبودم لحظهاي از بچههايم دور شوم و به همين خاطر حاضر نشدم همراه شوهرم بروم. اكبر آقا شوهرم تنها راهي انگلستان شد و من و بچههادلمان را به نامههايش و گهگداري سوغاتي هايي كه ميفرستاد خوش كرده بوديم. اما كم كم نامهها فاصلهاشان طولاني شد. من كه فكر ميكردم عدمارسال نامه از گرفتاري زياد است ولي يك روز پدر شوهرم رفت رواديد گرفت و چند ماه بعد نامهاي براي شوهرم نوشتم كه آقاجان قصد دارد سفري بهديدار او برود. فكر كرديم خوشحال ميشود ولي با دلواپسي فراوان پيغام داد كه آنجا هوا خيلي سرد است و آقاجان حتما بد جوري سرما ميخورد وليپدر شوهر من وقتي حرفي را ميزد تا آخرش پاي آن حرف ميماند. آن موقع دختر بزرگ من يازده ساله بود. پدرم خانه نشين شده بود و حالا پدرشوهرم هم داشت راهي سفر ميشد. سال بدي بود. سفر پدرشوهرم دو ماه طول كشيد و وقتي آمد چمدانش پر از سوغات براي من و بچهها بود. چقدرپارچه چقدر عروسك و گل سر براي دخترها... اما آقاجان تا حرف از آنجا ميشد فقط يك جمله را ميگفت و آن هم اين بود كه فرنگ مملكت كفر است.سري تكان ميداد و رو ميكرد به مادر شوهرم و ميگفت كه آخر زمان را ميخواهي ببيني برو فرنگ و مادر شوهرم سري تكان ميداد و ابراز دلواپسيبراي اكبر آقا شوهرم ميكرد و پدر شوهرم ساكت ميماند. بالاخره وقتي مهمانيها تمام شد و زندگي روال عادي خودش را گرفت، يك روز پدر شوهرممرا صدا زد توي اتاق و به تنهايي با من صحبت كرد. خيلي مقدمه چيني كرد تا بالاخره اصل مطلب را گفت. دلش نميخواست بگويد ولي وقتي آرامشصورت من را ديد، دلش قرص شد و واقعيت را گفت. اكبر آنجا عاشق يك زن فرنگي شده بود. گفت با آن زن مراوده داشت و چون خلاف شرع نباشدمجبورش كرده بود يا آن زن را ترك كند و يا عقدش كند و بالاخره اكبر راضي شده بود زن را عقد كند. پدر شوهرم از من حلالي ميطلبيد نميخواستمحرفي روي حرف پدر شوهرم بزنم. سرم را پايين انداختم و به پدر شوهرم گفتم كه هر چه او كرده من هم راضيام. آقاجان آنقدر شرمنده شد كه دستم راگرفت و بوسيد. گفتم: نه آقاجان، شما هر چه كرديد حتما صلاح بوده. بعد آقاجان برايم توضيح داد كه اكبر را مجبور كرده وكالت طلاق را به او بدهد. كهاگر من خواستم طلاقم بدهد. آقاجان ميگفت پسرش لياقت من را ندارد... اكبر دلم را بد جوري شكسته بود ولي چطور ميتوانستم طلاق بگيرم. ميدانستم كه اين كار پدرم را حتما دق خواهد داد. تكليف بچهها چه ميشد.براي همين دندان به جگر گذاشتم و ماندم سر زندگيام. اين راز بين من و پدر شوهرم ماند و هيچ كس، حتي بچهها و مادربزرگشان هرگز باخبر نشدند.ديگر جواب نامههاي اكبر را نميدادم. او هم فقط براي پدر و مادرش نامه مينوشت. مشغول بزرگ كردن دخترها بودم سفر سه ساله اكبر، پنج سال شدو يك روز بدون خبر در خانه را كه باز كردم ديدم اكبر با يك باراني بلند پشت در ايستاده. ميگفت روي در زدن نداشته. وقتي آمد، پدر شوهرم حاضرنشد او را ببيند. هر چه التماس كرد فايدهاي نداشت. تا اين كه من رفتم پيش او و خواستم كه اكبر را ببخشيد و پدر شوهرم تنها به خاطر من حاضر شدپسرش را ببخشد. زندگي روال عادياش را پيدا كرد. اكبر آن زن فرنگي را طلاق داده بود ولي من اصلا نميتوانستم او را قلبا ببخشم. يك سال طولكشيد تا روابط ما مثل گذشته شد. همان سالها بود كه پدرم فوت كرد. و وقتي ارثيه را داشتند تقسيم ميكردند من همه را به پرورشگاه بخشيدم پدر شوهرم هم همان روز رفت و خانهاشرا به نام من كرد. اين كار باعث شد كه بقيه عروسها و بچهها اعتراض كنند ولي آقاجان حرفش يكي بود. در تمام سالهاي كه كنار آنها زندگي كردم، هيچ چيز جز محبت ازآنها نديدم. بالاخره يك روز اكبر خانهاي خريد و ما از آنها جدا شديم. هفتهاي چند بار ديدنشان ميرفتم. ديگر به هم عادت كرده بوديم ونميتوانستيم از هم جدا شويم. دختر بزرگم را در سن بيست و سه سالگي شوهر دادم. آقاجان هنوز زنده بود ولي آخرين دخترم را كه در سن بيست وپنج سالگي شوهر دادم، غمي بزرگ من را در بر گرفت. در جشن عروسي او هيچ كدام از آنهايي كه دوست داشتم نبودند. پدر و مادر خودم فوت كردهبودند. مادر و پدر شوهرم هم از دنيا رفته بودند و اكبر سخت در بستر بيماري بود و به اصرار خودش جشن عروسي را قبل از اين كه تمام كند برگزاركرديم. سه هفته بعد از عروسي، اكبر در اثر بيماري فوت كرد و يكباره احساس كردم در دنياي بزرگ تك و تنها ماندهام. بچهها همه رفته بودند. اما تا بهخودم آمدم ديدم خداوند به من چهار داماد شريف و متدين داده است. يكي از دامادهايم خانه ما را كوبيد و از نو ساخت و با همت بقيه دامادها چندطبقه آپارتمان ساختند و حالا باز همه دور هم هستيم. نوههايم كوچك و بزرگ دور و بر من هستند و هر روز دلشان ميخواهد من قصههاي تكراريگذشته را باز برايشان تعريف كنم و آلبومهاي قديمي را ميآورم و ساعتها نگاه ميكنم و به راستي نميدانم داستان واقعي زندگيام را كي ميتوانمبرايشان تعريف كنم.
|