|
|
راز ازدواج مادر
براساس سرگذشت برديا - ر ازتهران امسال تابستان، خانه ما حسابي شلوغ بود. خاله شهره بعد از سالها از خارج آمده بود. آن هم با دو تا بچه شيطان و وروجكش. مادر خيلي خوشحالبود. چون به غير از اين خواهر هيچ كس را نداشت. اما برعكس، اين تابستان به پدر اصلا خوش نگذشت. هيچ وقت ميانه خوبي با خاله شهره نداشت.هميشه از اين زن بدش ميآمد. حالا چرا؟ هيچ وقت نفهميدم. خاله هم ميانه خوبي با او نداشت اما سعي كردند توي اين يكي دو ماه تا ميتوانند حرمتو احترام همديگر را نگه دارند. من تنها فرزند خانواده هستم. خانواده كوچكي داريم. دو تا عمو و يك خاله و ديگر هيچ. اهل رفت و آمد زياد هم نيستيم. پدر و مادرم هر دو تويكارهاي هنري هستند و به همين خاطر آرامش خودشان را بيشتر دوست دارند. من هم به اين وضع عادت كردهام. براي همين حضور خاله در اينتابستان حسابي خانه ما را شلوغ كرد. دوستان و حتي فاميلهاي خيلي دور هم براي ديدنش ميآمدند. كساني كه هرگز من نديده بودمشان. خالهبرخلاف ما با همه رفت و آمد داشت. براي خيليها نامه مينوشت و ميگفت توي اين سالها هيچ وقت ارتباطش را با فاميل قطع نكرده... در حالي كه ما اصلا ارتباطي نداشتيم. خاله شهره اينجا هم كه بود مرتب با سوئد در تماس بود. دوستانش بهش زنگ ميزدند و حس ميكردم چقدرخاله محبوب همه است و هر چند كه گاهي از اين همه سر و صدا خسته ميشدم ولي در انتها فكر ميكردم او چقدر زن خوشبختي است كه اين همهدوست دارد. براي امسال تابستان خيلي برنامهها داشتم كه عملا همه آنها بهم ريخت. مدرسهها كه تعطيل شد، كلاس كامپيوتر ثبت نام كردم و همين طور كلاسعكاسي. ولي به اصرار خاله با او رفتم شيراز و اصفهان. همين شد كه ديگر نتوانستم مرتب سر كلاسهايم حاضر شوم. پدر از اين بابت خيلي دلخور بودولي مادر مدام ميگفت، عيبي ندارد، اين مدت كوتاه و گذراست... راست هم ميگفت خاله شهره بعد از دو ماه رفت و خانه ما به همان سكوت هميشگياش برگشت. اما اين تابستان تحول بزرگي براي من ايجاد كرد.ماجرا از روزي شروع شد كه يكي از دوستان خاله او را شام دعوت كرد و به اصرار خاله شهره من هم با او رفتم. از دوستان قديمي او بود. خانهاش توي محلههاي قديمي شهر بود. جايي كه اصلا تا به آن روز نديده بودم. راننده آژانس آنقدر گشت تا آدرس را پيداكرد. آن شب، شبي به ياد ماندني بود. همه خوشحال بودند و كلي حرف براي گفتن داشتند خاله وقتي من را معرفي كرد و گفت كه من پسر شكوه هستمخيلي بيشتر تحويلم گرفتند. دوست خاله چقدر از مادر تعريف ميكرد و مخصوصا از استعداد نقاشي او... اينها حرفهاي تازهاي نبود. خوب ميدانستمكه مادر يك نقاش خوب است. و هيچ كس بيشتر از من از مهرباني هايش نميدانست. تا اين كه يك دفعه كلمهاي از دهان ميزبان درآمد و از خالهپرسيد: ـ راستي از بچهاش خبري هم دارد؟ حس كردم خاله رنگش پريد. خنده مصنوعي روي لبهايش نشست و بعد من من كرد، موضوع را عوض كرد. اما من حسابي كنجكاو شدم. نميدانستممنظور آن زن چه بود. اما هول كردن خاله برايم مفهوم داشت. چيزي گفته شده بود كه انگار من نبايد ميدانستم. خودم را با آلبومهاي قديمي مشغولكردم اما گوشم به آنها بود. ولي باز چيزي سر در نياوردم. هيچ حرفي زده نشد تا اين كه مهماني تمام شد و با هم به خانه برگشتيم. پدر كلي غرغر كرد كهچرا من با خالهام به ميهماني رفتهام. ميگفت به جاي اين وقت گذرانيها بايد ميماندم خانه و درس كامپيوترم را دوره ميكردم. حق با او بود ولي كليناراحت شدم. چون احساس كرده بودم در تمام اين سالها از همه گذشته جدا شدهام. توي آلبومهاي قديمي دوست خاله، عكس هايي از جواني مادر وخاله ديده بودم كه هيچ وقت توي خانه ما نبود. اصلا آن محلههاي قديمي را براي يك بار هم نديده بودم. در حالي كه خاله، خانه پدربزرگم را به مننشان داده بود و همه اينها بسيار دل نشينتر از درس كامپيوتر بود. آن شب با كلي ابهام و سر درگمي خوابيدم و فقط يك جمله مبهم آن زن بود كه توي سرم ميپيچيد كه سراغ بچه ديگري را گرفت. فرداي آن روز همراه خاله رفتم بهشت زهرا سر خاك مادر بزرگ و پدر بزرگ. فرصت مناسبي بود تا از خاله راجع به آن موضوع سؤالي بكنم. اما خالهنميخواست جواب بدهد. بيراهه ميرفت و من هم ديگر اصرار نكردم. ولي وقتي به خانه برگشتيم. صداي جر و بحث خاله و مادر را توي آشپزخانهشنيدم. بر سر چيزي بحث ميكردند كه مادر با صداي بغض آلودي حرف ميزد. حس ميكردم در مورد همان موضوع است. سعي كردم كنجكاوي كنم.بعد از ظهر آن روز همان دوست خاله تلفن كرد. كار خلاف اخلاقي كردم ولي بايد سر از قضيه در ميآوردم. از گوشي تلفن اتاق خودم به حرفهايشانگوش دادم. خاله گفت: ـ آخه اين سؤال بود كه پرسيدي؟ ـ نميدانستم برديا خبر ندارد. حالا چه شده؟ متوجه موضوعي شده؟ ـ بله، امروز كلي پرس و جو كرد. ـ حالا اين كه مسأله مهمي نيست. دير يا زود ميفهمد. اصلا چرا از او مخفي كردند. ـ چه ميدانم. كارهاي خواهر من است. امروز كلي جر و بحث سر اين قضيه داشتيم. و بقيه حرفها ربطي به اين موضوع نداشت ديگر حسابي كلافه شده بودم. بلند شدم و رفتم توي اتاق خاله از او خواستم هر چه هست به من بگويد.خاله قسم خورد كه زبان باز نميكند. رفتم سراغ مادر، باز ميگرن سراغش آمده بود. وضعش مناسب حرف زدن نبود. منتظر پدر ماندم تا بيايد. هميشهبا پدر خيلي راحت حرف ميزدم. ما دو تا مثل دو تا دوست و رفيق بوديم. از او خواستم با هم برويم پارك و كمي قدم بزنيم. مثل هميشه قبول كرد. و راهافتاديم. رفتم سر اصل مطلب و موضوع را برايش تعريف كردم. پدر برافروخته شد. عصباني و بيطاقت. كلي بد و بيراه به خاله شهره گفت ولي من اصراركردم موضوع را به من بگويد. اولش نميخواست حرفي بزند ولي من كلي اصرار كردم و بالاخره دهان باز كرد و گفت: ـ اين موضوع چيزي است كه مادرت بايد برايت توضيح بدهد. من حق ندارم حرفي بزنم. و حالا ميدانستم كه فقط مادر است كه بايد تصميم بگيرد من را از اين گيجي و منگي در بياورد. فرداي آن روز. وقتي ديدم مادر حالش بهتر است رفتمسراغش و موضوع را پيش كشيدم. نخواست جواب بدهد ولي من اين بار مصرانه جواب ميخواستم و بالاخره دهان باز كرد: ـ قبل از اين كه با پدرت ازدواج كنم، با مردي به اسم حميد عروسي كرده بودم. دو سال بعدش هم طلاق گرفتيم. به درد هم نميخورديم. حميد دلشميخواست زنش توي خانه بماند و فقط آشپزي كند و بچهداري. ولي من عاشق نقاشي بودم و نميتوانستم آن وضع را تحمل كنم بعد هم طلاق گرفتيم.آن موقع يك پسر شش ماهه داشتم. طبق قانون تا دو سالگي بچه پيش من ماند و بعد يك روز حميد آمد و «سينا» پسرم را با خودش برد. آن موقعهامن تازه با پدرت آشنا شده بودم. حميد هم ازدواج مجدد كرده بود. از من خواست تا ديگر سينا را نبينم تا بچه دو هوا نشود. من هم قبول كردم و زندگيتازهاي را با پدرت شروع كردم. براي همين رفت و آمدمان را با خانواده قطع كرديم و آمديم ده دارآباد ساكن شديم. ـ يعني هيچ وقت سينا را نديديد؟ ـ مگر ميشود مادري بتواند براي هميشه دل از بچهاش بكند؟ سينا وقتي ميرفت مدرسه گاهي ميرفتم ميديدمش. معلمها بهم اجازه ميدادند چنددقيقهاي زنگ تفريح او را ببينم. پدرش هم به همين حد ديدار قانع شده بود. بعد هم كه بزرگتر شد خودش به سراغم ميآمد. الان براي خودش مردياست. دارد توي دانشگاه درس ميخواند و هزينه تحصيلش را من ميدهم. ـ چرا به من نگفتيد؟ ـ ميخواستيم بگوييم ولي هميشه فكرميكرديم هنوز زود است. مادرها هيچ وقت دلشان نميخواهد باور كنند كه بچهها ديگر بزرگ شدهاند. سينا باتو خيلي فرق دارد. او كلي خواهر و برادر ناتني دارد. توي محيط ديگري بزرگ شده، دلم ميخواست تو اينها را درك كني و او را به ديده تحقير نگاهنكني. از مادر خواستم يك روز قرار ملاقات ما را بدهد و او هم قبول كرد. يك روز پدر من را به پارك دانشجو برد. روي نيمكتي نشستيم كه پدر ميگفت مادرهميشه همان جا با سينا قرار ميگذارد. از دور پسر جواني ميآمد. پدر اشارهاي كرد و گفت: سينا... آمد جلو، سلام كردم و همديگر را در آغوش گرفتيم.احساس غريبي بود. دلم ميخواست گريه كنم و بلندبلند ميخنديدم. نشستيم و حرفهاي متفرقه زديم. نميدانستم چه بايد بگويم ولي از لحن حرفزدن و لباس پوشيدنش احساس كردم چقدر با هم فاصله داريم اما خوني در من و او ميجوشيد كه انگار فقط عشق بود و محبت...
|