New Page 1


 

 

 




  • رهايت مي‌کنم چون دوستت دارم
  • دو سرنوشت گره خورده به هم
  • مهتاب من آفتاب قلبم بود
  • يک اشتباه نه چندان کوچک
  • هر مشکلي راه حلي دارد
  • معجزه به شکل اوريون!
  • راز جعبه طلايي
  • نقطه سر خط؛ غصه خوردن کافي است
  • برفراز رنگين کمان‌ها
  • هميشه با تو هستم تا ابد
  • بهترین اتفاق زندگی من
  • تولد دوباره با تو
  • راز عبور ابرها
  • پدر چقدر پول لازم داری؟!
  • راز عجیب زندگی نامزد من!
  • او برای حلالیت آمده بود
  • من او را دوست داشتم...
  • قتل در بخارست!
  • دیگر کینه ای از پدر در دل ندارم
  • یک لیوان شیر، دنیایی از محبت
  • در حسرت نداشتن تو
  • به وجودت افتخار می‌کنم!
  • خوشبختی همین نزدیکی است
  • می بخشیم، اما فراموش نمی کنیم
  • گول شبکه های دوست یابی را نخورید
  • به زیبایی ات نناز که به تبی بند است
  • آشیانه ای برای بال های خسته
  • گوهری که قدر خود را نمی‌دانست
  • خداوندا تا ابد شکرگزارت هستیم
  • زندگی جاری است
  • روابط خانوادگی خود را مستحکم سازید
  • همیشه آرزو داشتم مادر شوم
  • بازگشت از ته خط
  • چه خوب که پیر نمی شوی!
  • ایستگاه دور دست خوشبختی
  • خیلی خام، خیلی کوچک
  • انتظاری بس شیرین
  • اوج هیجان در سفر!
  • به سرنوشتم خوش آمدی
  • گل های عشق
  • به همزاد مهربانم
  • سلام به فردا
  • «تو» همیشه در قلب ما زنده هستی
  • بهار نو رسیده
  • یک اتفاق نه چندان ساده
  • یک قدم تا رویا
  • عشق دوای هر درد بی درمان است
  • به دنبال آرامش در جهنم عینی!
  • دیدار با فرشته
  • روح دل آزرده!
  • عبور از حسرت
  • فرشته ی خوشبختی
  • روح در صندوقچه!
  • به گذشته باز نخواهم گشت...
  • ارکیده های چشم انتظار...
  • مثل دو خط موازی
  • با چشمان کاملاً بسته
  • گریستن تا ابد
  • همگام با جریان چشمه ی زندگی...
  • آنها وصله ی ما نبودند!
  • سعادت از دست رفته
  • حسّ غریبی است...
  • پل های شکسته
  • ‌نسیم عشق
  • صدایی شیطانی!
  • گرانبهاترین لحظه های عمر
  • سهم من همین بود
  • وقتی سرنوشت یار نیست
  • همیشه با تو...
  • نارفیق
  • زمانی برای بیقراری
  • ماه عسلی خاطره انگیز!
  • ارواح مزاحم!
  • مادر! فدای عطر تو
  • آشتی با زندگی در آغوش مرگ
  • لبریز از تنهایی
  • مرا ببخش!
  • من و تو و بیقراری
  • مامی! چرا به حرفم گوش نکردی؟
  • زمزمه‌هایی در گوش امواج
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • انتقام در مه!
  • سرابی ظاهر فریب
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • قربانی اسیدپاشی در وحشت محض!
  • سرابی ظاهر فریب
  • خاطرهء یک سفر پرماجرا
  • انتقام در مه!
  • باتو، تا اوج آسمانها
  • پنجره‌ای رو به امید
  • تنهایی، قسمت من است
  • شاهزادهء تقلبی رویاها
  • حتی اگر بهشت زیرپایم نباشد...
  • دختران
  • تو فکر کن مرده!
  • به پیشواز مهربانی
  •  




    خانه‌اي‌ پر از خاطره‌

    از اول‌ هم‌ تقصير خودم‌ بود. حرف‌ توي‌ سرم‌ نمي‌رفت‌ و هيچ‌ چيزي‌ قانعم‌ نمي‌كرد. همين‌ كه‌ به‌ نظرم‌ مي‌رسيد يك‌ چيزي‌ درست‌ است‌ به‌ آن‌ مي‌چسبيدم‌ و به‌جوانب‌ ديگر موضوع‌ فكر نمي‌كردم‌. وگرنه‌ تيمور بنده‌ خدا چقدر اصرار كرد كه‌ دو دانگ‌ خانه‌ را به‌ نام‌ من‌ بكند و سند جداگانه‌ برايم‌ بگيرد. ولي‌ من‌ به‌ جاي‌ حاضرشدن‌ در محضر و تشكر از او فقط گريه‌ كردم‌ و گفتم‌ اگر يكبار ديگر از مرگ‌ و رفتن‌ حرف‌ بزند، از خانه‌ مي‌روم‌. زندگي‌ بدون‌ تيمور و شوخ‌ طبعي‌هايش‌ براي‌ من‌معنايي‌ نداشت‌. همه‌ لحظه‌هايم‌، از وقتي‌ خودم‌ را شناخته‌ بودم‌، در خانه‌ او و كنار او گذشته‌ بود. شوخي‌ نيست‌ ما سي‌ سال‌ تمام‌ كنار هم‌ بوديم‌ و به‌ قول‌ معروف‌كاملا به‌ خلق‌ و خوي‌ يكديگر عادت‌ كرده‌ بوديم‌.
        هيچ‌ كس‌ باور نمي‌كرد كه‌ آن‌ ازدواج‌ مصلحتي‌ و سريع‌، به‌ چنين‌ سرانجام‌ عاشقانه‌اي‌ برسد. در واقع‌ من‌ و تيمور از آن‌ زوج‌ هايي‌ بوديم‌ كه‌ حسابي‌ شانس‌ آورده‌بوديم‌ وگرنه‌ خدا مي‌داند طي‌ اين‌ سالها چه‌ بلايي‌ به‌ سرمان‌ مي‌آمد. وقتي‌ عروسي‌ كرديم‌ من‌ شانزده‌ ساله‌ بودم‌ و تيمور بيست‌ ساله‌. مي‌دانستم‌ در دوره‌ تجردخيلي‌ شلوغ‌ بوده‌ و با كارهايش‌ اعصاب‌ براي‌ خانواده‌ نگذاشته‌ است‌...
        اما خانواده‌هايمان‌ نقش‌ خيلي‌ مهمي‌ در قوام‌ زندگي‌ ما داشتند. در واقع‌، يكي‌ دوباري‌ كه‌ تيمور آن‌ اوايل‌ اذيتم‌ كرد، پدر شوهر خدا بيامرزم‌ چنان‌ خدمتش‌ رسيدو از من‌ پشتيباني‌ كرد كه‌ حساب‌ كار دستش‌ آمد و بعدها احترام‌ مرا در جمع‌ فاميلش‌ نگه‌ داشت‌. خودمان‌ هم‌ به‌ تدريج‌ به‌ يكديگر علاقه‌مند شديم‌ و با هم‌ كنارآمديم‌ و به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ توي‌ سر و كله‌ همديگر بزنيم‌ و طرف‌ مقابل‌ مان‌ را پيش‌ جمع‌ خرد كنيم‌، به‌ او شخصيت‌ داديم‌ و كاري‌ كرديم‌ زندگي‌ مان‌ به‌ عنوان‌ يك‌زندگي‌ موفق‌ معروف‌ شود. راستش‌ حالا كه‌ فكر مي‌كنم‌ مي‌بينم‌ هر دوي‌ ما براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ آن‌ لحظات‌ خوب‌ و پر تفاهم‌ زحمت‌ كشيديم‌. من‌ كه‌ بدخلقي‌هاي‌گاه‌ و بيگاه‌ و توقعات‌ بالاي‌ تيمور را مي‌پذيرفتم‌ و او كه‌ دلتنگي‌ و اشك‌ و آه‌ مرا از دوري‌ خانواده‌ام‌ تحمل‌ مي‌كرد و دلداري‌ام‌ مي‌داد. آخر يك‌ سال‌ بعد از عروسي‌ما خانواده‌ من‌ به‌ تهران‌ نقل‌ مكان‌ كرده‌ و تنهايم‌ گذاشته‌ بودند. اما همه‌ اين‌ بحران‌ گذشت‌ و ما در دل‌ امواج‌ متلاطم‌ زندگي‌ توانستيم‌ خودمان‌ را پيدا كنيم‌ وفرداهايمان‌ را بسازيم‌.
        مدتي‌ بعد بچه‌ها به‌ جمع‌ ما پيوستند. فرزند اول‌مان‌ پسر بود اسمش‌ را پدر شوهرم‌ انتخاب‌ كرد و ما هم‌ با دل‌ و جان‌ پذيرفتيم‌. بنده‌ خدا آرزو داشت‌ اسم‌ نوه‌پسري‌اش‌ را خودش‌ بگذارد. در واقع‌، اين‌ كمترين‌ كاري‌ بود كه‌ براي‌ مرد محترمي‌ مثل‌ او مي‌توانستيم‌ انجام‌ دهيم‌. شايد به‌ خاطر همين‌ كوتاه‌ آمدن‌ من‌ بود كه‌پدر شوهرم‌ بيش‌ از همه‌ عروسي‌هاي‌ ديگرش‌ دوستم‌ داشت‌ و به‌ من‌ محبت‌ مي‌كرد. و وقتي‌ هم‌ دخترمان‌ به‌ دنيا آمد، انتخاب‌ را به‌ خود من‌ واگذاشت‌. من‌ و تيمورهم‌ كه‌ اصلا انتظار نداشتيم‌ با چنين‌ موقعيتي‌ روبرو شويم‌، بعد از روزها فكر كردن‌ اسم‌ دخترمان‌ را فرشته‌ گذاشتيم‌.
        تا چشممان‌ را به‌ هم‌ زديم‌، ديديم‌ بچه‌ها بزرگ‌ شده‌اند و ما به‌ سنين‌ پختگي‌ رسيده‌ايم‌. بايد بچه‌ها را به‌ سرو سامان‌ مي‌رسانديم‌ و صاحب‌ خانه‌ و زندگي‌مي‌كرديم‌; همان‌ كاري‌ كه‌ والدين‌ مان‌ براي‌ ما انجام‌ داده‌ بودند. اما صد حيف‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از آنها حاضر نشدند به‌ توصيه‌هاي‌ ما گوش‌ كنند و با كساني‌ كه‌ صلاح‌مي‌دانستيم‌ ازدواج‌ نمايند. عروس‌ و دامادم‌ وصله‌ تن‌ ما نبودند. يكي‌ شان‌ آنقدر لفظ قلم‌ حرف‌ مي‌زد كه‌ آدم‌ سر در نمي‌آورد و ديگري‌ برعكس‌، خانه‌ را با حجره‌خود در بازار عوضي‌ مي‌گرفت‌ و چنان‌ كلماتي‌ بر زبان‌ مي‌آورد كه‌ من‌ تا آن‌ وقت‌ نشنيده‌ بودم‌. چه‌ مي‌شد كرد. بچه‌ها ابراز خشنودي‌ مي‌كردند و ما به‌ همين‌دلخوش‌ بوديم‌. همين‌ موقع‌ بود كه‌ تيمور آن‌ آپارتمان‌ دو طبقه‌ را خريد و با اصرار از من‌ خواست‌ كه‌ بگذارم‌ بخشي‌ از آن‌ را به‌ نامم‌ كند ولي‌ من‌ كه‌ اصلا به‌ اين‌مسايل‌ فكر نمي‌كردم‌ و دلم‌ نمي‌خواست‌ لحظه‌اي‌ بعد از او زنده‌ باشم‌، قبول‌ نكردم‌ و آنقدر گريستم‌ كه‌ پيشنهادش‌ را پس‌ گرفت‌ و قول‌ داد در اولين‌ فرصت‌ برايم‌خانه‌اي‌ بخرد. خدايي‌، وضع‌ مالي‌ تيمور خيلي‌ خوب‌ بود و اگر سكته‌ ناغافل‌ به‌ سراغش‌ نمي‌آمد ما تا سال‌ها با خوبي‌ و خوشي‌ كنار هم‌ مي‌مانديم‌. ولي‌ از آنجا كه‌مرگ‌ هميشه‌ گل‌ مي‌چيند، گل‌ من‌ از دست‌ رفت‌ و مرا تنها و بي‌ پناه‌ باقي‌ گذاشت‌. ديگر نه‌ نيروي‌ جواني‌ را داشتم‌ و نه‌ پشتيباني‌ پدر و پدر شوهر را. همگي‌ آنهاسال‌ها پيش‌ از بين‌ ما رفته‌ بودند و روابط خواهر و برادري‌ در هر دو خانواده‌ چنان‌ سرد و رسمي‌ شده‌ بود كه‌ نمي‌شد از كسي‌ توقع‌ كمك‌ داشت‌.
        گريه‌هايم‌ كه‌ تمام‌ شد، ديدم‌ يك‌ زن‌ ميان‌سال‌ بي‌پناه‌ هستم‌ كه‌ طبق‌ وصيت‌ نامه‌ شوهرم‌ فقط وسايل‌ خانه‌ را به‌ ارث‌ مي‌برم‌. البته‌ ناگفته‌ نماند كه‌ خانه‌امان‌ پر ازاشياء گرانقيمت‌ و عتيقه‌ بود. امرار معاش‌ من‌ طي‌ ماه‌هاي‌ اول‌، به‌ سختي‌ با فروش‌ اين‌ وسايل‌ مي‌گذشت‌. چيزهايي‌ كه‌ ده‌ها برابر ارزش‌ مادي‌شان‌، برايم‌ ارزش‌معنوي‌ داشتند و يادگار روزهاي‌ خوب‌ بودند اصلا هر جاي‌ اين‌ خانه‌ برايم‌ پر از خاطره‌ بود. چند وقتي‌ را اين‌ طور سپري‌ كردم‌ تا اين‌ كه‌ پسرم‌ نادر خودش‌ به‌ زبان‌آمد و از اين‌ كه‌ طي‌ اين‌ مدت‌ نسبت‌ به‌ وضع‌ من‌ بي‌توجه‌ بوده‌ ابراز ندامت‌ كرد و قول‌ داد از اين‌ به‌ بعد، ماهانه‌ مبلغي‌ را به‌ حساب‌ بانكي‌ام‌ بريزد. او در مورد خانه‌هم‌ به‌ من‌ اطمينان‌ داد و گفت‌ نه‌ خودش‌ قصد فروش‌ خانه‌ را دارد و نه‌ مي‌گذارد فرشته‌ اين‌ كار را بكند. نادر راست‌ مي‌گفت‌ تا وقتي‌ سرخانه‌ و زندگي‌ خودم‌ بودم‌پيش‌ عروس‌ و داماد اعتبار داشتم‌ و مي‌توانستم‌ با كم‌ و زياد زندگي‌ بسازم‌. وگرنه‌ سرپيري‌ مي‌بايست‌ روزگارم‌ را زير سقف‌ خانه‌ اين‌ و آن‌ سپري‌ مي‌كردم‌ وحرف‌ها و برخوردهايشان‌ را به‌ جان‌ مي‌خريدم‌ و سربارشان‌ مي‌شدم‌.
        چند سالي‌ را با قناعت‌ سپري‌ كردم‌. هر وقت‌دلم‌ مي‌خواست‌ براي‌ نوه‌هايم‌ چيزي‌ بخرم‌، يامجبور به‌ فروش‌ تكه‌اي‌ از وسايل‌ مي‌شدم‌ و يا به‌اجبار صبر مي‌كردم‌ تا اندوخته‌ اندكم‌ به‌ آن‌ برسدو بتوانم‌ از خجالت‌ شان‌ در بيايم‌ ماشاءا...بچه‌هاي‌ امروزي‌ هم‌ كه‌ هر چيزي‌ را قبول‌ ندارنديكي‌ پلي‌ استيشن‌ مي‌خواهد و ديگري‌ كامپيوترو سومي‌... اما جيب‌ مادر بزرگ‌ قد اين‌ حرف‌هانيست‌ و حداكثر بتواند يك‌ ماشين‌ يا عروسك‌بخرد.
        چيزي‌ كه‌ باعث‌ شده‌ برايتان‌ نامه‌ بنويسم‌درگيري‌ بين‌ داماد و پسرم‌ است‌. دامادم‌ قصدفروش‌ سهم‌ همسرش‌ را دارد و از آنجا كه‌ خانه‌شامل‌ دو طبقه‌ مجزا نيست‌، اين‌ كار جز با فروش‌كل‌ ملك‌ امكان‌ ندارد. خلاصه‌ دامادم‌ مدام‌مشتري‌ به‌ خانه‌ مي‌فرستد و پسرم‌ همين‌ كه‌خبردار مي‌شود مشتري‌ها را از خانه‌ بيرون‌مي‌اندازد. اما اين‌ وضع‌ مطمئنا نمي‌تواند خيلي‌ادامه‌ پيدا كند. از اين‌ مي‌ترسم‌ كه‌ دامادم‌ سرلج‌ ولجبازي‌ سهم‌ فرشته‌ را به‌ يك‌ شر خر بفروشد وما را با مشكل‌ مواجه‌ كند. مي‌دانم‌ كه‌ دخترم‌مقصر نيست‌ چون‌ هر وقت‌ حرف‌ اين‌ مسايل‌مي‌شود، با شرمندگي‌ مي‌گويد كه‌ راضي‌ به‌ اين‌كار نيست‌. ولي‌ براي‌ حفظ زندگي‌ مشتركش‌مجبور شده‌ وكالت‌ تام‌ الاختيار به‌ همسرش‌بدهد. فرشته‌ نگران‌ سه‌ فرزندش‌ است‌ و اين‌ كه‌در صورت‌ جدايي‌ هيچ‌ پشتيباني‌ ندارد و بايدبچه‌ها را به شوهرش‌ بدهد. راستش‌، دلم‌ نمي‌آيدبه‌ او چيزي‌ بگويم‌ ولي‌ مي‌دانم‌ كه‌ چنين‌ مردي‌بالاخره‌ بعد از بالا كشيدن‌ اموالش‌، تنهايش‌خواهد گذاشت‌ و به‌ سراغ‌ ديگري‌ خواهد رفت‌.اين‌ روزها وضعيت‌ خوبي‌ ندارم‌. درگيري‌ها وحرف‌ و سخن‌ها حسابي‌ عصبي‌ام‌ كرده‌ است‌ ومن‌ روزي‌ هزار بار خودم‌ را به‌ خاطر كارم‌ ملامت‌مي‌كنم‌. هر چند اين‌ ملامت‌ها و غصه‌ خوردن‌هاهيچ‌ سودي‌ ندارد.