|
|
صخرهنوري با پاهاي مصنوعي!
آيا تاكنون به صخرهنوردي، بسكتبال و يا اسكي روي برف رفتهايد؟ ممكن است بسياري از افراد نتوانند توانايي هايشان را درزمينه اين گونه فعاليتها تضمين كنند، ولي در مورد «گريسي روزنبرگر» اين چنين نبود. او نگرشي عجيب به زندگي داشت. همانخوش بيني ذاتي او باعث شد كه بر حادثهاي غلبه نمايد كه بسياري آن را يك فاجعه تلقي ميكنند. حالا او داستان زندگياش رابرايتان بازگو كرده است... در هفده سالگي، مثل همه هم سن و سالانم تصور ميكردم كه مرگ خيلي از من دور است و من فناناپذير هستم. گمان ميكردم زندگي خودش را بهقالب نقشهها و برنامهريزيهاي من در ميآورد. ولي متأسفانه زندگي به من درسي تلخ و سخت آموخت. من ذاتا دختري ماجراجو بودم و در تمامفعاليتهاي دشوار شركت ميكردم. اگرچه از بدو تولد زندگي راحتي نداشتم. چرا كه به طور مادرزادي با مشكلات چشمي به دنيا آمدم و تا ششسالگي مجبور شدم پنج مرتبه تن به عمل جراحي بدهم. هنگامي كه 7 ساله و وارد مدرسه شدم، همان مشكلات چشمي باعث شدند كه در زمينهمطالعات و درس خواندن ناتوان بمانم. معلم هايم تصور ميكردند كه لازم است من در كلاسهاي ويژه جبراني تحصيل كنم. خوشبختانه يكي ازمعلمهاي فهميده و ترقي خواه من كمكم كرد تا راه صحيح زندگي را پيدا نمايم، آن چنان كه حتي يك سال زودتر از ديگر همكلاسانم از دبيرستانفارغ التحصيل شدم. مادر با اراده و قاطعم نيز در اين راه كمك شايان توجهي به من كرد. از همانجا پيگيري و سماجت را در زندگي ياد گرفتم. بعد ازآن به قصد پيروز شدن و غلبه بر مشكلات زندگي ميكردم و هميشه هم موفق ميشدم. در تاريخ 18 نوامبر سال 1983، زماني كه دانشجوي سال اولدانشگاه بلمونت واقع در ناشويل تنسي بودم، يك تصادف اتومبيل زندگيام را از اين رو به آن رو كرد. در آن تصادف بيش از پنجاه عدد ازاستخوانهاي بدنم شكست و اكثرشان متلاشي شدند. تمام پرستاران و پزشكان حيرت كرده بودند كه چطور زنده ماندم. بعد از آن بود كه كنترلزندگيام را از دست دادم. بدتر از همه كه بدنم قادر نبود بدون درد شديد و سوزاني حتي به سادهترين دستورها هم جواب دهد. تمام آن اهداف ونقشههاي مغرورانه، والا و سر به فلك كشيدهاي كه براي زندگيام داشتم، يكباره دود شده و به هوا رفتند. حالا فقط به اميد زنده ماندن ميخوابيدم وبلند ميشدم. همه چيز به نظرم دست نيافتني ميآمد، حتي سادهترين كارها مثل غذا خوردن و يا بلند شدن از روي تختخواب. با اين كه حتي راهرفتن هم به نظرم يأس آور ميآمد، توانستم در ميان حيرت و تعجب همگان، در آن زمينه پيشرفت كنم. همزمان به فيزيوتراپي، خودم هم براي كمكبه حالم، به اجبار و با سختي راه ميرفتم. اگرچه، سرانجام صدمات شديد ناشي از تصادف اثر سوء خودشان را به جاي گذاشتند و من در سال 1991پاي راستم و بعد در سال 1995 پاي چپم را از دست دادم. حالا بعد از حدود بيش از پنجاه عمل جراحي و از دست دادن دو پايم، فهميدهام كه ميتوانم اهداف جديدي را براي زندگيام در نظر بگيرم. اگرچهديگر هرگز قادر نخواهم بود كه به سرعت سابق روي برفها اسكي كنم ولي مهم اين است كه ميتوانم اين عمل را انجام دهم. اگر قبلا به اشتياق برندهشدن و يا نفر اول بودن، ورزش ميكردم، ولي حالا همين كه بتوانم در آن رشتهها فعاليت نمايم، برايم كافي است. ديگر قادر نيستم مثل سابق هر روزسه مايل آهسته بدوم ولي ميتوانم با بچهها بسكتبال بازي كنم و يا يك ساعت در كنسرت آواز بخوانم. چنان كه انتظار ميرفت، اكنون با اين وضعيت و دو پاي مصنوعي هر اقدامي را كه انجام ميدهم، نه تنها براي خودم، بلكه براي شوهرم و دو پسرم نيزمايه مباهات و افتخار است! دوباره همان حالت پيگيري و سماجت سابق در من زنده و بيدار شده است. اگرچه ديگر براي پيروزي زندگي نميكنم.زندگي را صرفا به واسطه زنده بودن ادامه ميدهم. حالا ميتوانم در هواي سرد و پاك كوهستان سوار يك خودروي برف رو شوم و لذت ببرم، كاري كههيچ كس تصور نميكرد قادر به انجامش باشم. جديدا، به خواسته ديرينهام نيز كه بعد از آن تصادف وحشتناك به تأخير افتاده بود، جامه عمل پوشاندهام: صخرهنوردي! همه از من ميپرسند، چرابا اين وضعيت ميخواهي به صخرهنوردي بروي؟ پاسخ من به آنها خيلي ساده است; چرا نروم؟ هنگامي كه به جنگ جاذبه زمين ميروم، احساسميكنم كه صخرهها و سنگها خودشان را در جاي جاي زندگيام نشان ميدهند، به خصوص در جاهايي كه يا به من ميگفتند انجام ندهم و يا تصورميكردم هرگز قادر به انجامشان نخواهم بود. من عملا به تنهايي از صخرهها بالا ميروم. اگرچه گروه امداد با طنابي مراقبم هستند، ولي من به تنهايي و مصممانه صعود را انجام ميدهم. در تمامطول زماني كه در حال صعود هستم، مدام به خودم ميگويم: من موفق خواهم شد! من موفق خواهم شد! بعد بندبند وجودم فرياد سر ميدهند: منميتوانم اين كار را انجام دهم! من به معناي واقعي كلام يك زن جنگجو بوده و هستم. هنگامي كه از صخرهها بالا ميروم. صرفا در حال فتح يك قلهنيستم، بلكه قصد دارم به اوج زندگي برسم. در واقع حالا در حال جنگيدن بر عليه تمام ترس و وحشت هايي هستم كه زماني تصور ميكردم مرا ازپاي مياندازند. حالا فهميدهام كه بايد براي فرداها زندگي كنم و به هيچ وجه به پشت سرم نمينگرم. اكنون شعف و وجد ناشي از زنده بودن را تجربهميكنم! حالا با تمام وجود از خداي خودم متشكر هستم كه به من قدرت زنده ماندن را داد. اخيرا يكي از پزشكانم گفت: اگر يك فعاليت وجود داشتكه فكر ميكردم تو هرگز قادر به انجامش نيستي، همان صخرهنوردي محسوب ميشد! آري، من با قدرت ارادهام به لطف كرم الهي در حال صعود بهبالاترين قله جهان هستم. چه كسي ميداند كه چه كارهاي ديگري در پيش رويم هستند كه بايد روزي از پس شان برآيم؟ آري، دوستان، لحظه لحظه زندگي ارزشمند است؟هنگامي كه به ورطه و ژرفناي مرگ بنگريد و متوجه شويد كه نوبت شما نيست، شعف ناشي از آن وصفناپذير ميشود. حالا گهگاهي با شوهرم بهاسكي روي برف ميروم، با پسرانم بسكتبال بازي ميكنم ولي صخرهنوردي هميشه اولين هدف من بوده و خواهد بود. حالا به خاطر تكنولوژي و اينپاهاي مصنوعي خارق العاده، قادرم در فعاليتهاي زيادي شركت كنم كه قبلا حتي انديشيدن به آنها برايم محال بود. حالا كه از نگرشي جديد بهرهميبرم، بدون خجالت و شرمندگي حتي مثل انسانهاي زنده ديگر، شاكر خداوند متعال هستم!
|